
دانلود و خرید کتاب صوتی اگر بودی میگفتی
معرفی کتاب صوتی اگر بودی میگفتی
کتاب صوتی اگر بودی میگفتی نوشتهی عصمت عباسی روایتی است صمیمی، پرجزئیات و سرشار از گفتوگوی درونی که نشر روشنگران و مطالعات زنان آن را منتشر کرده است و کتاب با گویندگی خود نویسنده، عصمت عباسی، به شنونده رسیده است. آن کتاب در قالب چند فصل به ظاهر ساده و روزمره، زندگی زنی میانسال را دنبال میکند که در میانهی آشپزخانه، خرید، ظرفشستن، بزرگکردن بچهها و کنارآمدن با همسر و همسایهها، مدام با غیبتِ پررنگ یک نفر حرف میزند؛ کسی که خطاب اصلی عنوان کتاب است: «اگر بودی…». این گفتوگوهای یکطرفه، همزمان هم نامهاند، هم اعتراف، هم گزارش ریز و موشکافانهی یک زیست زنانه در شهری شلوغ و فرسوده مثل تهران. در هر فصل، نام یک غذا مثل قورمهسبزی، لوبیاپلو، صبحانهی هتلی، استانبولیپلو و… بهانهای میشود برای بازکردن دری به دنیای درونی راوی؛ از خاطرات کودکی و رابطهاش با مادر و خواهر گرفته تا بحثهای قدیمی دربارهی عدالت، ستم بر زنان، مصرفگرایی، کار خانگی، بدن، پیری، ازدواج و فرزندپروری. حضور خود نویسنده در مقام گوینده باعث شده لحن، مکثها، خندههای زیرلبی و بغضهای ناگهانی متن، در صدا هم منعکس شود و شنونده حس کند پای دردِدل طولانی و بیسانسور یک زن نشسته است. اگر بودی میگفتی در ظاهر از جزئیات آشپزخانه و کوچه و همسایه میگوید اما در لایهی زیرین، مدام به پرسشهای بزرگتری مثل معنای عدالت، ترس از مرگ، تنهایی، و نقش زنان در خانواده و جامعه سرک میکشد.
درباره کتاب اگر بودی میگفتی
کتاب اگر بودی میگفتی با تمرکز بر یک راوی زن، ساختاری اپیزودیک دارد که هر اپیزود آن با نام یک غذا یا موقعیت روزمره آغاز میشود و بهتدریج به لایههای عمیقتری از زندگی و ذهن او راه پیدا میکند. عصمت عباسی در این کتاب صوتی، از فصل «قورمهسبزی» شروع میکند؛ جایی که حملکردن کیسههای سنگین میوه و سبزی، بهانهای میشود برای معرفی شخصیتها: آقا ابراهیمِ زحمتکش و «فدایی»، خانم پارسای بیحجابِ عاشق گربهها، بهرامِ «آقا مهندس» ضدسیگار، بچهها با سلیقههای غذایی متفاوت، و مهمتر از همه «تو»یی که راوی مدام با او حرف میزند و نیست. در فصلهای بعدی مثل «لوبیاپلو»، «صبحانهی هتلی» و «استانبولیپلو»، همین الگو ادامه پیدا میکند: یک کار سادهی آشپزخانهای یا یک وعدهی غذا، به صحنهای برای مرور خاطرات، نقد خود، مقایسهی گذشته و حال، و بازکردن بحثهای قدیمی دربارهی عدالت، آرمانخواهی، کار خانگی و رابطهی خواهرها تبدیل میشود. در بخشهای مختلف کتاب اگر بودی میگفتی، شنونده با مجموعهای از موقعیتهای بهظاهر پیشپاافتاده روبهرو است: مهمانیرفتن به خانهی همسایه برای سالمرگ شوهرش، درستکردن صبحانهی مفصل توسط مینا، تست اینترنتی «زمان مرگ»، دعواهای ریز و درشت با بچهها بر سر پیتزا و قورمهسبزی، یا بحثهای تکراری بهرام دربارهی مضرات سیگار. اما همین موقعیتها، در روایت راوی، به صحنههایی تبدیل شدهاند که در آنها طبقه، جنسیت، مصرف، پیری، بیماری، و ترس از آینده بهطور غیرمستقیم مطرح میشود. کتاب در چند فصل نسبتاً بلند پیش میرود و هر فصل، هم یک داستان مستقل دارد هم نخهای نامرئیاش را به فصلهای دیگر وصل میکند؛ نخهایی مثل غیبتِ «تو»، رابطهی پیچیده با مادر، حسادتهای قدیمی میان دو خواهر، و تلاش راوی برای حفظ تعادل میان نقشهای مختلفش بهعنوان مادر، همسر، دختر، خواهر و زنی که هنوز برای خودش سؤالهای حلنشده دارد.
