معرفی و دانلود کتاب اروند ما را با خود می برد + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب اروند ما را با خود می برد
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب اروند ما را با خود می برد

خاطرات رزمندگان استان اردبیل

نوع کتاب
۴.۰(از ۹ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
ساسان ناطق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب اروند ما را با خود می برد

کتاب «اروند ما را با خود می‌برد»، خاطرات رزمندگان اردبیل از هشت سال دفاع مقدس است که ساسان ناطق با ساعت‌ها مصاحبه و گفت‌وگوی شفاهی آنها را گردآوری کرده‌است. این مجموعه روایت ده تن از رزمندگان دوران دفاع مقدس است که در آغاز هر خاطره هم چند سطری درباره روایتگران آمده‌است.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب اروند ما را با خود می برد و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:اروند ما را با خود می برد
عنوان دیگر:خاطرات رزمندگان استان اردبیل
موضوع:دفاع مقدس، خاطرات
نویسنده:ساسان ناطق
انتشارات:انتشارات سوره مهر
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۲/۰۱/۱۸
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۱.۹۶ مگابایت
شابک:۹۷۸۹۶۴۵۰۶۰۹۹۰
تعداد صفحه‌ها:۲۰۰ صفحه
قیمت کتاب:۱۴۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

جیمی جیم
۱۳۹۸/۰۵/۲۱

مرسی بابت رایگان کردنش

۰
امیرحسین
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۸/۰۵/۲۲

بسیار زیبا و قشنگ و گیرا

۰
ماهان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۱۴

درود بر شما رزمندگان ایرانی

۰
مانا
۱۴۰۰/۰۱/۲۹

ساسان ناطق خوب می نویسد. قلمش مانا

۰

بریده‌هایی از کتاب

"Shfar"
۴
لحظهٔ عملیات از راه می‌رسید. از اینکه وضعیت پایم موجب شده بود نتوانم آن طور که شاید و باید در خط حضور داشته باشم، ناراحت بودم. وقتی با تانکر به بچه‌های عملیاتی و خط‌شکن آب می‌رساندم، شور و شوق را در چهره‌هایشان می‌دیدم. انگار به بزرگ‌ترین آرزوی زندگی‌شان رسیده بودند.
"Shfar"
۴
وقتی یکی از پاسدارها به اسم رفیع مخوفی اصل مرا دید، گفت: «سید! دعای تو قبول می‌شود. از خدا بخواه در همین عملیات شهید بشوم.» به شوخی گفتم: «از خدا می‌خواهم به تو صد سال عمر بدهد.» از دستم ناراحت شد و گفت: «تو چه جور دوستی هستی. به شهادت من حسودی‌ات می‌شود.» برای آن حرف سه روز با من صحبت نکرد.
امیرحسین
۳
مادرم تلفنی با یکی دو جا صحبت کرد و خاله و دایی و چند نفر از فک و فامیل آمدند دیدنم. ناهار ماندند پیش ما و از حال و هوای جبهه پرسیدند. به شوخی گفتند من با قد و قواره کوچکم آنجا چه کار می‌کردم. گفتم هر کاری بقیه می‌کردند من هم می‌کردم.