با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
شاگرد ته کلاس

دانلود و خرید کتاب شاگرد ته کلاس

۴٫۵ از ۱۶ نظر
۴٫۵ از ۱۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شاگرد ته کلاس  نوشته  آنجالی ق. رئوف  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب شاگرد ته کلاس

کتاب شاگرد ته کلاس داستانی نوشته آنجالی .ق. رئوف است که با ترجمه شهره نورصالحی می‌خوانید. داستان پسرک پناهنده‌ای که از کشورش و جنگ گریخته است و به مدرسه جدیدی در کشور جدید آمده است و نه زبان آنجا را بلد است و نه دوستی دارد...

آنجالی. ق. رئوف این اثر را در ابتدای کتاب به پناهنده‌ها تقدیم کرده است: «تقدیم به ریحان، نوزاد اردوگاه کاله، و میلیون‌ها کودک پناهنده در سرتاسر جهان که به خانه‌ای امن نیاز دارند.»

درباره کتاب شاگرد ته کلاس

شاگرد ته کلاس، داستان بچه‌ای است که یک روز به مدرسه جدید آمد و روی صندلی آخر کلاس نشست. همان صندلی که قبلا جای دنا بود و حالا که دنا رفته، صندلی‌اش خالی مانده است. اما خیلی عجیب بود که او هیچوقت با کسی حرف نمی‌زد و هر وقت هم که زنگ می‌خورد، غیبش می‌زد! 

شایعه‌های زیادی درباره‌اش پخش شده است. مریضی مسری دارد و کسی نباید به او نزدیک شود. شاید یک انسان خطرناک است و به همین خاطر نمی‌گذارند که زنگ تفریح پیش بقیه بچه‌ها باشد، شاید هم خانواده فوق ثروتمندش او را به این مدرسه فرستادند که از خطر دزدیده شدن مصون بماند. بهرحال ما تصمیم گرفته بودیم با او دوست شویم. اما خانم خان، معلممان به ما گفت که شاگرد جدید به انزوا نیاز دارد و بهتر است دست از سرش برداریم...

آنجالی. ق. رئوف در ابتدای کتاب، تجربه خودش را درباره آشنایی با عبارت پناهنده و همچنین فعالیت‌های داوطلبانه‌ای که در اردوگاه‌های پناهندگی انجام داده است، نوشته است. خواندن مقدمه کتاب، دید خوبی نسبت به ماجرای داستان به ما می‌دهد و همچنین ما را از وقایعی که پیرامون ما در حال اتفاق افتادن است، آگاه می‌کند. 

کتاب شاگرد ته کلاس را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

شاگرد ته کلاس داستانی است که برای تمام نوجوانان و تمام کسانی که به داستان‌های جذاب و دنیای نوجوانی علاقه دارند، جذاب است.

بخشی از کتاب شاگرد ته کلاس

کمی بعد از اینکه شاگرد جدید آمد تو کلاس ما، شایعه‌های زیادی در موردش دهن به دهن گشت. بیشتر بچه‌ها حرف جنی را باور کردند و می‌گفتند شاگرد جدید حتماً موجود خطرناکی است که هیچ‌وقت اجازه ندارد بیاید بیرون. اما بعد یک عده‌ی دیگر این حرف را تو دهن‌ها انداختند که آن پسر یک مرض فوق مسری دارد و علت اصلی که به ما اجازه نمی‌دهند با او حرف بزنیم، همین است. شایعه‌ی مریضی آن‌قدر کلاریسا را ترساند که سعی می‌کرد بدون آنکه از روی صندلی‌اش بلند بشود، تا جایی که ممکن است از پسر فاصله بگیرد. یک بار آن‌قدر خم شد جلو که از روی صندلی افتاد زمین! بعد از آن، دیگر تا آن حد خم نشد، اما همیشه دستش را می‌آورد بالا، یا از یک کتابچه به عنوان مرز بین خودش و پسرک استفاده می‌کرد.

