
کتاب ناصر ارمنی
مجموعه داستان
پدیدآورندگان:
رضا امیرخانیانتشارات:
انتشارات نیستان هنر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
shariaty
۱۱
با چه زبانی بگویم. من شهید نشدهام. من مردهام. این را بارها گفتهام و هیچ کس توجه نکرده است. من به عنوان تفریح و سرگرمی به جبهه رفتم. تازه خیلی هم خوش نگذشت. همان روز اول تا آمدیم ببینیم کجا آمدهایم، یک خمپاره وسط چادر خورد. نه اشهد گفتم نه یا حسین. ترکش به گلویم خورد. خیلی هم درد گرفت. پدرم در آمد تا مردم.
زهرا علمی
۵
خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره. خدا یار عاشقاس.
دانور🌱
۴
عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید.
زهرا علمی
۲
سهراب پسری بود که به موقع دیپلم گرفته بود. به موقع سربازی رفته بود و و بعد هم رفته بود دنبال شغل مورد علاقهاش و اینها یعنی تمام مواردی که برای پسر خوب بودن لازم است.
Alighrv
۲
این انگشتر به دست آدم وصله. وصلهٔ تن آدمه. از دست جدا نمیشود. الا موقع وضو. چرا؟... چون آن موقع وقت خداست. همهٔ محبوبها را باید آدم از خودش دور کند تا رحمت خدا که همان آب وضو باشد، به همه جای آدم برسد. نه تنها بلا نمیآورد، دفع بلا میکند. نه تنها حسادت نمیکند، رفع چشم زخم است. این انگشتر صفا دارد، وفا دارد....
MaaM
۱
اول اینکه در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی اینقدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید؛ اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغلدستیام در اتوبوس بود، دقیقاً جلوی ظفر نوشته بود پیروزی. به جای این همه فاصله ـ آن هم با آن هوای آلوده و ترافیک سنگین ـ مرحوم معین یا شاید هم مرحوم عمید فقط با یکی دو نقطه، از ظفر به پیروزی میرسد. نمیدانم چرا مردم که میتوانند اینقدر راحت با یک کتاب لغت زندگی کنند و به همه جای عالم بروند، این همه زحمت میکشند
Hakime Zare
۱
حالم از شیر به هم میخورد. شیر مال بچه گاو است که ما به زور آن را میگیریم و میخوریم. مزهاش هم برای گاوها خوب است.
زینب هدایتی
۱
ـ فکرش را بکن. هر روز ظهر کنار کلیسای کفرستون اذون بگن. ناقوسش را باید چپ کنن توش آش رشته هم بزنن!
دانور🌱
۱
خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره.
دانور🌱
۱
کارگر که به آزادی میرسد، انقلاب میشود.
دانور🌱
۱
در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی اینقدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است.
دانور🌱
۱
در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی اینقدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید؛ اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغلدستیام در اتوبوس بود، دقیقاً جلوی ظفر نوشته بود پیروزی.
دانور🌱
۱
من شهید نشدهام. من مردهام.
دانور🌱
۱
الهی هر چه زودتر به قول آخوندها صوراسرافیل بدمد و من از این زندگی، زندگی که نمیشود گفت، مردگی نکبتی خلاص شوم!
shariaty
۰
چهارپایه را که از زیر پایت میکشند، یک تکانی به خودت میدهی. دستهایت را از پشت بستهاند. بیخودی تقلا میکنی که آنها را بالا بیاوری و طناب را بگیری و خودت را بالا بکشی. همه همین طور هستند. این کار درست نیست. برای این که هر چه بیشتر تقلا کنی، بدتر میمیری. آرام رنگت سیاه که نه، کبود میشود. این حرفها تجربه است. هزارتایش را دیدهام.
MaaM
۰
خدا یار عاشقاس. این حرفا رو باید باور کرد، اینا شعر نیست. خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره. خدا یار عاشقاس.
Talisman...!
۰
تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی میرسد، انقلاب میشود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعهشناس گفته شده است. هنوز بوی تازگی میدهد. البته بوی توتون کاپیتان بلکی را که معمولاً جامعهشناسان مصرف میکنند، باید به تازگی اضافه کرد. ارتباط بین کارگر و آزادی و انقلاب را جداً خودم پیدا کردهام. نمیدانم که یک نفر هر سه اسم را انتخاب کرده یا نه. و تازه اگر یک نفر هر سه اسم را گذاشته، آگاهانه این کار را کرده یا نه.
Hakime Zare
۰
دستانش را باز کرده تا مرا بغل کند. من را بغل میکند. توی بغلش فرو میروم و به صندلی کالسکه میرسم. بابا یک وری شده است. یک جوری که دیگر نمیشود با او فوتبال بازی کرد.
م.
۰
همه اهل محل وقتی همدیگر را میدیدند با لحنی سرشار از از شگفتی به هم میگفتند:
ـ خدا یار عاشقاس.
اما هیچکدام از دیگری نمیپرسید چرا.
Alighrv
۰
هر کسی یک عشقی دارد، اما خیلی کمند آدمهایی که به صراحت دنبال عشقشان بروند.
Alighrv
۰
ـ خدا یار عاشقاس. این حرفا رو باید باور کرد، اینا شعر نیست. خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره. خدا یار عاشقاس.
غروب نشده بود که همه اهل محل وقتی همدیگر را میدیدند با لحنی سرشار از از شگفتی به هم میگفتند:
ـ خدا یار عاشقاس.
اما هیچکدام از دیگری نمیپرسید چرا.
زینب هدایتی
۰
کارگر که به آزادی میرسد، انقلاب میشود.
سید علی میرخلیلی
۰
بابا مثل بچهها شده. در کالسکه نشسته است. یک کالسکه عجیب و غریب. چرخهایش اندازه چرخ دوچرخه است. عین بچهها گریه میکند. نمیدانم چرا. دستانش را باز کرده تا مرا بغل کند. من را بغل میکند. توی بغلش فرو میروم و به صندلی کالسکه میرسم. بابا یک وری شده است. یک جوری که دیگر نمیشود با او فوتبال بازی کرد.
کاربر ۱۵۹۱۸۰۹
۰
شاید چند سال دیگر ثابت شود که خود انقلاب هم در اثر شور انقلابی بوده...
