
شاهین امانی
۴۲۶
«شما نباید تا ساعت ۱۰ بخوابید. بهترین زمان صبحگاه را از دست میدهید. کسی که تا ساعت ۱۰ صبح نیمی از کارهایش را به انجام نرسانده باشد، شانس انجام نیمهی دیگرش را از دست میدهد.»
javid
۱۶۲
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی میکنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمیدهند.
زهرا۵۸
۱۳۲
من از این بیماری که لذت خود را در بودن در اجتماع جستجو کنم، کاملا" شفا یافتهام.
hodsan
۱۳۰
شما نباید تا ساعت ۱۰ بخوابید. بهترین زمان صبحگاه را از دست میدهید. کسی که تا ساعت ۱۰ صبح نیمی از کارهایش را به انجام نرسانده باشد، شانس انجام نیمهی دیگرش را از دست میدهد.»
armdamani
۱۰۹
اگر من در بهشت بودم خیلی بدبخت میشدم.»
جواب دادم:
«چون سزاوار آن نیستی. همهی گناهکاران در بهشت بدبخت میشوند.»
hiba
۷۶
این خیلی بد است که کسی که از ابتدا خوب بوده، بد بشود، حتی بدتر از اینکه کسی از اول بد باشد.
𝑬𝒍𝒏𝒂𝒛
۷۳
حالت یک سگ ولگرد را نداشته باش که انگار هر لگدی که میخورد حقش است و از تمام دنیا به اندازهی کسی که لگدش میزند متنفر است، چون باعث عذاب اوست
💜ghazal💜
۴۳
گفتم: «خجالت بکش، هیت کلیف. جزای آدمهای شرور برعهدهی خداست. ما باید بخشش را بیاموزیم.»
او پاسخ داد: «نه، خداوند رضایتی را که من حاصل میکنم نخواهد داشت.
hiba
۳۶
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی میکنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمیدهند.
˙·٠•●Fateme●•٠·˙
۳۰
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی میکنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمیدهند.
ف_حسنپوردکان
۲۵
اگر کتابهای مرا از من بگیرند، زندگی برایم لطفی ندارد.
Maria
۲۲
این خیلی بد است که کسی که از ابتدا خوب بوده، بد بشود، حتی بدتر از اینکه کسی از اول بد باشد.
زهرا۵۸
۲۰
خیانت و خشونت، نیزههایی هستند که از دو سر تیزند و کسانی را که به آنها پناه ببرند، بدتر از دشمنانشان زخمی میکنند
Sahar Tusani
۱۹
«به او بگویید وسیلهای برای نوشتن ندارم. حتی کتابی ندارم که برگی از آن بکنم و نامه بنویسم.»
گفتم:
«هیچ کتابی؟ میشود بپرسم پس چطور این جا زندگی میکنید؟ من در گرنج کتابخانهی بزرگی دارم ولی باز هم بیکارم. اگر کتابهای مرا از من بگیرند، زندگی برایم لطفی ندارد.»
دَریآ
۱۹
من هرگز عشقم را به زبان نیاوردم، اما اگر نگاهها قادر به تکلم بودند، ابلهترین آدمها هم میفهمیدند که من با تمام وجود عاشق شدهام
Ali431
۱۸
عبارت «بیایید تو» را با دندانهای کلید شده ادا کرد. گویی که میخواست بگوید: «گورت را گم کن.» حتی دروازهی باغ هم که او به آن تکیه داده بود، طوری بود که از خشونت کلمات کم نمیکرد. فکر میکنم همین شرایط بود که باعث شد دعوتش را قبول کنم. احساس میکردم به این مرد که محتاطانهتر از من رفتار میکرد علاقهمند شدهام.
rana
۱۷
کاش در آن دنیا با رنج و عذاب برخیزد! آخر او تا لحظهی مرگ دروغ میگفت! او کجاست؟ آنجا نیست، در بهشت نیست. غیب که نشده! پس کجاست؟ اوه، تو که گفتی رنج من برایت مهم نیست و من دعایم را آن قدر تکرار میکنم تا زبانم خشک شود! کاترین ارنشاو، امیدوارم تا من زندهام نیاسایی! گفتی من تو را کشتم، پس مرتب پیش چشمانم ظاهر شو. باور دارم که مقتولین، مرتب به دیدن قاتلانشان میروند. میدانم که این ارواح همیشه سرگردانند. همیشه با من باش! در هر حالتی که هستی! مرا دیوانه کن. فقط در این ورطه رهایم نکن، نمیتوانم پیدایت کنم. اوه، خدایا این قابل تحمل نیست. نمیتوانم بدون زندگیم، زندگی کنم. نمیتوانم بدون روحم زندگی کنم.»
