با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب بلندی‌های بادگیر اثر امیلی‌جین برونتهoff

کتاب بلندی‌های بادگیر

انتشاراتنشر روزگار

سال انتشار۱۳۸۴

تعداد صفحه‌ها۴۸۴ صفحه

دسته‌بندی
معرفی نویسنده
امیلی‌جین برونته

امیلی برونته از نویسندگان ادبیات کلاسیک جهان است که با آفریدن یگانه کتابش، بلندی‌های بادگیر یا همان عشق هرگز نمی‌میرد، در جهان شناخته می‌شود. او و خواهرانش، شارلوت برونته و آن برونته نیز همگی ...

معرفی کتاب بلندی‌های بادگیر

کتاب بلندی های بادگیر اثری از امیلی برونته، داستان عاشقانه پرشور و حرارتی است که میان کاترین ارنشاو و هیتکلیف شکل گرفته است. این عاشقانه اولین بار با نام عشق هرگز نمی‌میرد به فارسی ترجمه شد و تا به امروز، جایگاه خود را در میان گنجینه ارزشمند کتاب‌های ادبیات کلاسیک جهان حفظ کرده است. این اثر به زبان‌های مختلف جهان ترجمه شده است، مترجمان بسیاری نسخه فارسی خودشان را از این اثر ارائه کرده‌اند و بارها به شکل فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی به روی پرده رفته است.

درباره کتاب بلندی های بادگیر

رمان بلندی های بادگیر (Wuthering Heights) یک داستان عاشقانه پرسوز و گداز است. داستان عشقی که میان کاترین ارنشاو، دختر خانواده ثروتمند ارنشاو و جوانی کولی‌زاده به نام هیت کلیف شکل می‌گیرد و زندگی هردوی آن‌ها و اطرافیانشان را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد.

کتاب بلندی های بادگیر اولین بار در سال ۱۸۴۷ به چاپ رسید. نویسنده این اثر، امیلی برونته، برای اینکه بتواند کتابش را منتشر کند و تضمینی برای فروش و خوانده شدنش داشته باشد، آن را با نام مستعار «الیس بل» منتشر کرد. علی اصغر بهرام‌بیگی اولین کسی بود که در ایران دست به ترجمه این کتاب زد و آن را در سال ۱۳۳۵ با نام عشق هرگز نمی‌میرد، ترجمه کرد. از همین رو، بسیاری از مترجمان، این عنوان را نیز به کتاب خود اضافه می‌کنند.

در ابتدای داستان روایت مرد جوانی را می‌خوانیم که به خانه‌ای جدید اسباب‌کشی کرده است و در تلاش است تا با صاحبخانه‌ و همسایه‌های خود ارتباطی دوستانه و صمیمانه برقرار کند. اما کم‌کم با شناختی که از صاحبخانه به دست می‌آورد، از خیر این ارتباط می‌گذرد. در عوض به سراغ خدمتکار خانه می‌رود و از او می‌خواهد تا داستان زندگی غیرعادی این خانواده را برایش تعریف کند و ماجرا از همین‌جا آغاز می‌شود:

پدر کاترین، آقای ارنشاو، که مردی ثروتمند و صاحب عمارتی است که در بلندی‌های بادگیر (Wuthering Heights) بنا شده است پسری کولی‌زاده به نام هیت کلیف را به سرپرستی قبول کرده است. کاترین ارنشاو و هیت کلیف از همان کودکی دوستان خوبی برای یکدیگر هستند و در بزرگسالی نیز، آتش عشق میانشان شعله می‌کشد. اما در مسیری قرار گرفته‌اند که پر است از چالش‌ها و موانعی که از وصال آن‌ها جلوگیری می‌کند. هیندلی، پسر آقای ارنشاو و برادر کاترین، با ارتباط میان این دو نفر مخالف است و تا می‌تواند در مسیرشان سنگ‌اندازی می‌کند. عشق میان این دو نفر سرانجامی ندارد. هیت کلیف که در این میان، فشارهای روحی بسیاری را متحمل شده است، از آنجا می‌رود اما چند سال بعد برای گرفتن انتقام برمی‌گردد.

کتاب بلندی های بادگیر یا عشق هرگز نمی‌میرد، دو شخصیت کلیدی دارد. کاترین و هیت کلیف. بسیاری از مردم و منتقدان ادبی باور دارند که کاترین نماینده‌ای از شخصیت خود نویسنده، یعنی امیلی برونته است و هیت کلیف، نماینده‌ای از آن دسته مردان که امیلی قادر بود به آنان عشق بورزد.

