با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب کتابخانه نیمه شب اثر مت هیگ

دانلود و خرید کتاب کتابخانه نیمه شب

۳٫۶ از ۱۴ نظر
۳٫۶ از ۱۴ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب کتابخانه نیمه شب  نوشته  مت هیگ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب کتابخانه نیمه شب

کتاب کتابخانه نیمه شب داستان جذابی نوشته مت هیگ است که با ترجمه مینا صفری در نشر میلکان منتشر شده است. این کتاب به شما نشان می‌دهد اگر فرصت‌های دیگری برای زندگی داشتیم چه اتفاقی می‌افتاد.

درباره کتاب کتابخانه نیمه شب

تا به‌حال فکر کرده‌اید که اگر این فرصت را داشته باشید که زندگی‌تان را با تصمیم‌های دیگر ببینید چه احساسی پیدا می‌کنید. داستان با نوجوانی نورا آغاز می‌شود، زمانی که می‌خواسته به یک شناگر حرفه‌ای تبدیل شود، بعد به ۳۵ سالگی نورا می‌آییم چندین ساعت پیش از آنکه او بمیرد.  

اما نورا به سراغ کتابخانه‌ای مرموز می‌رود که بداند داستان زندگی‌اش با تصمیم‌های دیگر چگونه می‌شد و اگر در جایی از زندگی انتخاب دیگری می‌کرد چه سرنوشتی در انتظارش بود. زندگی نورا پر از پشیمانی است اما در این کتابخانه فرصتی برایش فراهم می‌شود تا اوضاعش را تغییر دهد. او این انتخاب را دارد که زندگی کنونی‌اش را با زندگی جدیدی عوض کند. مسیر شغلی جدیدی داشته باشد، روابط شکست‌خورده‌اش را از نو بسازد و رویاهای کودکی‌اش را دنبال کند. 

خواندن کتاب کتابخانه نیمه شب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم. 

درباره مت هیگ

مت هیگ در سال ۱۹۷۵ در شفیلد انگلستان به دنیا آمد. او رمان‌نویس و روزنامه‌نگار است. مت تحصیلاتش را در دانشگاه هال در رشته زبان انگلیسی و تاریخ به پایان برد و تا به حال آثار داستانی و غیر داستانی زیادی برای کودکان و بزرگسالان نوشته است. مت در بیست و چهار سالگی به افسردگی شدیدی مبتلا شد اما توانست آن را پشت سر بگذارد و به زندگی باز گردد.

بخشی از کتاب کتابخانه نیمه‌ شب

نورا، نُه ساعت و نیم قبل از این‌که تصمیم بگیرد بمیرد، به شیفت عصرگاهی‌اش در فروشگاه نظریهٔ ریسمان دیر رسید.

او به نیل، که در اتاقک بدون پنجرهٔ کوچک درهم‌ریخته‌ای نشسته بود، گفت: «معذرت می‌خوام، گربه‌م مُرد. دیشب. و مجبور بودم دفنش کنم. خب، کسی بهم کمک کرد دفنش کنم. اما بعدش تو آپارتمانم تنها بودم و نمی‌تونستم بخوابم. فراموش کردم زنگ بیدارباش رو بذارم. وسط روز بیدار شدم و با عجله اومدم.»

همه‌اش حقیقت داشت. ظاهرش را تصور کرد؛ با آن صورت بدون آرایش، موی دُم‌اسبی شل‌ووِل و کج، با همان لباس پیش‌بندی مخمل‌کبریتی سبز دست‌دوم که تمام هفته سرِ کار پوشیده بود، با رنگ و بوی یأسی تکراری که حرفش را تأیید می‌کرد.

نیل از پشت رایانه‌اش سرتاپای او را برانداز کرد و به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. دست‌هایش را به هم گره کرد و با انگشت‌های اشاره‌اش برج ناقوسی ساخت که چانه‌اش را روی آن گذاشت، طوری که انگار کنفوسیوس است که در بحر تفکر حقیقت فلسفی عمیقی دربارهٔ جهان فرورفته نه رئیس فروشگاه لوازم موسیقی که با کارمندی وقت‌نشناس سروکار دارد. پوستر بزرگی از فلیت‌وود مک روی دیوار پشت سرش بود. گوشهٔ بالای راست آن، ورآمده و مانند گوش یک توله‌سگ برگشته بود.

«گوش کن نورا! من ازت خوشم می‌آد.»

نیل آدم بی‌آزاری بود. یک گیتارشناس خبرهٔ پنجاه‌وخرده‌ای‌ساله که از جوک‌های خیلی بد و اجرای رضایت‌بخش کاورهای قدیمی دیلن در مغازه خوشش می‌آمد.

«و می‌دونم که درگیر این‌جور چیزهای سلامت روانی شدی.»

