با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
آسمان مال من بود؛ خاطرات سرهنگ خلبان صمدعلی‌ بالازاده

دانلود و خرید کتاب آسمان مال من بود؛ خاطرات سرهنگ خلبان صمدعلی‌ بالازاده

۳٫۸ از ۶ نظر
۳٫۸ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب آسمان مال من بود؛ خاطرات سرهنگ خلبان صمدعلی‌ بالازاده  نوشته  ساسان  ناطق  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب آسمان مال من بود؛ خاطرات سرهنگ خلبان صمدعلی‌ بالازاده

این کتاب دربردارنده مصاحبه‌های ساسان ناطق(۱۳۵۴-) با سرهنگ خلبان صمدعلی‌ بالازاده (۱۳۳۲-) از خلبانان نیروی هوایی ارتش، در زمان جنگ تحمیلی است. در بخشی از مقدمه کتاب آمده است: «... صمد‌علی بالازاده متولد بیست مهر ماه ۱۳۳۲ روستای یامچی‌سفلی از توابع شهرستان نیر در استان اردبیل است. او هفتمین فرزند پسرِ حیدر معروف به حاج‌خیبر است. تحصیلات خود را در روستای «شیرین بولاغی» از توابع شهرستان نیر، مهاباد، سراب و اردبیل سپری کرده و در سال ۱۳۵۱ دیپلم گرفته است. او اواخر سال ۱۳۵۱ هنرجوی دوره همافری می‌شود ولی انصراف داده در بهار ۱۳۵۲ به دانشکده خلبانی می‌رود. پس از پایان دوره مقدماتی دانشکده خلبانی در اسفند ماه ۱۳۵۳، دوم اردیبهشت ماه ۱۳۵۴ به اتفاق دوازده نفر دیگر برای طی دوره تکمیلی خلبانی به آمریکا می‌رود. دوره او اواخر سال ۱۳۵۵ به اتمام می‌رسد. کاپیتان کیت. ‌دی هاوکینز یکی از اساتیدی است که خاطره خوشی از آن دوران در ذهن بالازاده می‌گذارد. هاوکینز در کریسمس ۱۹۷۵ کتاب «ما آمریکایی‌ها» را به بالازاده هدیه کرده و در صفحه اول آن نوشته است: علی، شما بهترین دانشجوی من بودید. محکم و شجاع باشید و هرگز عشق خود به آزادی را از دست ندهید. برای شما احساس دلتنگی خواهم کرد. (کاپیتان کیت. دی‌ هاوکینز) بالازاده به ایران برمی‌گردد و پروازهایش با هواپیمای اف۵ را در گردان۴۱ شکاری پایگاه وحدتی دزفول و گردان۲۱ پایگاه تبریز ادامه می‌دهد. با شروع جنگ او و همرزمان شجاع نیروی هوایی در مقابل آزمونی سخت قرار می‌گیرند. تعدادی از خلبان‌های تعدیل شده داوطلبانه به پایگاه‌ها برمی‌گردند و با شرکت در عملیات ۱۴۰ فروندی اول مهر، ضربه سختی به عراقی‌ها می‌زنند...»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۳)
HQSAMM
۱۳۹۵/۰۵/۰۷

واقعا محشره. خدای مهربان انشالله به ایشان و خانوا ده شان طول عمر با برکت و عاقبت بخیر بدهد. واقعا کتابی است که به هر ایرانی و حتی انسانی درس غیرت و حماسه و انسانیت می دهد.

- بیشتر
آرش
۱۴۰۰/۰۶/۱۰

حقیقتا کتاب فوق العاده ای است و توصیفات کاملی از وقایع دارد. به نظر می آید به دور از اغراق و در کمال فروتنی نوشته شده است. قسمت ناراحت کننده این کتاب و کتاب های مشابه در بی مهری هایی

- بیشتر
حمید
۱۳۹۹/۱۲/۲۶

بادرود به مطالعه کنندگان عزیز در این کتاب نویسنده بدون هیچگونه توضیح جذاب کننده از ماموریتهای بمباران گذر میکند و اصلن به جزئیات ماموریتها که میتوانست کتاب را صدچندان جذاب کند نمیپردازد و با عجله فقط تاریخ و محل ماموریت

