ریچارد براتیگان در ۳۰ ژانویهی ۱۹۳۵ در واشنگتن آمریکا به دنیا آمد و در همانجا رشد کرد تا زمانی که روزهای مایوسکنندهی جنگ جهانی دوم باعث شد تا به شهرهای دیگری مثل اورگان و یوجین برود. یکی از وقایع تاثیرگذار در زندگی ریچارد وقتی اتفاق افتاد که او هنوز متولد نشده بود. مادر و پدر او از یکدیگر جدا شدند و کمی بعد مادرش متوجه شد که باردار است. پدر او هیچگاه نفهمید که پسری به نام ریچارد دارد. ریچارد در چنین شرایطی رشد کرد و تجربیات او از زندگی آنقدر سهمگین بود که او در نوجوانی در شهر اورگان مرتکب جرمی (خرد کردن شیشههای پاسگاه پلیس با پرتاب خرده سنگ) شد. بعد از دستگیری به دلیل خلق و خوی ناآرامش به آسایشگاهی روانی فرستاده شد و پزشکان پارانویا و شیزوفرنی را در او تشخیص دادند. ریچارد بیچاره به مدت دو ماه در آسایشگاه بستری بود و روند درمان او به شکلی پیش رفت که چندین بار به او شوک الکتریکی داده شد.
کمی بعد از اینکه از آسایشگاه مرخص شد، به سانفرانسیسکو نقل مکان کرد، جایی که دور خودش را با نویسندگان، شاعرها و ترانهسراهای همنسل خود مثل رابرت دانکن، لارنس فرلینگتی، مایکل مککلور و... پر کرد. علیرغم وضعیت مالی بیثباتی که ریچارد داشت، دیگر خودش هم خوب میدانست که یک نویسنده است و علاوه بر کارهای معمول (مثل پیشخدمتی در کافه) وقت زیادی را به نوشتن اختصاص میداد.
آثار ریچارد براتیگان
از سال ۱۹۵۷ یعنی از بیستویکسالگی ریچارد آثار او یکی پس از دیگری منتشر شدند و درهای شهرت به سوی او باز شد. شعر ۲۶ خطی «بازگشت رودخانهها» (۱۹۵۷)، مجموعه اشعار «اتواستاپزن گالیله» (۱۹۵۸)، مجموعهای شامل ۲۴ شعر به نام «چای مرمر» (۱۹۵۹) و چند مجموعه شعر دیگر با نامهای خلاقانه و جالب از ریچارد براتیگان منتشر شدند و با خواندن این اشعار ریچارد براتیگان میتوانیمرد پای وقایع کودکی او در آثارش را به خوبی مشاهده کنیم.
کمی بعد براتیگان اولین رمانش را خلق کرد. این رمان ژنرال جنوبی اهل بیگسور نام داشت و در سال ۱۹۶۴ منتشر شد. حتی از اسم این اثر خلاقیت، طنازی و وقایع نکبتی میبارد، چه برسد به داستان آن که ماجرای «لی ملون» را روایت میکند، او با هزار بدبختی فهمیده که قورباغههای مزاحمش فقط از یک کلمه میترسند و آن کلمه زهرمار است! حالا دیگر خودش را با روشهای سخت و پیچیده و بینتیجه عذاب نمیدهد تا قورباغهها را فراری دهد! فقط میگوید زهرمار و خلاص! البته این تمام ماجرای لی ملون بختبرگشته نیست! البته این کتاب نسبت به رمان بعدی ریچارد توجه آنچنانی از مخاطبان نمیگیرد.
سال ۱۹۶۷ نوبت به انتشار رمانی رسید که اسم ریچارد براتیگان را به عنوان نویسنده حسابی بر سر زبانها انداخت و شهرت او را چندین و چند برابر کرد. صید قزل آلا در آمریکا دومین اثر داستانی ریچارد بود که حتی به عقیدهی برخی از منتقدین این اثر شاهکاری است که توسط براتیگان خلق شده است.
این کتاب یک رمان معمولی نبود که خواننده به راحتی بتواند خط سیر داستان را مشخص کند. میتوان گفت که مجموعهای از خاطراتی است که به شکلی مقطع و بر هم ریخته روایت میشود و نویسنده با این رمان عجیب و غریب نقدهای طنازانه و هنرمندانهای را به جامعه و فرهنگ آمریکایی وارد میکند. این اثر از نظر «آمازون» بامزه، طوفانی و دلنشین معرفی شده و سایت «بارنز و نابل» (Barnes & Nobel) آن را رمانی بسیار خندهدار و مالیخولیایی توصیف کرده است.
این اثر براتیگان بیشتر از اینکه درمورد صید کردن ماهی قزلآلا در آمریکا باشد، اعتراضی استعاری است به آنهایی که در آمریکا توانستند قزلآلا صید کنند و آنهایی که نتواستند قزلآلا صید کنند. در این رمان حتی میتوان رد پایی از اعتراض به ماجرایی را دید که در نوجوانی یقهی ریچارد را گرفت، او را به خاطر بیست دلار و شکستن شیشههای پاسگاه پلیس در برابر قانون قرار داد، یک هفته در بازداشتگاه گرفتار کرد و در انتها ریچارد سر از آسایشگاه روانی درآورد. میتوان گفت که نقدهای هنرمندانه، تند و تیز یک پسر یاغی به جامعهای است که دستاوردش تولید چیزهایی (که به نظر او) بهدردنخور است. در نهایت صید قزلآلا در آمریکا توانست تحسین و توجه نویسندگان بینظیری مثل «ارنست همینگوی» و «هِنری دیوید ثورو» را برانگیزد.
از زمان انتشار صید ماهی قزلآلا به بعد بود که سبک نوشتاری براتیگان، وقایع خندهدار و کابوسواری که او در نوشتههایش میساخت و همچنین سورئالیسمی که فقط مختص خودش بود باعث شد تا به عنوان یک نویسنده شناخته شود. تا این که براتیگان شاهکاری دیگر را رو کرد، اثر داستانی در قند هندوانه را نوشت و در سال ۱۹۶۸ راهی بازار نشر کرد.
اگرچه ریچارد براتیگان همچنان یک نویسنده و ترانهسرای محبوب، خلاق و پرفروش بود، اما شهرت و فروش کتابهای ریچارد براتیگان آرام آرام فروکش کرده بود. طبق گفتههای دختر ریچارد در کتاب خاطراتش، ریچارد از ده سال قبل میدانست که قدم به قدم به سمت مرگ پیش میرود. کار کردن به شکل تمام وقت در یک کافه، از یک سوی دیگر عادات مخرب (نوشیدن الکل و...) این نویسندهی غمگین و از طرفی دیگر میل و اشتیاقش به اثبات کردن خود به عنوان نویسندهای جدی به روان کمرمقش فشار بیشتری را تحمیل میکرد. به طوری که کتاب «پس باد همه چیز را نخواهد برد» تبدیل به آخرین اثر براتیگان شد و یکی دو سال قبل از مرگ او (یعنی در سال ۱۹۸۲) منتشر شد.
براتیگان قبل از مرگش هیچ یادداشتی ننوشته بود، به همین خاطر هر یک از دوستانش مرگ ریچارد را به چیزی ربط میدهد؛ یکی به الکل، دیگری به روانرنجوری و... از طرفی ریچارد براتیگان زندگی شلوغی را از سرگذرانده بود و به گفتهی دخترش پنج سال آخر زندگیاش سختترین سالها برای او بود، چرا که از همسر دومش جدا شد، پنج اثر آخرش با فروشی کمجان رو به رو شده بودند و وقتی که نتوانست برای رمان آخرش ناشری پیدا کند، در ۲۵ اکتبر ۱۹۸۴ تصمیم گرفت تا با اسلحهای شکاری خودش را از پا دربیاورد.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
نپسندیدم فک میکردم یه داستان بلند باشه نه تیکه تیکه چیایی که توی داستان هم میگن یه جوریه مثل مردی که روی شاخه درخت نشسته و میگه من یک پرندم یا زنی که بلند بلند گریه میکنه و میگه از لینجا برو اونم به هیچ...بیشتر
ارزش خریدن داشت خوب بود
هزینه اش بالاس ولی کیفیت خوبه بنظرم
بنظرم براتیگان ازون دست نویسنده هاست که باید کتابهاشو خوند ولی خیلی این کتاب رو دوست نداشتم. شاید اگر کتاب رو متنی میخوندم نظرم عوض میشد.!
مجموعه ی داستانی هست . اما برای مردم ایران گفته نشده برای ما خنده دار نیست ولی عاشقانه های فلسفی زیبایی داره
۱:۱۰ صحبت احمق ها رو در اخبار نشنيدم، کتاب خوبی بود
واقعا چنگی به دل نمیزنه هرچند که صدا و لحن خوانش گر عالیه.
بی محتوا
کتاب جذابیتی ندارد. تکه هایی گسسته از خودگویی یا شرح واقعه است. توصیه نمیکنم.
ارزش گوش دادن نداشت. وقت هدر کردنه