
کتاب یک زندگی
معرفی کتاب یک زندگی
کتاب یک زندگی با عنوان اصلی Une Vie نوشته گی دو موپاسان با ترجمه حسن پویان و ابوذر صداقت روایتی مفصل از سرگذشت زنی جوان به نام ژان است که در دل طبیعت نورماندی و در میان مناسبات اشرافی و روستایی فرانسه، با رؤیاهای بزرگ و واقعیتهای تلخ زندگی روبهرو میشود. این کتاب توسط نشر امیرکبیر منتشر شده است و موپاسان با جزئینگری، هم دنیای درونی ژان را دنبال کرده است و هم محیط اطراف او را؛ از قصر قدیمی و فرشهای فلاماندی و تختخواب منبتکاریشده گرفته تا دهکدههای ساحلی، قایقهای ماهیگیری، کشیش روستا و اشراف همسایه. ترجمهی فارسی این کتاب، نثر توصیفی و طولانی نویسنده را بهخوبی منتقل کرده است و خواننده را در جریان سیال احساسات و مناظر نگه میدارد. کتاب یک زندگی امکان همراهی پیوسته با این روایت پرجزئیات را فراهم میکند؛ روایتی که از امیدهای سادهی یک دختر تازهآزادشده از صومعه آغاز میشود و بهتدریج به تأملی عمیقتر دربارهی شادی، فریب، گذر زمان و فرسودگی رؤیاها بدل میشود. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب یک زندگی اثر گی دو موپاسان
کتاب یک زندگی داستان خود را با بازگشت ژان از صومعه و آمادهشدن او برای آغاز زندگی واقعی شروع میکند. گی دو موپاسان در این اثر، با تمرکز بر یک خانوادهی اشرافی نورماندی، جهان بستهی قصر دهپوپل، دهکدههای اطراف، دریا و مزرعهها را بهعنوان صحنهی اصلی حوادث برمیگزیند. بارون سیمون ژاک لوپردهونوود، پدر مهربان و خیالپرداز ژان و خانم آدلائید، مادر رمانتیک و بیمار او، دو قطب بزرگسال این خانه هستند؛ یکی شیفتهی طبیعت و اصلاح کشاورزی، دیگری غرق در خاطرات عاشقانه، نامههای قدیمی و گنجینهی متبرکهای از مکاتبات خانوادگی.
ساختار کتاب یک زندگی بر پایهی فصلهای بلند و پیوسته است که هرکدام بخشی مسیر داستان را روشن میسازد. گی دو موپاسان در این کتاب، با نثری سرشار از توصیف طبیعت، جزئیات خانههای نورماندی، عادتهای اشراف محلی و دهقانان و نیز با تمرکز بر احساسات ظریف ژان، از دل یک زندگی ظاهراً معمولی، تصویری از شکنندگی امید، فاصلهی رؤیا و واقعیت و فرسایش تدریجی شور جوانی ترسیم کرده است.
خلاصه داستان یک زندگی
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان کتاب یک زندگی بر محور ژان، دختر جوانی از خانوادهای اشرافی در نورماندی، شکل میگیرد. او پس از سالها انزوا در صومعه، در سال ۱۸۱۹ از آنجا خارج میشود و با شوقی کودکانه برای آغاز زندگی آزاد آماده است. نخستین صحنهها، باران سیلآسا، بستن جامهدانها و نگرانی ژان از اینکه هوای بد پدرش را از حرکت منصرف کند، حالوهوای درونی او را نشان میدهد: ترکیبی از ترس، اشتیاق و رؤیای خوشبختی.
ورود کشیش آبه پیکو حلقهی دیگری به داستان میافزاید. او روزی از مؤمن تازهاش، ویکونت دولامار، نام میبرد. آشنایی با ویکونت در کلیسا و سپس دیدارهای مکرر او در پوپل، نقطهی عطفی در زندگی ژان است. ویکونت دولامار بهسرعت توجه ژان را جلب میکند. نگاههای کوتاه و پرمعنای او و ژان، پیش از آنکه کلامی صریح ردوبدل شود، پیوندی عاطفی میسازد. سفر مشترک با قایق ماهیگیری لحظهای است که این نزدیکی عاطفی شدت میگیرد.
در بازگشتْ روی دریا، گفتوگویشان دربارهی سفر ادامه مییابد و ایدهی دو نفری خیالبافیکردن به زبان ویکونت میآید. در این نقطه کتاب یک زندگی نشان میدهد که چگونه رؤیاهای عاشقانهی ژان، که پیشتر در تنهایی شبانه شکل گرفته بود، اکنون بهتدریج به شخصی واقعی گره میخورد و زندگی آرام پوپل، زیر پوست خود، بهسوی حوادث عاطفی و تغییرات عمیق پیش میرود.
