معرفی و دانلود کتاب ناصر ارمنی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب ناصر ارمنیsubscriptionAvailable

کتاب ناصر ارمنی

مجموعه داستان

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۳۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضا امیرخانی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب ناصر ارمنی

کتاب ناصر ارمنی نوشتهٔ رضا امیرخانی است و نیستان آن را منتشر کرده است.

درباره کتاب ناصر ارمنی

ناصر ارمنی تنها مجموعه داستان کوتاهی است که از امیرخانی منتشر شده است. از او اغلب داستان بلند و رمان چاپ شده بود. بنابراین این کتاب در بین کتاب‌های دیگرش متمایز و شاخص است و قطعاً طرفداران امیرخانی را راضی نگه می‌دارد. نام داستان‌های این مجموعه عبارت است از: زمزم، انگشتر، رتبهٔ قبولی، یک پژوهش خشن، کوچولو، ناصر ارمنی، کمال، سه نفر، خیابان، سال نو و گوش شنوا.

سبک نگارش امیرخانی در این مجموعه داستان هم خاص است. شخصیت ناصر ارمنی هم به شکل‌های دیگری در کتاب‌های دیگر امیرخانی حضور داشتند و او از این لحاظ در کتاب‌هایش دست به شیطنت می‌زند.

خواندن کتاب ناصر ارمنی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنید

خواندن این کتاب را به دوستداران داستان کوتاه و طرفداران داستان‌های رضا امیرخانی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب ناصر ارمنی

هیچکس پیرمرد را درست نمی‌شناخت. هنوز هم او را درست نمی‌شناسند. هر روز صبح با همان قیافه منظم بیرون می‌زد. موهای جوگندمی، ریش بلند و مرتب مشکی، کت بلند، که بیشتر به سرداری می‌زد و آن تسبیح سفید. انگار قالب دستش بود. قالب آن انگشتان بلند و ظریف. آن را که به دور انگشتانش می‌انداخت، اگر کمی انگشتانش را باز می‌کرد تسبیح کیپ دستش می‌شد.

وقتی با کسی حرف می‌زد، تسبیح را دور انگشت‌هایش می‌انداخت. حرفش که تمام می‌شد دوباره تسبیح را از دانهٔ اول می‌گرفت و شروع می‌کرد به شمردن و تسبیح انداختن. نمی‌دانیم چه چیزی را می‌شمرد و یا چه ذکری را می‌گفت، اما معلوم بود که با تسبیح فقط نمی‌شمرد وگرنه وقتی حرف می‌زد، شماره‌اش را نگه می‌داشت.

خانهٔ آقا ته کوچهٔ وزیر نظام بود. درست نمی‌دانستیم در کدام خانه زندگی می‌کند.

صبح‌ها او را می‌دیدیم که از کوچه بیرون می‌آمد، آرام قدم می‌زد و تسبیح می‌انداخت. سرش پایین بود. اگرچه همه، کوچک و بزرگ به آقا سلام می‌کردند اما او با کسی سلام و علیک نداشت. همه وقت آمدن و رفتنش را می‌دانستند. چند دقیقه بعد از این که آفتاب می‌زد از خانه بیرون می‌آمد. آقارضای بقال از پنجرهٔ کوچک بقالی سرک می‌کشید تا ببیند آفتاب زده یا نه. تابستان‌ها پیش از توزیع شیر کوپنی و زمستان‌ها بعد از توزیع. بعد به بهانه‌ای مثل جارو زدن و آب‌پاشی از مغازه بیرون می‌آمد و زیرچشمی به سر کوچهٔ وزیر نظام نگاه می‌کرد. آقا که از کوچه بیرون می‌آمد، آقارضا دست به سینه می‌ایستاد تا آقا بیاید و به او سلام کند. خودش سال‌ها بعد می‌گفت روزهایی که به آقا سلام نمی‌کرده برکت از کارش می‌رفته است. بعد آقا توی پیاده‌رو به سمت خیابان قدم می‌زدند. بسته به اینکه بهار باشد یا پاییز و آفتاب تا چه ساعتی بیرون زده باشد، آقا را در جایی در خیابان می‌دیدیم. همراه او می‌آمدیم سینه به سینه آقا. همیشه از همین راه می‌آمد. ما هم برای اینکه آقا را ببینیم راهمان را عوض نمی‌کردیم. اصل قضیه هم از همین جا شروع شد.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب ناصر ارمنی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابناصر ارمنی
عنوان دیگرمجموعه داستان
موضوعداستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسندهرضا امیرخانی
انتشاراتانتشارات نیستان هنر
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۸۴/۱۰/۲۸
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۱.۴۵ مگابایت
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۳۷-۳۴۱-۲
تعداد صفحه‌ها۱۳۸ صفحه
قیمت کتاب۵۷۰۰۰ تومان
نسخۀ صوتیخرید کتاب صوتی ناصر ارمنی

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

farez
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۰۲

امیرخانی نویسنده ای که در نوشتن داستان بلند یا رمان،تبحر بیشتری داره تا نگارش داستان های کوتاه. از این حیث دادن چهار ستاره به این اثر، زین بابت بود. هرچند انسجام هرکدوم از داستانها و جذابیت موضوع اون میتونه آدمو...بیشتر

