معرفی و دانلود کتاب ایمان بیاور + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب ایمان بیاورsubscriptionAvailable

کتاب ایمان بیاور

نوع کتاب
۳.۷(از ۴۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
عادله حسینی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب ایمان بیاور

کتاب ایمان بیاور نوشتۀ عادله حسینی است. انتشارات آترینا این کتاب را روانۀ بازار کرده است. این کتاب دربارۀ فردی به نام ایمان، اکنون و گذشتۀ اوست.

درباره کتاب ایمان بیاور

کتاب ایمان بیاور رمانی است که از زبان شخصیتی به نام ایمان روایت می‌شود. ایمان، با امیران و پاشا هم‌خانه است.

شغل ایمان، تدریس موسیقی در یک آموزشگاه است. پاشا، مغازۀ موبایل‌فروشی دارد و امیران که تازه با ساره نامزد کرده، در بانک کار می‌کند. این سه دوست و سه هم‌خانه، سه گونه زندگی و سه گذشتۀ متفاوت و گاه تلخ را از سر می‌گذرانند.

داستان، از جایی آغاز می‌شود که در یک شب سرد و تاریک، ایمان با دختری تصادف می‌کند و به دلیل شدت جراحات، ایمان تصور می‌کند او مرده اما دختر که تارا نام دارد، وارد زندگی ایمان خواهد شد.

عادله حسینی، در کتاب ایمان بیاور، از اعتیاد و تأثیر آن بر زندگی‌ها و نیز از معضل بزرگ کودکان کار و سرنوشت آنها سخن می‌گوید.

خواندن کتاب ایمان بیاور را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب ایمان بیاور

«فضای سرد و ساکت آرامگاه، واقعیت مرگ را تلخ‌‌تر جلوه می‌‌دهد. تاریکی شب و خلوتی آرامگاه، هر دوی ما را به سکوت دعوت کرده است. با فاصله از تارا می‌‌ایستم. به درختی تکیه می‌‌دهم و خیره‌‌اش می‌‌شوم. پایین قبر کوچکی ایستاده و از سنگ سیاه آن نگاه بر نمی‌‌دارد. انگار به درستی بلوک و قطعه‌‌ای که آدرس داده اطمینان ندارد. روی دو زانو می‌‌نشیند. گل را پایین‌‌ترین قست سنگ می‌‌گذارد. انگشت اشاره‌‌اش را جلو می‌‌برد. روی اسم کنده شده‌‌ی روی سنگ می‌‌کشد. زیر لب چیزی زمزمه می‌‌کند. زمان به کندی می‌‌گذرد و نه من نگاه از او می‌‌گیرم؛ نه او دل از آن تکه سنگ می‌‌کند. سرش را به سمتم می‌‌چرخاند. نور کمی که آنجا را روشن کرده؛ روی صورتش می‌‌افتد. روی صورتش ردی از اشک نیست اما چشمانش مرثیه سرایی می‌‌کند. لبخند تلخی به رویم می‌‌زند:

ـ نمیای با داداشم آشنا شی؟

با قدم‌‌های بلند و محکم به سمتش می‌‌روم. کنارش روی دو زانو می‌‌نشینم. فاتحه‌‌ای می‌‌خوانم. نگاهم روی چهره‌‌ی کنده کاری شده‌‌ی روی سنگ می‌‌نشیند. لبخند روی لب‌‌های پسر نوجوان دل سنگ را آب می‌‌کند. نوشته‌‌ی زیر عکس سنش را چهارده ساله نشان می‌‌دهد. تاریخ فوت خبر می‌‌دهد که امشب سالگردش است..

ـ هنوزم باورم نمیشه که نیست.

نگاهش می‌‌کنم اما نگاه او روی اسم برادرش است. «اهورا بقایی»

ـ انگار همه چی یه شوخیه بی مزه‌‌ست. یا نهایتاً یه کابوس وحشتناک اما تموم شدنی!

نفسم را با شدت بیرون می‌‌دهم. بخاری که حاصل می‌‌شود؛ چهره‌‌ی درهمش را کدر می‌‌کند.