هنگامی که کتاب بلندی‌های بادگیر منتشر شد، مردم گمان کردند یک مرد نویسنده کتاب است. آن‌ها دلایل خوبی هم برای این تصور داشتند. اولین دلیل، نامی بود که روی جلد کتاب حک شده بود: الیس بل، اسمی مردانه. دلیل دوم توانایی قلم امیلی برونته بود در به تصویر کشیدن خشونت، شور جنسی و شهوتی که در داستان وجود داشت. این دو علت آن هم در زمانی که زنان چندان جایگاهی در نوشتن و حتی اداره امور اجتماعی نداشتند، سبب این باور اشتباه در مردم و مخاطبان این رمان شده بود.

بلندی های بادگیر بارها و بارها مورد اقتباس‌های سینمایی و تلویزیونی قرار گرفت؛ یکی از اقتباس‌های مهم آن اثری است که در سال ۱۹۳۹ با کارگردانی ویلیام وایلر و با بازی لارنس اولیویه اکران شد. رابرت فوست در سال ۱۹۷۰ فیلم بلندی‌های بادگیر را ساخت. تیموتی دالتون، هنرپیشه نقش جیمز باند، در این فیلم ایفای نقش کرد.

یوشیشیگه یوشیدا، کارگردان ژاپنی نیز با اقتباس از این کتاب، در سال ۱۹۸۸ فیلمی ساخت. این فیلم موفق شد تا به جشنواره کن نیز راه پیدا کند.

چرا باید کتاب بلندی های بادگیر را بخوانیم؟

اگر بخواهیم که این کتاب را در یک دسته‌بندی ادبی قرار دهیم، دوباره باید به سراغ نظرات متخصصان ادبی برویم. برخی بر این باورند که کتاب بلندی های بادگیر در قالب ادبی رمانتیسیم و داستان‌های گوتیک جای دارد. آن‌ها با استناد به اینکه این اثر داستانی عاشقانه است و مضامین عشقی و گاه ترسناکی دارد، این نظر را دارند. اما بسیاری نیز معتقدند این داستان به نوعی پیشرو و در مقام اولین داستان‌هایی است که در سبک واقع‌گرایانه و رئالیسم نوشته شده است.

نام داستان، همان عمارت محل زندگی کاترین و هیت ‌کلیف، نشانی از فضای داستان به ما می‌دهد. محلی که همیشه در معرض باد و طوفان است و همیشه سروصدای مزاحم باد در آن می‌پیچد.

خواندن کتاب بلندی های بادگیر را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟

بلندی های بادگیر کتابی است برای تمام کسانی که از خواندن یک رمان عاشقانه لذت می‌برند. این اثر موفق شده تا به عنوان عاشقانه‌‌ترین رمان انگلیس شناخته شود و نه فقط یکبار، بلکه بارها به این نام از آن یاد کرده‌اند. اگر دوست دارید با نویسندگان کلاسیک و آثار ادبی بزرگ دنیا آشنا شوید، این رمان را حتما در فهرست کتاب‌هایتان قرار دهید.

درباره امیلی برونته

امیلی برونته با نام کامل امیلی جین برونته (Emily Jane Brontë) ۳۰ ژوئیه ۱۸۱۸ در دهکده‌ای به نام تورنتون در یورک‌شایر در انگلستان متولد شد. او خانواده پرجمعیتی داشت. پدر خانواده روحانی محل زندگی آن‌ها بود. مادرشان در جوانی از دنیا رفت و خاله‌شان برای مراقبت از بچه‌ها و رسیدگی به امور خانواده، به سراغشان آمد. امیلی دو خواهر به نام‌های الیزابت و ماری داشت که در دوران نوجوانی از دنیا رفتند. دو خواهر دیگر به نام‌های شارلوت و آن داشت که آن‌ها هم از نویسندگان سرشناس ادبیات کلاسیک جهان هستند و برادری به نام پاتریک که گه‌گاه شعرهایی می‌سرود و او هم در جوانی از دنیا رفت.

