
کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت
معرفی کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت
کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت، با عنوان انگلیسی The man whoa theatrical research، نوشته پیتر بروک و ماریا هلن استین و با ترجمه بهمن معتمدیان، اثری است که نشر قطره در سال ۱۴۰۴ آن را منتشر کرده است. این کتاب با زیرعنوان یک پژوهش تئاتری، به بررسی پیوندهای میان عصبشناسی، روانشناسی و هنر نمایش میپردازد. نویسندگان با الهام از روایتهای اولیور ساکس، عصبشناس مشهور، تلاش کردهاند تجربههای بیماران مبتلا به اختلالات عصبی را به زبان تئاتر و ادبیات نمایشی بازآفرینی کنند. ساختار کتاب مبتنی بر گفتوگوها، صحنهپردازیها و روایتهایی است که مرز میان واقعیت و نمایش را باریک میکند و مخاطب را به دنیای شگفتانگیز مغز انسان میبرد. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت اثر پیتر بروک و ماریا هلن استین
کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت، نوشتهی پیتر بروک و ماریا هلن استین، اثری است که با رویکردی نمایشی به تجربههای بیماران مبتلا به اختلالات عصبی میپردازد. این کتاب با الهام از آثار اولیور ساکس، تلاش کرده است تا دنیای پیچیده و ناشناختهی مغز انسان را از زاویهای تازه و با زبان تئاتر به تصویر بکشد. ساختار کتاب بر پایهی صحنههایی کوتاه و گفتوگوهای زنده میان بیماران و پزشکان شکل گرفته است. هر بخش به یکی از اختلالات عصبی مانند ادراکپریشی، غفلت، اوتیسم، تیک، زبانپریشی و کوری قشر مخ میپردازد و تلاش میکند تجربهی زیستهی بیماران را بهگونهای ملموس ارائه دهد.
پیتر بروک و ماریا هلن استین با حذف فاصلهی میان علم و هنر، بستری فراهم کردهاند تا مخاطب هم با نشانههای بیماریها و هم با احساسات، ترسها و امیدهای بیماران مواجه شود. کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت در قالب پژوهشی تئاتری، مرز میان واقعیت بالینی و تخیل هنری را به چالش کشیده است و بهویژه برای علاقهمندان به تئاتر، روانشناسی و عصبشناسی جذابیت دارد.
خلاصه کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت
کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه میگرفت مجموعهای از صحنهها و گفتوگوهای نمایشی است که هرکدام به یکی از اختلالات عصبی یا روانی میپردازند. نویسندگان با الهام از روایتهای واقعی بیماران، تجربهی زیستهی آنها را به زبان تئاتر بازآفرینی کردهاند. در هر بخش، یک بیمار با پزشک یا درمانگر وارد گفتوگو میشود و تلاش میکند دنیای درونی و ادراک خود را توضیح دهد. برای مثال، بیماری که همسرش را با کلاه اشتباه میگیرد، دچار اختلال ادراکپریشی بصری است و نمیتواند چهرهها را تشخیص دهد.
در بخشهای دیگر، بیماران با مشکلاتی مانند غفلت دربارهی یک سمت بدن، ازدستدادن حس عمقی، تیکهای حرکتی و زبانی، زبانپریشی و حتی تجربهی شنیدن موسیقی در ذهن خود روبهرو هستند. هر صحنه با جزئیات دقیق و گاه طنزآمیز، تلاش میکند پیچیدگیهای مغز و ذهن انسان را به تصویر بکشد و نشان دهد که چگونه اختلالات عصبی میتوانند تجربهی واقعیت را دگرگون کنند. کتاب با روایتهایی از بیماران مختلف، مرز میان عادی و غیرعادیبودن را به چالش میکشد و مخاطب را به تأمل دربارهی ماهیت هویت، ادراک و ارتباط انسانی دعوت میکند.
چرا باید کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت را بخوانیم؟
کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه میگرفت با ترکیب روایتهای علمی و هنری، فرصتی فراهم کرده است تا مخاطب با دنیای ناشناختهی مغز و ذهن انسان آشنا شود. این کتاب نهتنها به نشانهها و علائم اختلالات عصبی میپردازد، بلکه تجربهی زیستهی بیماران را با زبانی ملموس و صحنههایی نمایشی بازگو میکند. خواندن این اثر به مخاطب کمک میکند تا از زاویهای تازه با پیچیدگیهای ادراک، هویت و ارتباط انسانی روبهرو شود و در مرز میان سلامت و بیماری بازنگری کند. این کتاب برای علاقهمندان به تئاتر و ادبیات نمایشی، نمونهای از پیوند میان علم و هنر است.
خواندن کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان به تئاتر، روانشناسی، عصبشناسی و کسانی که دغدغهی شناخت ذهن و تجربههای متفاوت انسانی را دارند پیشنهاد میشود. همچنین دانشجویان رشتههای علوم انسانی و هنر و افرادی که به روایتهای مبتنیبر تجربهی زیسته علاقه دارند، میتوانند از این اثر بهرهمند شوند.