به نظر من آن پسر اصلاً خطرناک نمی‌آمد و هیچ مرض عفونی و مسری هم نداشت، برای همین این شایعه به نظرم بیشتر به واقعیت نزدیک بود که او بچه‌ی یک خانواده‌ی فوق پولدار است و پدر و مادرش او را مخفیانه فرستاده‌اند مدرسه‌ی ما که کسی پسرشان را ندزدد. مایکل می‌گفت آدم‌دزدها هیچ‌وقت تو مدرسه‌ی ما دنبالش نمی‌گردند چون تو محله‌ی باکلاسی نیست، تام هم حرفش را قبول داشت و می‌گفت وقتی از آمریکا کوچ کردند، برادرهای بزرگ‌ترش بهش گفته‌اند که حتماً فقیر شده‌اند چون قرار است تو مرز فقیر لندن زندگی کنند، نه در مرز پولدار. من که منظورش را نفهمیدم، چون لندن یک خط صاف نیست که این سَر و آن سَر داشته باشد. اگر روی نقشه نگاه کنی، شکل یک قُلُپ مرباست که روی زمین ریخته باشد.

دلم می‌خواست از پسر بپرسم شایعه‌ آدم‌دزدها واقعیت دارد؟ و آیا لازم دارد که ما محافظ شخصی‌اش بشویم؟ اما او هنوز هم درس و مشقش را تنهایی انجام می‌داد و زنگ‌های تفریح و سر ناهار هم غیبش می‌زد؛ برای همین غیر از کلاریسا هیچ‌کس دیگری امکان حرف زدن با او را نداشت. و آن دختر هم دلش نمی‌خواست! سعی کردم توجهش را جلب کنم که بتوانم لبخند بزنم و یواش بگویم 'سلام'، اما خانم خان مچم را گرفت و بهم گفت حواسم را به کارم بدهم.

بعدش فکر کردم یک یادداشت بنویسم و باهاش هواپیمای کاغذی درست کنم و برایش بفرستم ـ چون هواپیماهای من حرف ندارند ـ اما این یکی شل و وِل پرواز کرد و خورد به سر نایجِل. این پسر هم خبرچین است و فوری چغلی‌ام را کرد. من از خبرچین‌ها متنفرم چون تو دنیا هیچ چیزی را بیشتر از تو دردسر انداختن مردم دوست ندارند و همه‌شان وقتی این کار را می‌کنند، لبخند می‌زنند. خانم خان آمد، یادداشت را گرفت و آن را بی‌صدا خواند و سرش را تکان تکان داد، اما گمانم عکسی که کشیده بودم به نظرش بامزه آمده بود چون لبخند کوچولویی روی لب‌هایش پیدا شد که فقط من می‌توانستم ببینم.

با اینکه خانم برایم موعظه نکرد، اما فهمیدم پیغام فرستادن با پست هوایی خیلی ریسک دارد. به‌خصوص که خبرچین‌هایی هم دور و برت باشند.

روز بعد زنگ تفریح، من و جوزی و تام و مایکل تصمیم گرفتیم دنبال شاگرد جدید برویم و بفهمیم کجا می‌رود، اما خانم خان تو راهرو مچ‌مان را در حال تعقیب او گرفت و به‌مان گفت که دیگر این کار را نکنیم. به نظر عصبانی نمی‌آمد، اما گفت شاگرد جدید احتیاج دارد که مدت بیشتری تو 'انزوا' بماند و این هم به نفع خودش است. ما هم قول دادیم که دیگر تعقیبش نکنیم.

وقتی برگشتیم تو زمین بازی جوزی پرسید: «بچه‌ها، 'انزوا' یعنی چی؟»

هیچ‌کدام‌مان معنی دقیقش را نمی‌دانستیم، حتی مایکل. البته او گفت ظاهراً شاگرد جدید باید مثل آدمی که خیلی مریض و تو بیمارستان است، خصوصی معالجه بشود. ما هم فکر کردیم شاید واقعاً مرض عفونی دارد.

اما طولی نکشید که فهمیدیم انزوا یعنی چه و چرا شاگرد جدید به مقدار زیادی از آن احتیاج دارد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۱)
AYSA
۱۴۰۰/۰۲/۱۷

خیلی کتاب عالی هست من که خوشم از کتاب ( شاگرد ته کلاس ) میاد

boshra.S
۱۴۰۰/۰۳/۲۷

کتاب رو دوست داشتم هر چند متن، برای منِ هیفده ساله کمی بچگونه بود :} اما موضوعش، هرگز. به جز تطهیر ملکه که یه نفر دیگه هم بهش اشاره کرد، من یه مشکل با منطق کتاب داشتم... یه بچه تقریبا