چرا باید کتاب یک زندگی را بخوانیم؟
کتاب یک زندگی از دل جزئیات روزمره، منظرههای طولانی و گفتوگوهای ظاهراً ساده، تصویری دقیق از شکلگیری امید، عشق و سپس فرسایش تدریجی آنها در بستر یک خانوادهی اشرافی نورماندی ارائه میدهد. توصیفهای موپاسان از باران، دریا، جنگل، قصر قدیمی، فرشهای فلاماندی و حتی عادتهای کوچک شخصیتها، خواننده را در فضایی ملموس و زنده قرار میدهد که در آن هر احساس و هر تصمیم، ریشه در زمینهای مشخص دارد.
این کتاب نمونهای روشن از پرداختن به زندگی یک زن جوان است که از صومعه و تربیت بسته، وارد جهانی میشود که در آن عشق، ازدواج، طبقهی اجتماعی، پول و گذر زمان، معنای رؤیاهایش را تغییر میدهند. خواندن کتاب یک زندگی فرصتی است برای همراهی طولانی با یک شخصیت، دیدن جهان از نگاه او و مشاهدهی اینکه چگونه یک زندگی ظاهراً معمولی، در جزئیات خود سرشار از کشمکش، امید، خودفریبی و مواجهه با واقعیت است.
خواندن کتاب یک زندگی را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
کتاب یک زندگی به کسانی که به داستانهای شخصیتمحور و توصیفمحور علاقهمند هستند، به خوانندگان علاقهمند به ادبیات کلاسیک فرانسوی، به کسانی که دوست دارند سیر تدریجی شکلگیری و دگرگونی عشق و امید را در زندگی یک زن جوان دنبال کنند و به خوانندگانی که از توصیفهای مفصل طبیعت، دریا و فضاهای روستایی و اشرافی لذت میبرند، پیشنهاد میشود.
درباره گی دو موپاسان
گی دو موپاسان (Guy de Maupassant) متولد ۵ اوت ۱۸۵۰، نویسندهی فرانسوی قرن نوزدهم بود که بهعنوان استاد داستان کوتاه شناخته میشد و از چهرههای شاخص سبک طبیعیگرایی در ادبیات به شمار میرفت. آثار او زندگی انسانها، سرنوشتها و نیروهای اجتماعی را واکاوی میکرد و اغلب نگاهی بدبینانه و نومیدانه در آنها دیده میشد.
موپاسان شاگرد گوستاو فلوبر بود و داستانهایش را با زبانی موجز و پایانهایی ساده در ظاهر، اما بسیار دقیق و استادانه مینوشت. بخش زیادی از روایتهای او در دوران جنگ فرانسه و پروس در دههی ۱۸۷۰ جریان داشت و پوچی جنگ و دگرگونیهای دائمی زندگی شهروندان بیگناه را نشان میداد. او بیش از ۳۰۰ داستان کوتاه، شش رمان، سه کتاب سفر و یک مجموعه شعر خلق کرد. نخستین داستان منتشرشدهاش، گلولهی شکر (Boule de Suif، ۱۸۸۰) از مشهورترین آثار او باقی ماند.
او در نورماندی فرانسه متولد شد. خانوادهی مادریاش از طبقهی بورژواهای مرفه بودند. مادرش پس از ازدواج، از همسرش خواست تا نام خانوادگی دو موپاسان (de Maupassant) را به کار ببرند تا نشانی از نجیبزادگی داشته باشد. وقتی موپاسان ۱۱ سال داشت، والدینش از هم جدا شدند. او تا ۱۳سالگی همراه مادرش در اتروتا زندگی آرامی را تجربه کرد و به ماهیگیری و فعالیتهای فضای باز علاقه نشان داد. سپس مادرش او و برادرش را در مدرسهای خصوصی ثبتنام کرد تا آموزش کلاسیک ببینند. او از همان آغاز نسبت به دین احساس ناخوشایندی داشت و نظمها و آیینهای مذهبی را نمیپذیرفت. درنهایت، در سال پیش از آخر تحصیل، بهدلیل ناتوانی در تحمل فضای مدرسه، از آنجا اخراج شد.
در سال ۱۸۶۷، زمانی که هنوز در دبیرستان درس میخواند، با میانجیگری مادرش با گوستاو فلوبر دیدار کرد. یک سال بعد، در پاییز، به لیسه پیرـکورنه در رُوئن رفت و در آنجا در شعر و تئاتر مهارت نشان داد. در سال ۱۸۶۸، در ۱۸سالگی، شاعر مشهور الگرنون سوینبرن را از غرقشدن نجات داد.
با آغاز جنگ فرانسه و پروس در سال ۱۸۷۰، او داوطلبانه به ارتش پیوست و بدون گذر از آکادمی نظامی، در خدمت نظام قرار گرفت. در سال ۱۸۷۱ به پاریس رفت و حدود ۱۰ سال در وزارت نیروی دریایی بهعنوان کارمند فعالیت کرد. تنها سرگرمی جدی او در این دوران، قایقسواری در رود سن بود.