درباره پیتر بروک
پیتر استیون پال بروک، متولد ۲۱ مارس ۱۹۲۵ و درگذشتهی ۲ ژوئیهی ۲۰۲۲، کارگردان برجستهی تئاتر و سینمای انگلستان بود. او فعالیت حرفهای خود را از سال ۱۹۴۵ در تئاتر رپرتوار بیرمنگام آغاز کرد، از سال ۱۹۴۷ با اپرای سلطنتی لندن همکاری کرد و از سال ۱۹۶۲ بهعنوان کارگردان در شرکت تئاتر سلطنتی شکسپیر فعالیت کرد. در همین دوره نخستین اجرای انگلیسیزبان نمایش مارات/ساد، نوشتهی پیتر وایس، را در سال ۱۹۶۴ روی صحنه برد؛ اجرایی که در سال ۱۹۶۵ به برادوی منتقل شد، جایزهی تونی بهترین نمایش را دریافت کرد و بروک بهعنوان بهترین کارگردان شناخته شد. او همچنین فیلمهای مهمی را کارگردانی کرد که از جملهی آنها اقتباس شاخصی از سالار مگسها در سال ۱۹۶۳ است.
بروک از اوایل دههی ۱۹۷۰ در فرانسه مستقر شد و یک گروه تئاتری بینالمللی را بنیان گذاشت که با رویکردی سادهگرا در کشورهای درحالتوسعه اجرا میکرد. او بزرگترین کارگردان زندهی تئاتر نامیده میشد و در طول زندگیاش جوایز متعددی از جمله چند جایزهی امی، جایزهی لارنس الیویه، جایزهی پریمیوم ایمپریالهی ژاپن، جایزهی پرمیو ایتالیا و جایزهی تئاتر اروپا را دریافت کرد. در سال ۲۰۲۱ نشان پادما شری هند نیز به او اعطا شد.
بروک در منطقهی بدفورد پارک چیوزیک لندن و در خانوادهای یهودیتبار از مهاجران لیتوانیایی متولد شد. پدر و مادرش هر دو اصالتاً اهل لتونی بودند. برادر بزرگترش روانپزشک و رواندرمانگر شد و یکی از خویشاوندان نزدیکش، والنتین پلوچک، کارگردان ارشد تئاتر ساتیر مسکو بود. بروک در مدرسهی وستمینستر، مدرسهی گرشام و سپس در کالج مگدالن دانشگاه آکسفورد تحصیل کرد و تا سال ۱۹۴۵ به مطالعهی زبانها پرداخت. او بهدلیل بیماری دوران کودکیاش از خدمت نظامی در جنگ جهانی دوم معاف شد.
نخستین اجرای او در سال ۱۹۴۳ با نمایش دکتر فاوست اثر مارلو، در تئاتر تورچ لندن شکل گرفت. در سال ۱۹۴۵ اجرای تازهای از ماشین جهنمی اثر ژان کوکتو را روی صحنه برد و همان سال، در ۲۰سالگی، بهعنوان کارگردان صحنه در تئاتر رپرتوار بیرمنگام استخدام شد. بروک در سالهای بعد در استراتفوردـآپونـایون نمایشهایی از شکسپیر را کارگردانی کرد و از سال ۱۹۴۷ تا ۱۹۵۰ مدیر تولیدات اپرای سلطنتی لندن بود. از جمله آثار بحثبرانگیز این دوره بازاجرای لا بوهم پوچینی و اجرای سالومهی ریچارد اشتراوس با طراحی صحنهی سالوادور دالی بود.
در دههی ۱۹۶۰ همکاری گستردهی او با تئاتر و سینما ادامه یافت. در شرکت تئاتر سلطنتی شکسپیر، همراه با پیتر هال، نمایشهای مهمی از جمله مارات/ساد و نمایشی اعتراضی علیه جنگ ویتنام را روی صحنه برد. بروک عمیقاً تحتتأثیر اندیشههای آنتونن آرتو و تئاتر قساوت او بود و همراه با چارلز ماروویتز فصل تئاتر قساوت را در دههی ۱۹۶۰ اجرا کرد. اندیشههای یرژی گروتفسکی، برتولت برشت، مایرهولد و ادوارد گوردن کریگ نیز بر کار او اثر گذاشتند. او بروک گئورگ گورجیف را نیز استاد معنوی خود میدانست.
او با بازیگران و هنرمندان بسیاری همکاری کرد، از جمله پل اسکوفیلد، جان گیلگد، گلندا جکسون، تد هیوز و ویلیام گلدینگ. در سال ۱۹۷۱ به همراه میشلین روزان مرکز بینالمللی پژوهش تئاتر را بنیان گذاشت، گروهی چندملیتی که در خاورمیانه و آفریقا اجرا میکرد. این گروه در خوابگاههای مهاجران، روستاها و اردوگاههای پناهندگان اجرا میکرد و برای بسیاری از تماشاگران نخستین تجربهی مواجهه با تئاتر بود.