ـ وقتی رفت فقط شونزده سالم بود. اون روزا من درگیر خودم و شرایط خاص زندگیمون بودم. رفتنش تا مدت‌‌ها حکم یه شوک رو داشت تا یه داغ.

ـ متأسفم.

بغض می‌‌دود و بین کلامش جا خوش می‌‌کند. لب‌‌هایش می‌‌لرزد و چشم‌‌هایش پر می‌‌شوند:

ـ خودمم متأسفم!

ـ داری خودت رو عذاب می‌‌دی.

ـ فکر می‌‌کنی روزی هست که این عذاب با من نباشه؟ رفتن اهورا یه درده، غم حسرتایی که به دلش موند و رفت هزار تا درد! من هر باری که یه پسر بچه رو سوار یه دوچرخه می‌‌بینم جون میدم. جیگرم می‌‌سوزه که برادرم، حسرت یه بار رکاب زدن یه دوچرخه رو داشت، نه چون بابامون پول نداشت. پولی که بابا از رانندگی و بار سنگ در می‌آورد کم نبود. منتهی حقی برای من و برادرم توش نبود! هر چی بود می‌‌شد خرج بساط خودش یا نهایتاً سیر کردن شکم ما!

لرز خفیف تنش را حس می‌‌کنم. با سرخی بینی و گونه‌‌های رنگ پریده‌‌اش این لرز بیشتر به چشم می‌‌آید. دست‌‌هایش را در هم قلاب می‌‌کند و جلوی دهانش می‌‌گیرد:

ـ تازه اون موقع روزای خوشمون بود. اوج خوشبختی‌مون! بابا هر چی که بود دستش تو جیب خودش بود. مامان هیچ‌وقت بهش اعتراض نمی‌‌کرد. انگار اعتراض کردن رو بلد نبود! یاد گرفته بود شرایط هر چی هست، همان هست. باید باهاش ساخت! مخالفت و تلاش برای تغییر، براش بی‌‌معنی بود!

لرز تنش بیشتر شده است و نمی‌‌توانم بگذارم ادامه بدهد:

ـ بسه تارا، بلند شو بریم.

پوزخندی می‌‌زند:

ـ هنوز که چیزی نگفتم. چقدر زود خسته شدی!

بی‌‌توجهه به تلخی‌‌اش جواب می‌‌دهم:

ـ خسته نشدم دختر خوب! الان وقتش نیست.

به معنی مخالفت سر تکان می‌‌دهد:

ـ اتفاقاً همین الان وقتشه!

بغضش از چشمانش سرریز می‌‌شود:

ـ بذار بگم و تمومش کنم. نگو که دلت نمی‌‌خواد بشنوی که خنده‌‌ام می‌‌گیره. تا همین الانم که سکوت کردی و نپرسیدی خیلیه! یه دختر تنها که وقتی دو هفته رو تخت بیمارستان می‌‌افته هیچ کس رو نداره که بیاد بپرسه مرده‌‌ای یا زنده! می‌شه یه علامت سؤال بزرگ!

لرزش تنش بیشتر شده. نزدیکش می‌‌شوم. صورتم را آنقدر نزدیک می‌‌برم که نفس‌‌هایمان در هم ادغام می‌‌شوند:

ـ تو علامت سؤال نیستی. تو برای من فقط جوابی! جواب تمام چراهایی که به خدا گفتم.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب ایمان بیاور و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:ایمان بیاور
موضوع:رمان، داستان ایرانی
نویسنده:عادله حسینی
انتشارات:انتشارات کتاب آترینا
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۶/۱۰/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۳.۴۶ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۰۰۹۸۲۹۳۱۶
تعداد صفحه‌ها:۴۰۰ صفحه
قیمت کتاب:۱۱۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

fatemeh
۱۴۰۱/۱۲/۱۹

داستانی درباره سه تا پسر که باهم، همخونه‌ان و هر کدومشون درگیر یه مشکلاتی هستند موضوع رمان خوب بود اما چیزی که بیشتر همه به چشم می خورد تندنویسی زیاد بود طوری که خیلی زود سر و ته یه ماجرا...بیشتر