- بیشتر
0___™___0
۱۴۰۰/۰۳/۳۰

بهترین کتابیه که تا حالا خوندم 🤩

کاربر ۱۱۲۹۸۶۰
۱۴۰۰/۰۴/۲۶

عالی عالی عالی و بینظیر یک داستان جالب و شیرین نوجوانانه درباره کودکان پناهنده خیلی روایت شیرین و لذت بخشی بود

Paniz
۱۴۰۰/۰۶/۲۰

داستان در مورد پسری ناشناخته به نام احمد است که روزی وارد مدرسه می شود ولی...با کسی حرف نمی زند...بازی نمی کند...سر زنگ ناهار حاضر نمی شود و... برای زیر ۱۲ سال جذابیت بیشتری داره ولی در کل کتاب خوبیه :)

ز.م
۱۴۰۰/۰۳/۰۶

#کتاب_خوندم #شاگرد_ته_کلاس یک کتاب عالی و خیلی تمیز شاید بزرگترین مشکل کتاب تطهیر ملکه انگلیس و آرمانی نشان دادنش باشد... داستان از زبان یک دانش آموز ۹ساله که روایت می‌شود. بعد از شروع سال تحصیلی پسر بچه ای به نام احمد به کلاس اضافه

- بیشتر
سلیمانیه
۱۴۰۰/۰۵/۰۲

خیلی کتاب روان و جذابی بود،بیش از حد جزییات را نیاورده بود،انسان دوستانه و آموزنده بود.عالی بود.پسر ۸ ساله ام با آن ارتباط برقرار کرد

کاربر ۳۵۰۰۷۹۴
۱۴۰۰/۰۵/۳۱

من از این کتاب خیلی خوشم امد موضوع جالب داشت و به شما هم توصیه میکنم که این کتاب را بخوانید بیشتر جنبه سرگرمی داشت

النا
۱۴۰۰/۰۶/۰۳

کتاب بسیار عالی بود پیشنهاد می کنم حتما بخونید

Ati
۱۴۰۰/۰۶/۱۰

کتاب به یکی از مسایلی می پردازد که شاید کمتر نویسنده ی کودک و نوجوانی بدان پرداخته است.بحث پناهندگی و مشکلات پناهندگان و نکته ی اصلی و مهم انتخاب راوی است.نویسنده به شکلی هوشمندانه راوی را انتخاب کرده است و