در میانهی دههی ۱۹۷۰ بروک همراه با ژانـکلود کاریر اقتباس نمایشی حماسهی مهابهاراتا را آغاز کرد. این اثر در سال ۱۹۸۵ به صحنه رفت و با استقبال گستردهی منتقدان روبهرو شد، هرچند برخی پژوهشگران پسااستعماری آن را به شرقشناسی متهم کردند. او در سالهای بعد با اثری تازه به نام میدان نبرد دوباره به جهان مهابهاراتا بازگشت. در سال ۲۰۰۵ نمایش تیرنو بوکار را بر اساس زندگی یک صوفی مالیایی کارگردانی کرد؛ نمایشی که به مدارا و تساهل دینی میپرداخت و برنامههای پژوهشی و گفتوگوهای گستردهای را در دانشگاه کلمبیا برانگیخت.
بروک در سال ۱۹۵۱ با ناتاشا پاری، بازیگر تئاتر، ازدواج کرد و صاحب دو فرزند شد. همسرش در سال ۲۰۱۵ درگذشت و خود او در ۹۷سالگی در پاریس چشم از جهان فروبست. بخش بزرگی از آثار و اسناد نمایشی بروک امروز در آرشیوهای معتبر هنری اروپا نگهداری میشود.
شکسپیر جایگاهی محوری در کارنامهی بروک داشت. او از دههی ۱۹۴۰ تا واپسین سالهای فعالیتش نمایشهای متعددی از شکسپیر را در انگلستان، فرانسه و دیگر کشورها کارگردانی کرد؛ از شاه لیر، هملت و تاجر ونیزی گرفته تا رؤیای شب نیمهی تابستان که به یکی از افسانهایترین اجراهای قرن بیستم بدل شد. بروک تا پایان عمر به بازخوانی شکسپیر، جستوجوی فرمهای تازهی نمایشی و پیوند تئاتر با تجربهی انسانی ادامه داد.
درباره ماریا هلن استین
ماری هلن استین، کارگردان تئاتر، دراماتورژ و نویسندهی فرانسوی، فعالیت حرفهای خود را بهعنوان منتقد تئاتر و روزنامهنگار در نشریات فرانسوی لو نوول ابزرواتور و له نوول لیترر آغاز کرد. او بعدها گفت که این شغل بهشدت برایش کسلکننده بوده و همین دلزدگی باعث شد تمرکز خود را بر تولید آثار نمایشی بگذارد. استین در مقام دستیار میشل گی در برنامهریزی جشنوارهی پاییز پاریس نقش داشت و در سال ۱۹۷۴ با پیتر بروک تماس گرفت و از او درخواست همکاری کرد.
پس از پذیرش این درخواست از سوی بروک و همزمان با انتخاب بازیگران نمایش تیمون آتنی، استین به مرکز بینالمللی آفرینشهای تئاتری پیتر بروک پیوست و کار خود را با عضویت در گروه تولید نمایش اوبو در تئاتر بوف در سال ۱۹۷۷ آغاز کرد. او در این مرکز بهتدریج به دستیار اصلی بروک، نویسندهی مقیم و دراماتورژ گروه تبدیل شد و در تولید آثاری چون تراژدی کارمن، مهاباراتا و توفان نقش داشت.
استین نویسندگی و اقتباس نمایشهای مردی که... و مفتش اعظم را نیز بر عهده داشت؛ نمایش دوم بر اساس داستانی از رمان برادران کارامازوف داستایفسکی شکل گرفته بود. همچنین متن نمایش تیرنو بوکار را در سال ۲۰۰۵ نوشت. او به همراه پیتر بروک و آهنگساز فرانک کراوچیک، نسخهای سادهشده و مینیمال از اپرای فلوت سحرآمیز اثر موتسارت و شیکاندر را با عنوان فلوت افسونشده به صحنه برد.
استین همکاری خود با بروک را مبتنیبر تقسیم مسئولیت و درک متقابل میداند و معتقد است این شیوه در تئاتر اهمیت فراوانی دارد. او پیتر بروک را هنرمندی نابغه توصیف میکند که همواره تیزبین، پیشبینیناپذیر و گشوده به ایدههای تازه است.
بخشی از کتاب مردی که همسرش را با کلاه اشتباه می گرفت
«دکتر با الکترودی سمت راست سرِ بیمار را لمس میکند. دست بیمار حرکتی جزئی میکند. دکتر جای الکترود را عوض میکند، اما همواره آن را در سمت راست سرِ بیمار قرار میدهد. بیمار به این تحریکهای مختلف با مجموعهای از حرکات واکنش نشان میدهد. سپس دکتر الکترود را در سمت چپ سرِ او قرار میدهد.
بیمار: بوی زمین رو حس میکنم. با برادرهام دارم از مدرسه برمیگردم، داریم توی مزرعه قدم میزنیم، مردی جلومونه و داره ساکی رو حمل میکنه، اون میگه: «میخواین برین بالا؟» اینجا پُرِ ماره. خیلی ترسیده بودم. برادرهام فریاد میزنن: «فرار کن! فرار کن! بجنب!» توی روستای خودمم، بِئووِگا.»
حجم
۵۶٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۷۰ صفحه
حجم
۵۶٫۵ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۷۰ صفحه