۰
سپیده
مطمئن نیستم.
۱۴۰۳/۰۸/۲۸

داستان در مورد سه تا پسر که با هم همخونه هستن، و راوی یکی از پسرها به نام ایمان است. از لحاظ روانی رمان خوشخوانی بود اما داستان پردازی ضعیف بود و خیلی خوب در نیومده بود و با دوستان...بیشتر

۰
هلما
مطمئن نیستم.
۱۴۰۳/۱۰/۲۰

بدک نبود ، رمان ساده ای بود و به نظم چیز خاصی نداشت . من که خیلی ازش خوشم نیومد . به نظرم یکم داستانش زود می‌گذشت و خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد و بیشتر روی بدبختیای دیگران زوم کرده...بیشتر

۰
Moti
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۱/۱۶

نسبت به سایر رمان‌های ایرانی داستان جدیدی داشت ولی یک سوم پایانی خیلی سریع همه چی تموم شد.

۰
کاربر 10780065
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۲۰

کتاب ساده و دلنشینی بود

۰
کاربر ۱۹۸۵۱۲۲
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۱۶

بسیار زیبا، روان و دلنشین

۰
کاربر 10198016
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۰

عالی بود

۰
nc shab
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۰۴

کتاب خوبی بود

۰
م نصیری
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۵

اولین بار بود داستان با روایت مذکر بود و موضوعش هم جدید و خاص بود....خوشم اومد

۰
کاربر 8965031
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۱۱/۰۴

فوق العاده کسل کننده

۰
کاربر آزیتا ش
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۱۷

عالییی مثل همیشه عالییی هخانم عادله حسینی یکی از بهترینها هستند قلمشون خیلی دلنشینه من تمام کتاباشونو خوندم پیشنهاد میکنم

۰
fateme.ghorbanzadeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۳/۲۵

رمان خوبی بود، من دوستش داشتم و از اینکه راوی یه مرد بود رو دوست داشتم

۰
کاربر ۳۰۰۰۷۱۶
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۰/۱۷

داستان در مورد پسری هست که با اینکه خانواده ای در واقع نداشته چو توی ۱۲ سالگی و زلزله اونها زو از دست داده اما تونسته روی پای خودش بایسته . به نظر من کلا کارهای خانم حسینی قشنگ هستند....بیشتر

۰
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۱/۱۳

قشنگ بود واقعیت جامعه را بیان میکرد . سر چهارراه با اینکه کاری از دستمون در نمیاد . ولی میتونیم با لبخند دل بچه ها رو شاد کنیم هزینه هم نداره . با خسته نباشی به خانم عادله حسینی

۰
کاربر ۲۲۸۴۹۶۹
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۸/۰۷

واقعا کتاب خوبیه من که خیلی لذت بردم از خوندنش بسیار ممنونم از نویسنده .

۰

بریده‌هایی از کتاب

کاربر ۱۸۴۶۱۳۵بانو
۴
ـ خدا من خسته شدم، تو نشدی؟ نمی‌‌خوای یکم از موضعت کوتاه بیای؟ قرار نیست یکم با خودت بگی این بنده بسشه؟ ظرفیتش تکمیله؟ برای تنوعم که شده یه گوشه چشمی بهش بندازم؟
کاربر ۱۸۴۶۱۳۵بانو
۳
لم یک فریاد جانانه می‌‌خواهد. یک چرای از ته دل؟ نمی‌‌دانم مخاطبم کیست. خودم، تقدیر خاکستری‌‌ام یا خدایی که صابر بودنش؛ طاقتم را طاق کرده؟
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
۱
«من که خوشبختی از این راه ندیدم؛ ‌ای کاش شانه‌‌های تو نشانم بدهد راهش را »
کاربر ۱۴۳۱۴۴۷
۱
«من که خوشبختی از این راه ندیدم؛ ‌ای کاش شانه‌‌های تو نشانم بدهد راهش را »
کاربر ۱۸۴۶۱۳۵بانو
۰
دلم یک فریاد جانانه می‌‌خواهد. یک چرای از ته دل؟ نمی‌‌دانم مخاطبم کیست. خودم، تقدیر خاکستری‌‌ام یا خدایی که صابر بودنش؛ طاقتم را طاق کرده؟ لبخند می‌‌زنم. به این همه صبرش، لبخند می‌‌زنم و آرام می‌‌پرسم: