با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
استخوان

دانلود و خرید کتاب صوتی استخوان

۳٫۴ از ۵ نظر
۳٫۴ از ۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب صوتی استخوان  نوشته  علی‌اکبر حیدری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب صوتی استخوان

کتاب صوتی استخوان نوشته علی‌اکبر حیدری است.این کتاب با صدای اطهر کلانتری منتشر شده است. کتاب استخوان، داستان کاوه یک سرباز فراری است که برای مدتی به روستای زادگاهش برمی‌گردد. و در مدت اقامتش در متوجه جنایت‌های پنهان خانوادگی‌ای می‌شود.

کتاب ریتم تندی دارد و با کشش بسیار خواننده را با خودش همراه می‌کند این ریتم تند آن‌چنان شدید است که مخاطب یک کلمه را هم نمی‌تواند رها کند. داستان شبیه به یک فیلم سینمایی پرکشش است.

شنیدن کتاب استخوان را به چه کسانس پیشنهاد می‌کنیم

خواندن این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی معاصر پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب استخوان

درِ حیاط را که به هم زد، پَرِ چادر قهوه‌ای مرجان را سر کوچه‌باغ دید. دوید. خوبی‌اش این بود که انگار مرتضی دست از سرش... همین که فکرش را کرد، صدای خنده‌اش را شنید. کِی می‌خواست از لوده‌بازی‌هاش دست بردارد؟ کاوه کم‌کم قدم آهسته کرد. مرجان با فاصله دنبال باباخان می‌رفت. باباخان آن‌قدر سن داشت که با آن بستهٔ بزرگ سرعتی نداشته باشد. چند سال پیش او و پدر دوتایی سعی کرده بودند مچ پیرمرد را بخوابانند، اما حریف نشده بودند.

مرجان ناگهان خودش را کشید پشت نخلی و کاوه شانس آورد که درست کنار درِ خانه‌ای بود و چپید توی فرورفتگیِ جلوِ در. شاید باباخان حس کرده بود دنبالش افتاده‌اند و سر گردانده بود که مرجان خودش را پشت نخل پنهان کرد. شاید هم باباخان ایستاده بود به صحبت با یکی از محلی‌ها، وگرنه آن‌قدرها توی ده شناخته‌شده نبودند که کسی ببیندشان و برساند به گوش باباخان که نوه‌هات زاغ‌سیاهت را چوب می‌زدند. نگاه کرد به سر دیگر کوچه؛ تا این‌جا احدی را توی کوچه‌ها ندیده بود. اگر دیروز پای اتوبوس چند نفر از اهالی را ندیده بود، گمان می‌کرد دِه مانده و پدربزرگ و ماهاتون.

مرجان دوباره راه افتاد و کاوه از پی‌اش رفت. حالا که از ده بیرون رفته بودند، کاوه می‌توانست پدربزرگ را هم ببیند که جلو می‌رفت. انگار کمی پای راستش را می‌کشید. یادش نمی‌آمد مریضی پدربزرگ را به‌جز آن یک‌بار که درد افتاده بود توی معده‌اش و پدر به‌زور آورده بودش تهران برای معالجه. البته برای این راضی شده بود بیاید که آقای بزرگ از درد شکم مُرده بود و هیچ‌کدام از چیزهایی که دکتر علفی‌ها به خوردش داده بودند افاقه نکرده بود. باباخان خیلی زود هم خوب شده و به ساعت نکشیده راه افتاده بود سمت ده. پدر می‌گفت باباخان طاقت ماندن توی تهران را ندارد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۵)
R Tahamy
۱۳۹۹/۰۵/۰۱

بنظرم کتاب خوبی بود غیر قابل پیش بینی

کاربر ۲۲۵۸۶۲۸
۱۳۹۹/۰۷/۲۲

انتهای داستان زود جمع شد

کاربر ۱۳۰۶۶۷۹
۱۴۰۰/۰۴/۲۹

داستان هیچ گونه باور پذیر نبود برام .شاید گویندگی هم تاثیر داشت .ولی برای من یه داستان جذاب نبود .

Amirhossein_Es
۱۳۹۹/۱۲/۲۹

عالی بودش با اینکه قیمتش بالاست ولی خیلی خوبه. این چنتا شخصیت داشت که خیلی باحال بودن و نمیخوام اینجا لوشون بدم😁

سعیدچوخوف
۱۳۹۹/۱۲/۰۲

اخه خدایی این صدا مناسب گویندگیه

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
شابکundefined
زمان۰۶ ساعت و ۱۷ دقیقه
قابلیت انتقالندارد
حجم۳۴۵٫۸ مگابایت
زمان۰۶ ساعت و ۱۷ دقیقه
قابلیت انتقالندارد
حجم۳۴۵٫۸ مگابایت