خواهرها و برادر امیلی برونته در طول دوران کودکی در خانه درس می‌خواندند، زیرا الیزابت و ماری در مدرسه به بیماری مبتلا شده بودند و از دنیا رفتند. این موضوع سبب ترس پدر خانواده شد و بچه‌های دیگرش را هم به خانه آورد. آن‌ها در بازی‌هایشان دنیاهایی تخیلی ساختند و شعرهایی نیز می‌سرودند. چندی بعد، امیلی به اصرار شارلوت، شعرهایش را در یک مجموعه قرار داد و هرسه خواهر شعرهایشان را منتشر کردند. این کتاب موفق نبود و تنها دو نسخه از آن فروش رفت. با این حال امروزه این شعرها را به عنوان نمونه‌های عالی از شعر کلاسیک انگلستان می‌شناسند.

امیلی برونته تنها کتابش، بلندی های بادگیر را در سال ۱۸۴۷ منتشر کرد. او یک سال بعد از انتشار کتاب، برادرش را از دست داد و کمی بعد، در ۱۹ دسامبر ۱۸۴۸ خودش از دنیا رفت. در دوران زنده بودنش نتوانست موفقیت و شناخته شدن کتابش را به چشم ببیند اما امروز این کتاب به همراه کتاب جین ایر در صدر آثار پرفروش، موفق و شناخته‌شده جهانی است.

کلر هارمن، زندگینامه‌‌نویسی که بر روی زندگی خواهر امیلی، شارلوت برونته، کار می‌کرد، درباره‌ امیلی اینطور اظهار نظر کرده است که او احتمالا به بیماری آسپرگر مبتلا بوده است؛ آسپرگر که در طیف اوتیسم قرار دارد، اختلالی در مهارت‌های اجتماعی شخص ایجاد می‌کند و فرد را به انجام رفتارهای وسواسی و تکراری وامی‌دارد. یکی دیگر از نشانه‌های این اختلال داشتن تفکر منطقی و بی‌بهره بودن از تفکر عاطفی است. هارمن، این نظر را زمانی اعلام کرد که روی زندگی، حالات شخصی امیلی و شخصیت‌های کتابش بررسی‌هایی انجام داده بود.

بخشی از کتاب بلندی های بادگیر

وقتی زیلا مرا به طبقه بالا راهنمایی می‌کرد، سفارش کرد که شمع را پنهان کنم و کوچک‌ترین صدایی از خود در نیاورم. چرا که اربابش در مورد اتاقی که او مرا به آن‌جا می‌برد، نظر خاصی داشت و هرگز مطابق میلش به کسی اجازه نمی‌داد وارد آن شود. دلیلش را پرسیدم. او نمی‌دانست و در پاسخ گفت که او تنها یکی دو سال است که این‌جاست و آن قدر جریانات عجیب و غریب می‌بیند که حوصله‌ی کنجکاوی ندارد. خود من هم از بس گیج و خسته بودم حوصله‌ی کنجکاوی نداشتم. در را بستم و به اطراف نگاهی انداختم تا ببینم تختخواب کجاست. تمام اثاثیه‌ی اتاق شامل یک صندلی، یک گنجه جالباسی و یک صندوق بزرگ از چوب بلوط بود که بالای آن دریچه‌های چهارگوشی مثل پنجره‌های کالسکه تعبیه شده بود. به صندوق نزدیک شدم و به داخلش نگاه کردم، دیدم که نوعی تختخواب قدیمی است که طوری ترتیب داده شده که برای هر یک از اعضای خانواده که بخواهد این امکان را به وجود می‌آورد که اتاقی مجزا برای خود داشته باشد. در واقع این جعبه شبیه به یک گنجه بود و درگاه پنجره‌ای که آن را محصور می‌ساخت، به عنوان میز مورد استفاده قرار می‌گرفت. دریچه‌های ورودی تختخواب را به کناری زدم و با شمعی که در دست داشتم، وارد شدم و دوباره آن‌ها را بستم. در آن هنگام خود را از شر مزاحمت‌های هیت‌کلیف و سایرین در امان می‌دیدم. در گوشه‌ای از طاقچه‌ای که شمع را روی آن گذاشته بودم، تعدادی کتاب با جلدهای کپک زده قرار داشت و سرتاسر طاقچه پوشیده از نوشته‌هایی بود که با خراشیدن رنگ آن پدید آمده بود. تمام این نوشته‌ها، چیزی جز تکرار یک اسم به اشکال مختلف بزرگ و کوچک نبود. در یک قسمت نام کاترین ارنشاو و در قسمت دیگر کاترین هیت‌کلیف و در گوشه‌ای دیگر کاترین لنتیون نوشته شده بود.