زهرا۵۸
۱۷
ما گاهی اوقات به حال کسانی دلسوزی میکنیم که نه برای خودشان و نه برای دیگران، احساساتی به خرج نمیدهند.
nastaran84
۱۷
«عجیب است، از این متحیرم که چگونه عادت، باعث شکلگیری سلیقهها و عقاید مختلف میشود.
shogun
۱۵
من عاشق قاتلم هستم
Wimpykid
۱۳
تو از من خیلی شادتری پس باید مهربانتر باشی.
زهرا۵۸
۱۲
یکی مثل طلایی است که از آن به جای تکه سنگ کف پیادهرو استفاده شده و دیگری تکهای حلبی است که جلا داده شده تا به جای نقره مورد استفاده قرار گیرد
زهرآ
۱۲
من قلبم را به او دادم و او آن را خرد کرد و به سویم پرتابش کرد
کاربر ۴۴۵۵۳۳۵
۱۱
خوب، گذشت هم حدی دارد و اشخاص باگذشت، عاقبت به خود میآیند و از این که تحت سلطه هستند عذاب میکشند.
rana
۹
این یکی بهخاطر کسی است که احساساتم متعلق به اوست. نمیتوانم آن را تفسیر کنم، اما مطمئناً تو و هر کس دیگری تصور و عقیدهای دارید مبنی بر این که انسان وجود ماورایی دارد و این طور هم باید باشد. اگر من تماماً به این وجود محصور بودم، فایدهی خلقت من چه بوده؟ بدبختیهای بزرگ من در این دنیا، بدبختیهای هیتکلیف بودهاند و من هر کدام را از ابتدا دیده و حس کردهام. اندیشهی بزرگ من در زندگی اوست. اگر همه از بین بروند و او باقی بماند، من هم زنده میمانم و اگر همه باشند و او نابود شود، دنیا برایم ناآشنا و وحشتناک است، انگار که من به آن تعلق ندارم. عشق من به لنیتون مثل شاخ و برگ در جنگل است، زمان آن را عوض میکند. خوب میدانم. همان طور که زمستان، درختان را عوض میکند. عشق من به هیتکلیف مثل صخرههای فناناپذیر زیرین است که ظاهراً شادی آفرین نیست اما وجودش لازم است. نلی، من هیتکلیف هستم. او همیشه و همیشه در ذهن من است. نه به عنوان یک منبع خوشی و لذت. نه، او بیش از من مایهی شادیام نیست. بلکه او خود من است. پس دیگر از جدایی ما حرف نزن. این عملی نیست و...»
جانان
۹
خوش قلبی به تو کمک خواهد کرد که صورتی نیکو داشته باشی و بد بودن، زیباترین فرد را هم زشتترین میکند
Maria
۹
«بیچارهی بدبخت. تو هم مثل همهی انسانها قلب داری. چرا تلاش میکنی احساساتت را مخفی کنی؟
zeinab_za
۸
مگر چیزی هست که با او مرتبط نباشد؟ چه چیزی هست که او را به یادم نمیآورد؟ نمیتوانم به کف اتاق نگاه کنم، چون چهرهاش را در سنگهای سنگفرش میبینم. هر ابری، هر درختی، هر چیزی که در شبانه روز در اطرافم میبینم، همه و همه مرا به یاد محبوبم میاندازد. چهرهی او از هر طرف مرا احاطه کرده است. در همهی قیافهها و شکل و ظاهر همهی اشیاء، او را میبینم.
rana
۷
«میدانم بدذات است. هرچه باشد پسر توست. اما خوشحالم که من ذات بهتری دارم و او را میبخشم. میدانم که عاشق من است و به همین خاطر به او عشق میورزم. آقای هیتکلیف کسی عاشق شما نیست و هر چه سعی کنید ما را به بدبختی بکشانید و عذابمان بدهید، ما هم برای تلافی دستاویز داریم، چون میدانیم که این قساوت، از بدبختی بزرگتری ناشی میشود که در درون شماست.
Zeinab
۷
«ساعت یازده است آقا.»
«مهم نیست. عادت ندارم که زود به بستر بروم. ساعت یک یا دو شب هم برای کسی که تا ۱۰ صبح میخوابد، زود است.»
«شما نباید تا ساعت ۱۰ بخوابید. بهترین زمان صبحگاه را از دست میدهید. کسی که تا ساعت ۱۰ صبح نیمی از کارهایش را به انجام نرسانده باشد، شانس انجام نیمهی دیگرش را از دست میدهد.»
