
کتاب راز تنهایی
معرفی کتاب راز تنهایی
کتاب راز تنهایی نوشتهٔ نرجس شکوریانفرد است و نشر عهد مانا آن را منتشر کرده است. این کتاب داستان دوستی یک جوان آمریکایی و پسری مسلمان در زندان است.
درباره کتاب راز تنهایی
کتاب راز تنهایی، داستان پسری آمریکایی به اسم دنیل است که اهل همهجور خطا و خلافی است؛ تا اینکه به زندان میافتد و در زندان آمریکا، با همسلولی مسلمانی به نام یوسف آشنا میشود و این آشنایی باعث تغییرات و تحولات بزرگ در زندگی او میشود. قصهٔ آشناییشان هم به شبی برمیگردد که دنیل حالش بسیار بد بود و شبْ با نالههای گاه و بیگاه دنیل صبح شد. بیدارباشِ اجباری برای دنیل بدترین شکنجه بود، بهزحمت ایستاد و خودش را کِشانکشان تا سالن غذاخوری رساند. خیلیها با دیدنش تعجب کردند و از او پرسیدند چطور زنده مانده است. اما هیچکس متوجه نبود که تمامِ این سر و صداها در گوشِ دنیل اکو میشود و صد برابر دردش را بیشتر میکند. یوسف ظرف غذای دنیل را قبل از آنکه بیفتد، از دستش گرفت و روی میز گذاشت و اینگونه این دو نفر با هم دوست شدند.
خواندن کتاب راز تنهایی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم
این کتاب را به دوستداران رمان ایرانی پیشنهاد میکنیم.
بخشی از کتاب راز تنهایی
«اولین بار که برای هواخوریِ اجباری به بیرون از سلول رفتند، هم خوشحال بود و هم ناراحت. بالاخره از آن سلول نهُ متری بیرون زده بودند و باز هم میتوانست آسمان را ببیند و هوای آزاد را به ریههایش برساند. میان همهمهٔ همهجور آدم، با احتیاط قدم برمیداشت و اصلا نمیخواست کوچکترین حساسیتی به وجود بیاورد. خودش بیگناه بود و با تمام رذالتها؛ حالا دقیقا میان آدمهایی قرار گرفته بود که هر کدام تَمبر مجرمیتی بر پیشانی داشتند و بارها کارهایشان شده بود خبرهای وحشتناکی که از داخل زندان به بیرون درز پیدا کرده بود، مسئولین هم هیچوقت نخواسته بودند تکذیب کنند.
تکیه به دیوار سیمانی داد و چشم گرداند میان همهٔ آدمهایی که بیهدف قدم برمیداشتند؛ سیاه و سفید، لاغر و تنومند...
آمریکا، کشور بردههای سیاهِ دزدیده شده از آفریقا و سرخپوستهای قتلعام شدهٔ ساکن آمریکا بود. اروپاییهایی بودند که آن سرخپوستها را کشتند و آن سیاهها را زنجیر به گردن و دست و پا آوردند و خودشان را مالک دانستند. حالا میان همهٔ اینهایی بود که به او نگاه تازهوارد داشتند و یوسف اصلا دلش نمیخواست چشم در چشمشان شود. تنها سر به آسمان گرفت تا چشم در چشم خورشید بدوزد و بخواهد که زیر این نورِ عظیمش راه را برای او روشن کند؛ باید چه میکرد در این دنیای متفاوتی که ذرهای و لحظهای از آن، بابِ میلش نبود؟
روزهای اول بیرون را که میدید بیاختیار بغض مینشست توی گلویش که چرا من باید اینجا و اینطور باشم که برای یک ساعت هواخوری، بیستوسه ساعت چشم به میلههای سرد و زنگزده بدوزم، بعد هم که وارد سلول میشد این بغض مثل مار میپیچید به تمام دست و پا و زبانش و نمیتوانست کلمهای حرف بزند و قدمی راه برود، نه اینکه پشیمان باشد از کاری که انجام داده؛ بلکه سردرگم بود از اینکه حال باید برای یک عمر اینجا و دقیقا در این نُه متر چه کند؟ سارا را چه کند؟
و آرام نمیشد تا اشک از گوشهٔ چشمش راه میگرفت و در سکوتِ سلول صورتش را نوازش میکرد و نوازش میکرد، تا بالاخره خواب او را محکم در آغوشش میفشرد و ساعتی را در دریایی از آرامش سپری میکرد.
تنها ساعات راحتیاش همان لحظات خواب بود و الّا که داخل سلول او بود و تنهایی. نه اینکه همسلولیاش را بُرده باشند؛ نه! اما او چنان در خودش فرورفته بود که حاضر نبود کلامی حرف بزند.
- میگم اینجا کتابخونه نداره؟
- ...
- تو که چند ساله اینجایی، چه کتابی خوب بوده؟
- من گفتم کتاب خوندم؟
موفق شده بود به حرف بیاوردش.
- نه نمیدونم گفتم بالأخره از کمکت... یعنی کمکم کنی!
- ...
- چند تا کتاب خوندی؟
- من کتاب نمیخونم. تو هم دیگه سوال نکن.
- خوبه.
- چی؟
- اینکه، اینکه... از کتاب متنفر نیستی.
نگاه حیران دَنیل باعث شده بود شانه بالا بیندازد و برود دنبال کارِ خودش که البته دراز کشیدن بود. البته چند بار تلاش کرده بود تا همکلامی را آغاز کند اما چهرهٔ مصمم او برای نشنیدن و لبباز نکردن این اجازه را گرفته بود.