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۲)
یک‌ربع به هشت شب، جلو هتل ستاره نشسته بودیم. رادیو دو موج کوچکم را روشن کرده و اخبار بی‌بی‌سی را گوش می‌دادم. آن را قبل از اینکه به دزفول برویم خریده بودم. گوینده گفت: خرمشهر سقوط کرده و سربازان عراقی سوار بر دوچرخه‌های گمرک خرمشهر، دوربین‌های غنیمتی را به گردن‌شان انداخته و در خیابان‌ها و کوچه‌ها این طرف و آن طرف می‌روند. از عصبانیت رادیو را به زمین کوبیدم و رادیو تکه‌تکه شد. گفتم: «وقتی این همه خلبان اینجا هستیم چرا مسئولان اجازه نمی‌دهند برویم عراقی‌ها را بزنیم!» چند دقیقه بعد، راس ساعت هشت، اخبار خودمان پخش شد و آیت‌الله‌صادق خلخالی گفت: «دشمنان دروغ می‌گویند و خرمشهر سقوط نکرده است.»
آرش
بعد از آموزش‌های مقدماتی نوبت پرواز شد. روز اول هر کس از هواپیما پیاده شد گفت حالش به هم خورده است. استادها برای زهرچشم گرفتن از خلبان‌ها تمرین اسپین کرده بودند که بیشتر بچه‌ها بالا آورده بودند. استادم لری تایتاس، فرمانده گردان آموزشی بود. تایتاس قد بلندی داشت و موهای سرش طلایی بود. وقتی نوبتم شد خواست بلایی را که سر دیگران آورده‌اند، سر من هم بیاورد. کابین هواپیمای تی۳۷ بغل هم است. هر دو کنار هم بودیم و بر اثر انجام آن حرکت رنگ جفت‌مان سفید شده بود اما خودم را کنترل کردم و دچار حالت تهوع نشدم. وقتی نشستیم به همکارانش گفت: شش بار اسپین کردم ولی این پسر از رو نرفت که نرفت!
آرش
هاوکینز هر وقت می‌دید بیکارم، مرا به مرکز آموزش می‌برد. عکس، فیلم و اسلاید پخش می‌کرد و می‌گفت نگاه کنم. می‌گفتم: استاد بقیه دوستانم بیکارند ولی ما داریم اینجا فیلم می‌بینیم! می‌گفت: مملکت تو به خاطر آموزش‌ات به من پول می‌دهد و من وظیفه دارم از تو خلبان ماهری بسازم.
آرش
پس از فرود، هواپیما را بازرسی کردم و دیدم سکان عمودی هواپیما سالم است و با موشک برخورد نکرده است. گلویم خشک شده بود. به بوفه رفته و چای خوردم. گزارش ماموریتم را نوشته و به پست فرماندهی رفتم. دیدم همه ماتم گرفته‌اند. گفتند غیر از کتاب، هادی جورکی و چنگیز سپهر هم سقوط کرده‌اند. سپهر از خلبانان بازخرید شده بود و قصد داشت به آمریکا برود ولی با شروع جنگ خودش را به پایگاه دزفول معرفی کرده بود.
آرش
ساعت هشتِ صبح روز دوشنبه به کلاس زبان تخصصی رفتم. در جمع دوازده نفره‌مان، غیر از چند ایرانی، خلبانانی از کشورهای کویت، کنگو و آمریکای لاتین هم بودند.
آرش
آمریکایی‌ها برای انجام هر کار ساده‌ای، چک لیستی داشتند و طبق دستورالعمل آن عمل می‌کردند و این طوری سلیقه‌های متفاوت کنار گذاشته می‌شد.
آرش
یک روز برج مراقبت سمت و جهت داد و اعلام ترافیک هوایی کرد. هاوکینز گفت: یالا بالازاده! بگرد پیدا کن. این هواپیما یک هدفه. فکر کن هواپیمای روسی است. بگرد پیدایش کن. هاوکینز دل خوشی از روس‌ها نداشت و همه‌اش می‌خواست با آن‌ها شاخ به شاخ شود. از طریق چشم مسیر هواپیمای دیگر را مشخص کردم و هاوکینز گفت: سعی کن همه چیز را یاد بگیری تا وقتی تو کشور خودت پرواز می‌کنی هواپیماهای روسی را سرنگون کنی.
آرش
خبردار شدیم خلعتبری وزیر امور خارجه وقت ایران در آمریکا است و به افتخار حضور او مهمانی ترتیب داده‌اند. به او گفته بودند چند نفر از خلبانان ایران در واشنگتن هستند. گفته بود ما را هم به مهمانی دعوت کنند. جای باشکوه و مجللی بود. مهمان‌ها سر پا ایستاده بودند. اینجا و آنجا دو سه نفری حرف می‌زدند و گارسن‌ها و مهماندارها با سینی‌های غذا بین مهمان‌ها می‌چرخیدند و از آن‌ها پذیرایی می‌کردند. خلعتبری برای چند لحظه پیش‌مان آمد و سلام و احوال‌پرسی کرد. برای اولین بار دیدم در خیابان‌های دور و اطراف محل مهمانی و اقامت خلعتبری به انگلیسی شعار مرگ بر شاه نوشته‌اند. احتماًل دادم شعارها را دانشجویان ایرانی دانشگاه‌‌های آمریکا نوشته‌اند.
آرش
نوزده مرداد ماه با وایت سایت یکی از دو خلبان آمریکایی پایگاه، مانورهای مربوط به درگیری هوایی را انجام دادیم. وایت سایت چند روز بعد سقوط کرد و کشته شد. باخبر شدم آمریکایی‌ها ادعای خسارت کرده‌اند. تیمسار خامنه‌ای در بررسی علت سقوط متوجه شده بود یک روز قبل از پرواز، زنبوری او را نیش زده است. وایت‌ سایت این موضوع را به پزشک پایگاه گزارش نکرده بود و علت سقوط مسامحه خود خلبان عنوان شد.
آرش
سرگرم دوره بودیم که گفتند رضا پهلوی به پایگاه خواهد آمد. چمن‌های اطراف گردان‌ها وضعیت خوبی نداشتند. ظرف یکی، دو روز از جایی چمن آورده فضای سبز پایگاه را سر و سامانی دادند. رضا پهلوی پس از ما در آمریکا دوره دیده بود. وقتی آمد چند سورتی پرواز انجام داد. در چند روزی که در پایگاه بود، سوار اُلدزموبیل غلامحسین باستانی می‌شد. باستانی آن را از آمریکا آورده بود. در پایگاه فقط ماشین او کولر داشت. مثل اینکه به رضا پهلوی گفته بودند ماشین مال پایگاه است!
آرش

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۰ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۰/۱۱/۰۱
شابک‌‫‭‭‭۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۳۷-۷
تعداد صفحات۲۸۰صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۰/۱۱/۰۱
شابک‌‫‭‭‭۹۷۸-۶۰۰-۱۷۵-۲۳۷-۷