فلوبر نقش پشتیبان ادبی او را بر عهده گرفت و مسیرش را بهسمت روزنامهنگاری و نویسندگی هدایت کرد. در خانهی فلوبر با امیل زولا و نویسندهی روس، ایوان تورگنیف، آشنا شد و به جریانهای رئالیسم و ناتورالیسم راه یافت. در سال ۱۸۸۰، با انتشار داستان کوتاه گلولهی شکر به موفقیتی گسترده رسید. فلوبر آن را شاهکاری ماندگار نامید و پس از آن داستانهایی مانند دو دوست، مادر ساویج و مادموازل فیفی را نیز نوشت.
سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۱ پربارترین دورهی زندگی او محسوب میشد. او بهطور منظم سالانه دو تا چهار جلد کتاب منتشر میکرد و شهرت و ثروت زیادی به دست آورد. در سال ۱۸۸۱ نخستین مجموعه داستانش با عنوان خانهی تلیر منتشر شد و تنها دو سال بعد به چاپ دوازدهم رسید. اولین رمانش، یک زندگی (Une Vie)، در کمتر از یک سال ۲۵ هزار نسخه فروش کرد. رمانهای بعدی او بلـآمی (۱۸۸۵) و پیر و ژان (۱۸۸۸) بودند که بهویژه دومی جایگاه مهمی در آثارش پیدا کرد.
او به تنهایی و تفکر گرایش داشت و سفرهای متعددی به الجزایر، ایتالیا، انگلستان، بریتانی، سیسیل و اوورنی انجام داد. سالهای پایانی عمرش با انزوا، ترس از مرگ و توهمات پیدرپی همراه شد که به بیماری سیفلیس در جوانی نسبت داده میشد. سرانجام در ۶ ژوئیه ۱۸۹۳ در آسایشگاه خصوصی اسپریت بلانش در پاریس درگذشت.
موپاسان بهعنوان پدر داستان کوتاه مدرن شناخته شد و آثارش الهامبخش نویسندگانی مانند سومرست موآم و اُ. هِنری قرار گرفت. او هم به نگارش آثار رئالیستی و هم داستانهایی با عناصر فراطبیعی پرداخت. نوشتههایش توجه چهرههایی چون لئو تولستوی و فریدریش نیچه را نیز جلب کرد و همچنان در قالب فیلم و سریال در سراسر جهان اقتباس میشوند.
بخشی از کتاب یک زندگی
«ژان بعد از آنکه کار بستن جامهدانهایش را تمام کرد به کنار پنجره رفت اما باران بند نمیآمد. در تمام مدت شب صدای رگبار که به شیشههای در و پشتبامها میکوبید به گوش رسیده بود. آسمان تیرهٔ ابرآلود و پرآب گویی ترک خورده بود و داشت بار سنگین خود را بر روی زمین خالی میکرد، آن را میخیساند، به صورت خمیری لزج و غلیظ درمیآورد و خاک را مانند قند وامیداد. صدای خرناس جویهایی که سیلاب باران بسترهایشان را غرق کرده بود، خیابانهای خالی و خلوت را میانباشت و منازلی که در این خیابانها قرار داشت رطوبت را مثل اسفنج میمکید و این رطوبت تا اعماق هیکلهای منازل نفوذ میکرد و از زیرزمینها تا انبارهای علوفه، همهجا قطرات آب را مانند عرق از مسامات دیوارها جاری میساخت. ژان که شب گذشته از صومعه بیرون آمده و سرانجام برای همیشه آزاد شده بود، اکنون آماده بود تا تمام خوشبختیهای زندگی را که آن همه مدت آرزویش را میکشید، مانند حاصلی گرانبها در آغوش بگیرد و حالا از آن بیم داشت که اگر هوا خوشتر و روشنتر نشود پدرش در حرکت خود تردید نماید. و به همین سبب از صبح آن روز صدمین بار بود که نگاه استفهامآمیزش را به افق میدوخت. بعد متوجه شد که فراموش کرده است تقویم را در جامهدان سفرش بگذارد. صفحه مقوایی کوچکی را که به دیوار بود و آن را به دوازده ماه تقسیم کرده بودند برداشت. در وسط تقویم دیواری تاریخ سال جاری ۱۸۱۹ را با ارقام مطلا نقش کرده بودند. با نوک مداد چهار ستون اولی را باطل کرد و هرکدام از نامهای قدیسین را تا تاریخ دوم ماه مه که روز خروجش از صومعه بود خط زد. صدایی از پشت در به گوشش آمد: ـ ژانت! ژان جواب داد: بیا تو، پاپا. و پدرش ظاهر گشت.»