- تو چه کار کردی که اینجایی؟
- ...
- نکنه مثل منی؟
- تو چهطوری؟ مواد فروش بودی؟ نوچهٔ کی بودی؟ ندیدمت!
- نه نه من کارم این نبود.
- پس تمومش کن.
گاهی که دنیل خوابش میبرد در فضای سلول پنج قدم میرفت و پنج قدم برمیگشت. گاهی با دستانش روی دیوارهای آنجا چند کلمه مینوشت تا... تا... ذهنش نگذاشت حرفی از ناامیدی نقش ببندد و سریع گفت:
- تا اینکه یادش نرود انسان است و میتواند فکر کند، بگوید و بشنود.
شبها باید زود میخوابیدند چون تاریکی زندان همراه میشد با تاریکی آسمان و همه جا را میپوشاند، بدنش به اینهمه سُکون عادت نداشت، کار نکردن و دائماً نشستن و دراز کشیدن؛ حبس در سه دیوار و یک میلهٔ سرد. نوشتههای زندانیان ساکن این اتاقِ سیاه را در این چند روز خوانده بود؛ دیوارها کاغذهای خوبی بودند برای آدمهایی که نمایی جز سردی و سکوتِ دیوار نداشتند.»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب راز تنهایی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
مشخصات کتاب الکترونیکی
| نام کتاب: | راز تنهایی |
|---|---|
| موضوع: | رمان، داستان ایرانی |
| نویسنده: | نرجس شکوریانفرد |
| انتشارات: | عهد مانا |
| سال انتشار نسخه فیزیکی: | ۱۴۰۱/۰۳/۰۸ |
| فرمت کتاب: | EPUB |
| حجم فایل کتاب: | ۱۰.۳۴ مگابایت |
| شابک: | ۹۷۸۶۲۲۷۵۷۴۴۰۱ |
| تعداد صفحهها: | ۲۶۴ صفحه |
| قیمت کتاب: | ۱۳۰۸۰۰ تومان |

نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
شاید انقدر که به شارژ گوشی و تنظیم نور صفحه و.... موبایلتون توجه کردید، به خالق این همه قدرتی که به شما داده شده توجه نداشتید! لازمه که بدونید چه کسی واقعاً شما رو خیلی دوست داره! باید بدونید چه...بیشتر
لطفا بگذاریدش تو بی نهایت
خیلی قشنگ بود و به کوب خوندم و آنلاین من تو کانالشون خوندم(ساحل رمان در ایتا)
کتاب بسیار زیبایی بود پیشنهاد میکنم حتما این کتاب را بخونید ابن کتاب راجع به پسری به نام یوسف که بخاطر اتفاقاتی به زندان میره و در آنجا با پسری به نام دنیل آشنا میشه و این دو زندگی هم...بیشتر
من نسخه ی چاپیش را خواندم خیلی قشنگ و تاثیر گذار است ارزش یه بار خواندن را دارد😏
محشر محشر محشر وای معرکه
ارزش یک بار خوندن رو داره ایده ی جالب و قوی، داستان پردازی نه چندان خوب... میتونست خیلی بهتر از این باشه! نویسنده توی رسوندن مفهوم ها به طور غیر مستقیم زیاد وارد نیست؛ خیلی وقتا وسط داستان نویسنده خیلی بیش از حد...بیشتر
با دیگر کتاب های نرجس شکوریان متفاوت بود،داستان داشت،گره داستانی داشت.انگاه جلوه دیگری از دین اسلام نشون می داد که من به عنوان نوجوان خیلی جذبش شدم....
یکی از مهم ترین گنج های زندگیم رو با خوندن این کتاب پیدا کردم و اون اینکه باید محبت خدا نسبت به خودم رو باور کنم و اجازه بدم خدا قلبم رو از این محبت سرشار کنه. . در زمانی از زندگی...بیشتر
نظرات را مستقیم می گفتند کمی از حالت داستانی خارج می شد. ضمنا سخنرانی های حاج آقا در مسجد مگر به فارسی نبوده چطور آن مرد آمریکایی می فهمیده؟
خیلی خوب و هوشمندانه جواب سوالاتم رو گرفتم ممنونم از نویسنده به خاطر حال خوبم بعد از خوندن این رمان
کتاب خوبی بود اما یه جاهایی خیالی میشد به همین دلیل به اینجای کتاب انتقاد دارم البته خیلی شبیه کتاب های دیگه نرجس شکوریان فرد بود که راجع به خدا گفته بود اما با اشتباهاتی که داشت برای یکبار خوندن...بیشتر
من این کتاب رو دوست داشتم.مهربونی خدا رو به آدم گوشزد میکنه و اینکه خودمون اشتباه میکنیم و خدا رو نادیده میگیریم و بعد هم میگیم خدا ما رو دوست نداره. حس خوبی داشتم نسبت به خوندنش.🌺
من دوست دارم منظور نویسنده بطور غیر مستقیم در طول داستان بیان بشه. اما این کتاب مشخصاً از زبان یک واعظ مفاهیم رو میگه. از طرفی هم فضای داستان تا حدی برای من باور پذیر نبود.
عالی بود. وقتی شخصیت دنیل احساساتش رو بیان میکرد گاهی حس میکردم اینها یه وقتایی تو ذهن خودم هم بوده و وقتی به جواب میرسید من هم به جواب میرسیدم . دوست داشتنی بود و یک باره دیگه به مسلمون بودنم افتحار...بیشتر