در حالی‌که بسیار سست و بی‌حال بودم، سرم را به پنجره تکیه دادم و شروع به هجی کردن کاترین ارنشاو - هیت‌کلیف لنتیون نمودم تا زمانی که چشمانم بسته شدند، اما هنوز ۵ دقیقه نگذشته بود که برق کلمات سفید رنگی در تاریکی درخشیدن گرفت و در نظرم چون طیف نوری جلوه کرد - نام کاترین در فضا موج می‌زد و من سعی می‌کردم که این نام مزاحم را از ذهنم خارج کنم. در این هنگام دیدم که شعله شمع در جلد یکی از کتاب‌های قدیمی روی طاقچه در گرفته و فضا را از بوی پوست گوساله سوخته آکنده است. قسمتی از جلد کتاب را که سوخته بود تمیز کردم و در حالی‌که از سرما و تهوعی که در اثر بوی سوختگی به من دست داده بود سخت آزرده و بیمار شده بودم، راست نشستم و کتاب سوخته را روی زانوانم گذاشتم و آن را گشودم. انجیلی در قطع کوچک بود و بوی تند کهنگی و کپک از آن به مشام می‌رسید. روی یکی از برگه‌های سفید اول کتاب نوشته شده بود: «این کتاب متعلق به کاترین ارنشاو است.» و تاریخی در همان صفحه به چشم می‌خورد که حدود ربع قرن پیش را نشان می‌داد. کتاب را بستم و کتاب‌های دیگر را یکی پس از دیگری بررسی کردم. کتابخانه‌ی کاترین گلچینی از کتاب‌های خوب بود و وضع جلدها و اوراق نشان می‌داد که صاحبش آن‌ها را کاملا" مورد استفاده قرار داده. اگر چه باید گفت که نه فقط به منظور خواندن، چرا که هیچ صفحه‌ای از کتاب‌ها نبود که در حواشی و میان خطوط آن با مداد یا مرکب چیزی نوشته نشده باشد. حتی یک جای سفید هم در صفحات به چشم نمی‌خورد. بعضی از نوشته‌ها جملاتی جداجدا بودند و برخی دیگر یادداشت‌های منظم روزانه‌ای بودند که با خط ناخوانای کودکانه نوشته شده بودند. در بالای یکی از صفحات بدون نوشته، کاریکاتور فوق‌العاده‌ای از جوزف نام‌آشنا را دیدم که گستاخانه اما ماهرانه کشیده شده بود. (این کار بخصوص وقتی به طور کاملا" اتفاقی به آن برخوردم، گنجی پرارزش به حساب می‌آمد.) ناگهان علاقه‌ای در درون من نسبت به کاترین ناشناس ایجاد شد و بی‌درنگ به خواندن سطور دست نوشته‌اش که کمرنگ و در حال محوشدن بود، پرداختم. اولین پاراگراف بدین گونه بود:

یکشنبه‌ی وحشتناکی بود. کاش پدرم این جا بود. هیندلی، جانشین نفرت انگیزیست. رفتار او در برابر هیت‌کلیف بی‌رحمانه است. هیت‌کلیف و من قصد داریم که در برابر رفتار او واکنش نشان دهیم. ما اولین گام را امروز غروب برداشتیم.

نظرات کاربران

آواز
۱۳۹۹/۰۳/۲۴

سلام دوستان. کتابی که روی صفحه اول موبالیتونه ،از نظرمن ،از هرحیث بهترین اثر کلاسیک تاریخیه. روایت عشق شعله وری که جرقه اش از کودکی زده شده و حتی بعد از مرگ هم ادامه داره ،تا اونجایی که بی نهایت صفحه از

- بیشتر
Zeinab
۱۳۹۸/۰۸/۱۶

این کتاب یک رمان مشهور کلاسیک است که داستان آن به حوالی سال‌های ۱۷۷۰ به بعد برمی‌گردد و روایت عشق و نفرت و انتقام است. این کتاب تنها رمان امیلی برونته (خواهر شارلوت برونته، نویسنده‌ی معروف) است. او مثل شخصیت‌های

- بیشتر
sadeghi
۱۳۹۷/۰۵/۰۱

باوجودی که این کتاب از معروفترین رمانهای عاشقانه دنیاست وتعریفات و ترجمه های زیادی هم ازش میشه،اما وقتی خوندم برام چندان جذاب نبود ویک نکته ی بدی که داشت نویسنده در بیان جزییات بشدت زیاده گویی میکرد .داستان عشق نافرجامی

- بیشتر
Fatemeh
۱۳۹۸/۰۷/۲۱

اصلا نفهمیدم این همه تعریف از این کتاب برای چیه! نمیدونمم چرا نویسنده انقدر همه کاراکترای فیلمو انقدر پست و مزخرف گذاشته! ی آدم درست و حسابی نداشت😒

سارا
۱۳۹۸/۰۲/۱۰

با اینکه خیلی معروفه ولی اصلا خوشم نیومد، خیلی معمولی که غیرقابل باور بود اتفاقاتش

مهان
۱۳۹۸/۰۶/۱۳

یادمه این کتابو اصلا دوست نداشتم و تعجب کردم چطوری انقدر معروف شده

He~ro
۱۴۰۱/۰۶/۱۴

تنها دلیلی که این کتاب رو برای خوندن انتخاب کرده بودم در واقع خواهر نویسنده(شارلوت برونته) بود که اینقدر کتاب جین ایر جذاب بود با خودم گفتم حیفه بلندی های بادگیر خواهرش رو نخونم ولی واقعا پیشمون شدم کتاب سراسر حس منفی

- بیشتر
ketabkhan
۱۳۹۹/۰۴/۲۷

وقتی نوجوون بودم چاپیش رو خوندم ولی واقعا پشیمون شدم. بیشتر از هزینه از وقتی که صرفش کردم، ناراحت شدم. می تونستم کتاب بهتری بخرم. این که همه ی شخصیت های کتاب، عصبی، بدخلق، لوس، عاصی و بی عرضه باشن

- بیشتر
تسنیم
۱۳۹۷/۱۲/۲۸

کتاب پر از حالتای عصبی و دوست داشتنای عجیب غریبه.عشق و تنفر بدون عقل و آنی.به من که نچسبید صرفا چون شروعش کرده بودم تا تهش خوندم ترجمه شم بنظرم بد بود

awrhaz
۱۳۹۸/۰۶/۱۱

از اون کتاب هایی بود که به سختی تونستم تمومش کنم.. بعضی وقتا زیاد وارد جزییات شده بود و داستانو کسل کننده میکرد ولی در نگاه کلی داستان جالبی بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۶۲)
شما نباید تا ساعت ۱۰ بخوابید. بهترین زمان صبحگاه را از دست می‌دهید. کسی که تا ساعت ۱۰ صبح نیمی از کارهایش را به انجام نرسانده باشد، شانس انجام نیمه‌ی دیگرش را از دست می‌دهد.»
hodsan
(عشق هرگز نمی‌میرد) نویسنده: امیلی برونته
ᶜʳᶻ
اگر من در بهشت بودم خیلی بدبخت می‌شدم.» جواب دادم: «چون سزاوار آن نیستی. همه‌ی گناهکاران در بهشت بدبخت می‌شوند.»
armdamani
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی می‌کنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمی‌دهند.
javid
من از این بیماری که لذت خود را در بودن در اجتماع جستجو کنم، کاملا" شفا یافته‌ام.
زهرا۵۸
حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که انگار هر لگدی که می‌خورد حقش است و از تمام دنیا به اندازه‌ی کسی که لگدش می‌زند متنفر است، چون باعث عذاب اوست
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
گفتم: «خجالت بکش، هیت کلیف. جزای آدم‌های شرور برعهده‌ی خداست. ما باید بخشش را بیاموزیم.» او پاسخ داد: «نه، خداوند رضایتی را که من حاصل می‌کنم نخواهد داشت.
💜ghazal💜
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی می‌کنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمی‌دهند.
˙·٠•●Fateme●•٠·˙
عبارت «بیایید تو» را با دندان‌های کلید شده ادا کرد. گویی که می‌خواست بگوید: «گورت را گم کن.» حتی دروازه‌ی باغ هم که او به آن تکیه داده بود، طوری بود که از خشونت کلمات کم نمی‌کرد. فکر می‌کنم همین شرایط بود که باعث شد دعوتش را قبول کنم. احساس می‌کردم به این مرد که محتاطانه‌تر از من رفتار می‌کرد علاقه‌مند شده‌ام.
Ali431
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی می‌کنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمی‌دهند.
زهرا۵۸