«هرکسی درگیر این‌جور چیزهای سلامت روانی می‌شه.»

«خودت می‌دونی منظورم چیه.»

نورا دروغکی گفت: «کلاً احساس می‌کنم خیلی بهترم. کارم به بستری‌شدن نمی‌کشه. دکتر می‌گه افسردگی موقعیتیه. فقط دچار افسردگی‌های موقعیتی جدید می‌شم. اما حتی یه روز هم به‌خاطرش مرخصی استعلاجی نگرفتم. به‌جز وقتی که مامانم... آره، به‌جز اون.»

نیل آه کشید. وقتی این کار را کرد، صدای سوت‌مانندی از دماغش درآمد، یک سی بِمُل تهدیدآمیز. «نورا! چند وقته این‌جا کار می‌کنی؟»

«دوازده سال و...» این را خیلی خوب می‌دانست. «...یازده ماه و سه روز. غیرمداوم.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
Hanieh
۱۴۰۱/۰۱/۲۶

شاید خیلی وقت‌ها به تصمیمات مختلف و شرایط متفاوت زندگیمون فکر کنیم و به این نتیجه برسیم که فلان موقع تصمیمم اشتباه بوده یا اگه فلان کار رو انجام میدادم الان وضع بهتری داشتم... خلاصه که حسرت‌های زیادی با خودمون داریم

- بیشتر
neda
۱۴۰۱/۰۱/۲۱

خیلی روان و جذاب و دوست داشتنی 🌟🌟🌟🌟🌟

سعید رستگار
۱۴۰۱/۰۲/۲۵

مگر داریم کتاب به این خوبی؟ بله داریم: تولستوی و مبلمان بنفش من این دو تا کتاب را خیلی دوست دارم و خیلی بهم مرتبط میدونم. هر وقت به ته خط رسیدید یا حداقل به نزدیکاش این کتاب را بخونید.

nastaran
۱۴۰۱/۰۲/۰۵

فقط ‌نشر کوله‌پشتی واقعا خجالت داره ک میلکان فقط کتابهایی ک میبینه ی مدت مشهور شده رو چاپ میکنه و ک پ ی طرح بدون ذره ای تغییر اگر اسمش د ز د ی نیست پس چیه من از نشرکوله پشتی ک

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۵)
موضوع اینه که چیزی که ما فکر می‌کنیم موفقیت‌آمیزترین مسیریه که می‌تونیم در پیش بگیریم، واقعاً نیست. چون غالب‌اوقات قضاوت ما دربارهٔ موفقیت، دربارهٔ نوعی تصور مزخرف ظاهری از دستاورده؛ مثلاً مدال المپیک، شوهر ایده‌آل، دستمزد خوب و... و سعی می‌کنیم به تمام این معیارهایی که تو ذهنمون داریم برسیم. درحالی‌که موفقیت واقعی چیزی نیست که شما می‌سنجید. و زندگی مسابقه‌ای نیست که بتونید توش برنده بشید. این‌ها همه‌ش... چرت‌وپرته، واقعاً...»
حقی
مرگ نقطهٔ مقابل فرصته.
lawyer
استقامت برای متمرکزموندن، تو زندگی‌ای که پر از حواس‌پرت‌کن‌هاست، ضروریه
lawyer
اما این زندگی‌هایی که در حسرتِ نزیستنشان هستیم مشکل حقیقی ما نیستند. مشکل خودِ حسرت است. این حسرت است که ما را پژمرده و تباه می‌کند و باعث می‌شود خودمان و افراد دیگر را بدترین دشمنان خود احساس کنیم. نمی‌توانیم بگوییم کدام‌یک از آن نسخه‌های دیگر بهتر یا بدتر می‌شدند. آن زندگی‌ها در جریان هستند، درست است، اما شما هم به‌وقوع می‌پیوندید و این همان به‌وقوع‌پیوستن است که باید روی آن تمرکز کنیم.
حقی
تناقض آتشفشان‌ها در این است که آن‌ها نمادهایی از تخریب و درعین‌حال زندگی هستند. وقتی گدازه‌ها کُند و سرد می‌شوند، صُلب می‌شوند و سپس به‌مرورزمان می‌شکنند تا خاک شوند؛ خاکی غنی و بارور. او تصمیم گرفت سیاه‌چاله نباشد. او آتشفشان بود و مانند آتشفشان از خودش فرار نمی‌کرد. باید آن‌جا می‌ماند تا به آن برهوت رسیدگی کند. می‌توانست درون خودش جنگلی بکارد.
حقی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۳۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۴۰۰/۱۲/۱۴
شابک۹۷۸۶۲۲۲۵۴۳۴۳۳
تعداد صفحات۳۳۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۴۰۰/۱۲/۱۴
شابک۹۷۸۶۲۲۲۵۴۳۴۳۳