خلاصه کتاب اگر بودی میگفتی
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند! در کتاب صوتی اگر بودی میگفتی، راوی زنی است میانسال در تهران که زندگی روزمرهاش را در قالب نامهها و گفتوگوهای ذهنی با «تو» روایت میکند؛ «تو»یی که شنونده بهتدریج حدس میزند خواهر از دسترفتهی اوست. فصل اول با «قورمهسبزی» شروع میشود: راوی در راه برگشت از میوهفروشی، زیر بار کیسهها، هم به گرانی و «قیمتهای جابران» غر میزند، هم به خود و «تو» طعنه میزند که چرا اولویتهایش را درست تنظیم نمیکند. آقا ابراهیم، مرد کارگرِ «فدایی» که همزمان رند است و آخر کار پول بیشتری میگیرد، نمونهای از «ایثار فرودستان» در نگاه راوی و «تو» معرفی میشود. در خانه، بوی قورمهسبزی، خاطرهی بازی بوی غذاها در کوچههای یوسفآباد، و شربت آلبالوی محبوب «تو» زنجیرهای از یادها را فعال میکند؛ از مادرِ خستهای که هنوز شربت خانگی را نشانهی «زنیّت» میداند تا بحثهای قدیمی «تو» دربارهی مصرفگرایی و کار خانگی. در فصل «لوبیاپلو»، سختی درستکردن این غذا به شرح ریز و درشت کار خانگی و بیپایانبودن آن شبیه «اسطورهی سیزیف» گره میخورد؛ راوی یادش میآید که چطور در نوجوانی با خواندن کامو، کار خانه را نوعی مجازات بیدلیل دیده است. همزمان، رفتوآمد به خانهی آقای غفاریِ پیر، با طومار کانالهای ماهواره و قهوهی مخصوصش، تصویری از نسل دیگری از مردان شهری میدهد که بعد از بازنشستگی، زندگیشان به «اوقات فراغت» تبدیل شده است. در «صبحانهی هتلی»، مینا برای خانواده صبحانهای مفصل و «هتلی» میچیند؛ از سوسیس و سیبزمینی تا آبپرتقال در لیوانهای شیک. این صبحانه، صحنهای میشود برای نمایش نقشهای عوضشده: دختر نوجوانی که میخواهد خلاقیتش را ثابت کند، پدری که ناگهان جنتلمن میشود، و مادری که از جایگاه «مهمان ویژهی هتل» در چند دقیقه به «کارگر ظرفشویی» سقوط میکند و بعد، در غیاب خانواده، خودش را در لابی یک هتل خیالی با کتاب و سیگار تصور میکند. فصل «استانبولیپلو» با حال بد راوی شروع میشود؛ کابوس تکرارشوندهی اتاق سفید و لامپی که به هیبت انسانی آویزان میشود، او را از خواب میپراند. بیحوصلگیاش با بیتوجهی ظاهری بهرام به خوابها و با ایمیلهای بیمزهی سعیده، دوست قدیمیِ مهاجر، تشدید میشود تا جایی که کنجکاوی او را به سمت یک تست اینترنتی «زمان مرگ» میکشاند. نتیجهی اولیه، ۱۱ سال عمر، او را به وحشت میاندازد؛ از ندیدن عروسی مینا و بزرگشدن نوهها تا نگرانی برای وابستگی عاطفی بهرام. همین اضطراب، روزش را بههم میریزد، او را به خانهی الهام میکشاند، و بعد در بازگشت، به گریهای طولانی در آغوش بهرام ختم میشود. در پایان همین فصل، بهرام با او دوباره تست را، اینبار با دقت و کمی «کموکسرکردنِ» آگاهانه، پر میکند و نتیجهی جدید، ۴۱ سال، به شوخی به «۳۰ سال عمر بازیافته» تعبیر میشود؛ معاملهای که در برابر سوختن یک قابلمه استانبولیپلو، برای راوی کاملاً میارزد. در تمام این مسیر، گفتوگو با «تو» ادامه دارد؛ از گلایههای قدیمی دربارهی زیبایی و عدالت در تقسیم ژنها تا پرسشهای جدیتر دربارهی آرمانخواهی، زندان، و اینکه آخرین آرمان «تو» چه بوده است.