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۴)
بعضی وقت‌ها تنها چیزی که لازم داری جایی برای گریه کردن است، بدون اینکه کسی تو را ببیند.
boshra.S
آدم‌ها دوست دارند حرفی را که می‌دانند دروغ است باور کنند چون دروغ‌ها هیجان‌انگیزتر از واقعیت هستند.
boshra.S
تقدیم به ریحان، نوزاد اردوگاه کاله، و میلیون‌ها کودک پناهنده در سرتاسر جهان که به خانه‌ای امن نیاز دارند
ⓜⓞⓣⓐⓗⓐⓡⓔ
ته کلاس ما یک صندلی خالی بود. چیز خاصی هم نبود ـ فقط اینکه خالی بود و کسی رویش نمی‌نشست. اما یک روز، یعنی سه هفته بعد از شروع مدرسه هیجان‌انگیزترین چیزی که ممکن بود برای یک نفر پیش بیاید، برای من و سه‌تا دوست صمیمی‌ام اتفاق افتاد. داستان با همان صندلی شروع شد.
ⓜⓞⓣⓐⓗⓐⓡⓔ
آخر هر چیزی که قدیمی‌تر باشد، بیشتر می‌ارزد ـ البته فقط اشیاء، نه آدم‌ها!
boshra.S
مایکل گفت: «تا حالا باید نامه رو خونده باشه!» و از شدت هیجان محکم خورد به تیر چراغ. جوزی که در حال نیمه لی‌لی و نیمه راه رفتن، توپش را با صدای بلند بالا و پایین می‌انداخت و جلو می‌رفت گفت: «شرط می‌بندم پلیس ویژه‌اش همین حالا هم داره دنبال خونواده‌ی احمد می‌گرده.» تام گفت: «آره، منم شرط می‌بندم الان دارن از هواپیماهای مخصوص می‌پرن پایین که پیداشون کنن!» و بند کوله‌اش را طوری گرفت که انگار چتر نجات است.
ز.م
مایکل گفت: «تا حالا باید نامه رو خونده باشه!» و از شدت هیجان محکم خورد به تیر چراغ. جوزی که در حال نیمه لی‌لی و نیمه راه رفتن، توپش را با صدای بلند بالا و پایین می‌انداخت و جلو می‌رفت گفت: «شرط می‌بندم پلیس ویژه‌اش همین حالا هم داره دنبال خونواده‌ی احمد می‌گرده.» تام گفت: «آره، منم شرط می‌بندم الان دارن از هواپیماهای مخصوص می‌پرن پایین که پیداشون کنن!» و بند کوله‌اش را طوری گرفت که انگار چتر نجات است.
ز.م
«من احتیاطاً چندتا تی‌بگ می‌یارم، ملکه که منتظرمون نیست و یه وقت ممکنه تی‌بگش تموم شده باشه.» تام هم قول داد: «منم یه مقدار بیسکوییت می‌یارم.» مایکل گفت: «من هرچی بتونم، پول می‌یارم.» جوزی گفت: «شایدم یه هدیه برای ملکه بخریم. برای اینکه مجبورش کنیم کمک‌مون کنه.» تام پرسید: «باید لباسای آن‌چنانی بپوشیم؟ آدما وقتی می‌رن دیدن ملکه حسابی تیپ می‌زنن، مگه نه؟ مثلاً کلاه و پیرهن مهمونی و تاج و از این چیزا؟ خوبه زیر اونیفورم مدرسه لباس مهمونی بپوشیم.» گفتم: «آره، فکر خوبی کردی! بعداً تو دستشویی قصر لباس مدرسه رو در می‌یاریم.»
ز.م
آقای گرِگز سینه‌اش را صاف کرد و گفت: «من فقط آمدم بگم که این دخترخانوم شما بهتره سرش به کار خودش باشه. اون پناهنده‌های مزاحم فقط برای این آمدن اینجا که سر سفره‌ی ما بشینن! دخترتون باید شعورش بیشتر از این می‌رسید... و شما هم باید بهتر از این تربیتش می‌کردین.» به صورت مادر نگاه کردم، رنگش به سفیدیِ بشقاب غذاخوری‌مان شده بود و بدون اینکه پلک بزند، به آن آقا زل زده بود. «حرفاتون تموم شد؟» لحنش آن‌قدر سرد و خشن بود که صدایش را نشناختم. «حرف من اینه که بچه‌تون امروز نزدیک بود کشته بشه، اونم به خاطر انگل‌های مهاجری که می‌خوان زندگی راحتی داشته باشن ولی یه روزم براش کار نکنن! می‌خوام بگم، می‌دونم که شما دقیقاً هم سفیدپوست نیستین، ولی به اندازه‌ی کافی اینجا زندگی کردین که شعورتون بیشتر از این برسه ـ هان؟»
ز.م
«عزیزم، دنیا پر از آدمای احمقه، آدمایی که از هرکسی که مثل خودشون نیست، می‌ترسن، از هرکسی که مثل اونا لباس نمی‌پوشه، غذاهایی که اونا می‌خورن نمی‌خوره. آدمایی که روی دیگران ـ حتی روی بچه‌هایی مثل تو ـ اسم‌های احمقانه می‌ذارن.» من که گیج شده بودم، گفتم: «ولی من همه‌چی می‌خورم! غیر از کلم بروکلی و لوبیا پخته. و لباس‌هام چه عیبی دارن؟» مادر آهسته زد روی دستم و گفت: «هیچ عیبی نداره. ولی با این حال ممکنه ازت بترسن چون شکل اونا نیستی.» «پس... ترسناکم؟ فقط برای اینکه قیافه‌ام یه جور دیگه‌ست؟» مادر سر تکان داد: «آره. احمقانه‌ست، نه؟» تکیه دادم به مادر و حسابی رفتم تو فکر. توی یک فکر عمیق. وقتی این اتفاق می‌افتد که مغزت توی سوراخ خیییلی بزرگی وسط ذهنت سقوط می‌کند و سعی می‌کنی تمام تکه‌های یک فکر را بغل هم بگذاری تا معنی پیدا کند و با عقل جور دربیاید. و چون مغزت خیلی مشغول است، نمی‌توانی در مورد هیچ چیز دیگری فکر کنی یا حرف بزنی یا آن را ببینی. تنها کاری که ازت برمی‌آید، فکر کردن به آن فکر عمیق است.
ز.م

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۷۶ صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۳۰
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۴۴-۰۳۳-۶
تعداد صفحات۲۷۶صفحه
قیمت نسخه چاپی۵۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۳۰
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۴۴-۰۳۳-۶