۰
Shadi
مطمئن نیستم.
۱۴۰۲/۰۶/۱۷

فقط دوتا از داستان هاش خوب بود زمزم و ناصر ارمنی بقیه متوسط و بعضیا حتی پایین تر همچنان بیوتن" و "من او" در راس کتاب های امیرخانیه

۰
خودِ خودِ سِوِروس اِسنیپ
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۰۶/۳۰

برای من فقط داستان ناصر ارمنی جالب بود. بقیه یه جورایی بی سر و ته بودن . من نفهمیدم اخرشون چی میشه ورود اصغر فرهادی به پایان کتابها

۰
Maryam Khaleghi
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۰۴/۲۴

اولین چیزی که برای من از این کتاب جلب توجه کرد، اسمش بود که خب از یه پارادوکس عجیب برای دیده‌شدن استفاده کرده بود اما داستانی که در مورد این شخصیت بود خیلی کلیشه‌ای بود و نمی‌شد باهاش ارتباط برقرار...بیشتر

۰
ملی‌کا
۱۴۰۳/۰۶/۲۵

راستش ۲ ۳ تا از داستان‌ها رو به خوبی متوجه نشدم و احتمالا اشکال از درک منه.😅 ولی بعضی داستان‌ها هم خیلی زیبا بودن مثل انگشتر، رتبه قبولی و خیابان. پایان‌بندی‌هاشون هم خاص بود.

۰
کاربر 6620376
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۲۷

داستان جالب و خاصی داشت با کمی طنز خوب

۰
کاربر 10594207
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۹

واقعا کتاب خوبیه. تعمل ادم رو زیاد میکنه

۰
hedie
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۱۶

شاید آخر بعضی از داستان هارو نفهمید چی شد ولی قطعا از قلم‌نویسنده لذت میبرین جتی اگر‌تصمیم‌‌‌ گرفتید کناب رو بزارین کنار داستان های انگشتر و گوش شنوا رو حتما بخونین آقای رضا امیرخانی به جمع نویسندگان‌ موردعلاقه ی من‌پیوستند با این...بیشتر

۰
مشکات ۱۳۱۴
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۱۴

داستان ها مفهومی و پر مغز است

۰
amir ataei
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۰۳/۰۷

چند داستان کوتاه و بعضا جالب از آقای امیرخانی

۰
zeynab_m91
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۷/۰۵

کتاب محتوای خوبی داشت، بعضی داستانها بسیار پر کشش بود..

۰
سحر توحیدوند
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۳/۲۲

کتاب شامل داستان های بسیار زیبا و لطیف و برگرفته از دل مردم است

۰
مهشید
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۸/۱۴

عالی بود روان و دلنشین بود هرآنچه از یک داستان انتظار داری را برآورده می کرد

۰

بریده‌هایی از کتاب

shariaty
۱۱
با چه زبانی بگویم. من شهید نشده‌ام. من مرده‌ام. این را بارها گفته‌ام و هیچ کس توجه نکرده است. من به عنوان تفریح و سرگرمی به جبهه رفتم. تازه خیلی هم خوش نگذشت. همان روز اول تا آمدیم ببینیم کجا آمده‌ایم، یک خمپاره وسط چادر خورد. نه اشهد گفتم نه یا حسین. ترکش به گلویم خورد. خیلی هم درد گرفت. پدرم در آمد تا مردم.
زهرا علمی
۵
خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره. خدا یار عاشقاس.
دانور🌱
۴
عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.
زهرا علمی
۲
سهراب پسری بود که به موقع دیپلم گرفته بود. به موقع سربازی رفته بود و و بعد هم رفته بود دنبال شغل مورد علاقه‌اش و اینها یعنی تمام مواردی که برای پسر خوب بودن لازم است.
Alighrv
۲
این انگشتر به دست آدم وصله. وصلهٔ تن آدمه. از دست جدا نمی‌شود. الا موقع وضو. چرا؟... چون آن موقع وقت خداست. همهٔ محبوب‌ها را باید آدم از خودش دور کند تا رحمت خدا که همان آب وضو باشد، به همه جای آدم برسد. نه تنها بلا نمی‌آورد، دفع بلا می‌کند. نه تنها حسادت نمی‌کند، رفع چشم زخم است. این انگشتر صفا دارد، وفا دارد....
MaaM
۱
اول اینکه در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی این‌قدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید؛ اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغل‌دستی‌ام در اتوبوس بود، دقیقاً جلوی ظفر نوشته بود پیروزی. به جای این همه فاصله ـ آن هم با آن هوای آلوده و ترافیک سنگین ـ مرحوم معین یا شاید هم مرحوم عمید فقط با یکی دو نقطه،‌ از ظفر به پیروزی می‌رسد. نمی‌دانم چرا مردم که می‌توانند این‌قدر راحت با یک کتاب لغت زندگی کنند و به همه جای عالم بروند، این همه زحمت می‌کشند
Hakime Zare
۱
حالم از شیر به هم می‌خورد. شیر مال بچه گاو است که ما به زور آن را می‌گیریم و می‌خوریم. مزه‌اش هم برای گاوها خوب است.
زینب هدایتی
۱
ـ فکرش را بکن. هر روز ظهر کنار کلیسای کفرستون اذون بگن. ناقوسش را باید چپ کنن توش آش رشته هم بزنن!
دانور🌱
۱
خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره.
دانور🌱
۱
کارگر که به آزادی می‌رسد، انقلاب می‌شود.