چرا باید کتاب اگر بودی میگفتی را بشنویم؟
شنیدن کتاب صوتی اگر بودی میگفتی فرصتی است برای ورود به ذهن و زندگی زنی که در ظاهر شبیه خیلی از زنان طبقهی متوسط شهری است اما در درون، مدام در حال تحلیل، مقایسه و سؤالپرسیدن از خودش و جهان اطرافش است. آن کتاب نشان میدهد چطور میتوان از دل کارهای تکراری و خستهکنندهای مثل خرید، آشپزی، ظرفشستن و رسیدگی به بچهها، به بحثهایی دربارهی عدالت، ستم جنسیتی، مصرفگرایی، پیری، بدن، و ترس از مرگ رسید؛ بدون اینکه متن به شعار تبدیل شود. شنونده در هر فصل، هم با یک موقعیت ملموس و آشنا روبهرو است هم با لایهای از تأمل و خودآگاهی که زیر پوست آن جریان دارد. این کتاب صوتی برای کسانی که به جزئیات زندگی روزمره و ریزبینی در توصیف فضاها، بوها، صداها و دیالوگها علاقه دارند، تجربهای غنی فراهم میکند. حضور خود عصمت عباسی در نقش گوینده باعث شده لحن راوی، همانطور که روی کاغذ شکل گرفته، در صدا هم زنده شود؛ از طعنههای نرم و شوخیهای تلخ تا لحظههای بغض و خستگی. شنونده در طول کتاب، با شخصیتهایی مثل آقا ابراهیم، خانم پارسا، آقای غفاری، الهام، سعیده، بهرام و بچهها آشنا میشود؛ شخصیتهایی که هرکدام نمایندهی نوعی زیست و نگاه در جامعهی شهریاند. در عین حال، رابطهی راوی با «تو» و گفتوگوهای بیوقفهاش با این غایبِ همیشهحاضر، به کتاب بُعدی عاطفی و تأملبرانگیز میدهد؛ بُعدی که شنونده را به فکر رابطههای ناتمام و حرفهای نگفتهی خودش میاندازد. اگر بودی میگفتی همچنین تصویری از مادرانگی، همسری و دختر بودن ارائه میدهد که نه کاملاً قربانیوار است نه قهرمانانه؛ بلکه پر از تناقض، خستگی، لذتهای کوچک، حسادتهای قدیمی و لحظههای کوتاه رهایی است. شنیدن این کتاب میتواند برای کسانی که میخواهند تجربهی زیستهی یک زن ایرانی را از زاویهای نزدیک و بیپرده بشنوند، دریچهای تازه باز کند؛ دریچهای که در آن، قورمهسبزی و شربت آلبالو و صبحانهی هتلی، فقط غذا نیستند، بلکه نشانههایی از طبقه، فرهنگ، خاطره و آرزوهای برآوردهنشدهاند.
شنیدن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
شنیدن کتاب صوتی اگر بودی میگفتی به کسانی پیشنهاد میشود که به روایتهای اولشخص و صمیمی از زندگی روزمره علاقه دارند و دوست دارند از خلال جزئیات خانه، آشپزخانه، خرید، همسایهها و تربیت فرزند، به دغدغههای عمیقتری مثل عدالت، ستم جنسیتی، پیری و مرگ نزدیک شوند. به شنوندههایی که در حوزهی مطالعات زنان، خانواده، جامعهی شهری و طبقهی متوسط کنجکاوند، این کتاب پیشنهاد میشود؛ همچنین به کسانی که تجربهی سوگ، دلتنگی برای عزیز از دسترفته یا رابطههای ناتمام را در زندگی خود داشتهاند و میخواهند صدای زنی را بشنوند که این دلتنگی را در دل کارهای روزمره با خود حمل میکند. برای مادران و دخترانی که رابطهشان پر از مقایسه، توقع و محبتِ گاهی خفهکننده است، و برای شنوندههایی که از طنز تلخ و خودانتقادی در متن لذت میبرند، این کتاب صوتی میتواند انتخاب مناسبی باشد.
زمان
۴ ساعت و ۲۰ دقیقه
حجم
۲۳۸٫۸ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
زمان
۴ ساعت و ۲۰ دقیقه
حجم
۲۳۸٫۸ مگابایت
قابلیت انتقال
ندارد
نظرات کاربران
کتاب شیرینی بود اما به نظرم باید اسمش رو میگذاشتند زیر سیگاری،،، چون تعداد دفعات سیگار کشیدن افراد مختلف خانواده به مراتب بیشتر از دیالوگ «اگر بودی میگفتی» هستش... حتی نوع برخورد با این ناهنجاری در جوانان رو هم خیلی سرد نشون میداد...
غمگینترین کتابی بود که خوندم
گرچه با سبک زندگی من جور نبود اما شیرین بود😊