با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب نمک گیر اثر معصومه بهارلویی

کتاب نمک گیر

نویسنده:معصومه بهارلوییانتشارات:انتشارات سخنسال انتشار:۱۳۹۹تعداد صفحه‌ها:۸۲۲ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۹از ۲۳۷ رأیخواندن نظرات
انتشاراتانتشارات سخن

سال انتشار۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها۸۲۲ صفحه

دسته‌بندی
رمان۲ مورد دیگر

معرفی کتاب نمک گیر

رمان نمک گیر نوشته معصومه بهارلویی است. این کتاب را انتشارات سخن منتشر کرده است. خط اصلی داستان کتاب نمک گیر با قالی ایرانی در ارتباط است و روایتی جذاب را ساخته است.

درباره کتاب نمک گیر

کتاب درباره دختر جوانی به نام پرستو است. او کاشان زندگی می‌کند و به همراه اقوام و دوستانش یک کارگاه کوچک قلی‌بافی دارند. پرستو تصمیم گرفته است که دیگر قالی‌های کارگاه را به واسطه‌ها نفروشد و خودش برای فروش فرش‌ها اقدام کند، پس به تهران می‌اید. او در یک حجره فرش فروشی با مردی به نام جهانگیری روبه‌رو می‌شود و به او یک فرش می‌فروشد. اما تمام پول را نمی‌گیرد و فقط به یک رسید اکتفا می‌کند. اما همه چیز زمانی به هم می‌ریزد که جهانگیری بدون پرداخت پول می‌میرد و حالا پرستو باید ثابت کند او بدهکار است. در این میان با پسر جهانگیری، روزبه آشنا می‌شود.

خواندن رمان نمک گیر را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی عاشقانه پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب نمک گیر

و تلفن را گذاشت. لیوان شربتش را برداشت، قلپی از آن خورد و موس را تکان داد. روی یکی دو برنامه کلیک کرد و بعد اشاره کرد سمت مرد جوان تا پیش بیاید. مرد هم بلند شد و سمت او رفت. بالای سرش ایستاد، کمی مونیتور را تکان داد تا زاویه دیدش خوب شود و نگاه عمیقی به صفحهٔ آن انداخت. دختر جوان از همان فاصله نزدیک نگاهش را دوخت به صورت او تا شاید نتیجه کارش را از میمک چهرهٔ او بفهمد. مرد جوان، کمی چشم‌های درشت قهوه‌ای خود را تنگ کرد و بعد دست سمت موس برد، روی تصویر زوم کرد، پایین برد، بالا آورد، ستارهٔ میانی را بزرگ و کوچک کرد و بعد نگاهش را از صفحه گرفت و داد به او:

ــ اِی خوبه!... لچک‌هاش بزرگ نیست به نظرت؟ الان زمینه بیشتر پیدا باشه بازار بهتری داره! خونه‌ها کوچک شده، لچک بزرگ، خونه رو کوچک‌ترم نشون می‌ده!

ــ اینو برای زمینه سفید داریم کار می‌کنیم، قراره طرح‌های با لچک کوچک‌ترو بذاریم برای زمینه‌های رنگی... این نقشه چند روزیه رفته زیر بافت... می‌خوای بریم ببینیم؟ بالاخره از این به بعد تو هم باید توی این کارخونه نظر بدی!

ــ در مورد نظر دادن، من تخصصی توی فرش ماشینی و بازار غالبش ندارم. همه چیز مثل سابق دست خودته، اما در مورد همراهی تا کارخونه، چرا که نه؟! خیلی هم عالیه! افتخار می‌دی با ماشین من بریم؟!

ــ اگه تا در خونه هم برمی‌گردونیم، حتما!

مرد جوان با لبخند گفت:

ــ پس پاشو تا دیر نشده.

***

ــ باشه رئیس، حواسم هست!

صدای آن سمت خط توی گوشی پیچیده شد:

ــ این دفعه نمی‌ذاری کسی از دستت دربره! اگه این اتفاق بیفته خونت گردن خودته!

ــ چشم، چشم... تعقیبشون می‌کنم.

ــ دورا دور مواظبی، نباید بذاری تو رو ببینن. هر جا احساس کردی دیدنت برگرد تا نقشه رو عوض کنیم.

ــ چشم، اومدن رئیس. باید قطع کنم.

و مهلت جواب دادن به رئیس نداد و تند و فرز ارتباط را قطع کرد و تلفن را به حالت بی‌صدا درآورد. از بالای نوک‌های تازه چیده شدهٔ شاخ و برگ شمشادها کله کشید سمت در ساختمان. دختر جوان را همراه مرد جوان سیاه‌پوشی دید! طی این مدت که دختر را زیر نظر داشت، اولین بار بود این مرد را می‌دید. بیشتر شبیه بادیگاردش بود تا فردی عادی! قد بلند و چهارشانه با کت و شلوار رسمی و سرتاپا مشکی!

نظرات کاربران

مری و راه های نرفته اش
۱۴۰۰/۰۲/۲۸

من نسخه چاپی این کتاب رو خوندم و خیلی دوستش داشتم. طنز شیرینی داره. آداب و رسوم و لهجه مردم شریف کاشان رو خیلی خوب به نمایش گذاشته و برای منی که کاشان نرفتم حس خوبی داشت. شخصیت مرد داستان

- بیشتر
mimmotlagh
۱۴۰۰/۰۲/۲۹

من این کتاب رو همین چند لحظه پیش تموم کردم. من خودم طرفدار خانم بهارلویی بودم و براشون احترام قائل هستم اما در چند کتاب اخیر ایشون متوجه چند چیز شدم: یک: موضوعات بی‌هدف دو: گنجاندن چند اتفاق بیخود و

- بیشتر
atra.kh
۱۴۰۰/۰۲/۲۱

لطفا توی طاقچه بی نهایت هم قرارش بدید 🙏 🌸

Nasrin Majd
۱۴۰۰/۰۲/۲۴

اصلا در حد تعریفایی که ازش شنیدم نبود، بنظر من حتی یه موضوع کلی هم نداشت که خواننده رو درگیر کنه که آخرش چی میشه. من کتابای خانم بهارلویی رو دوست دارم ولی دو اثر آخرشون واقعا بی محتواست

عطیه
۱۴۰۰/۰۳/۰۵

من انتظار دیگه ای از رمانهای خانم بهارلویی داشتم و این کتاب انتظار منو براورده نکرد، یک ریتم ثابت داشت وکشش و تعلیق در ان خیلی کم بود

Sahar Mirabi
۱۴۰۰/۰۵/۱۸

برای یک بار خوندن و سرگرمی خوبه...چیزی بیشتر از متوسط نیست.

فاطمه آقامحمدپور
۱۴۰۰/۰۴/۱۴

کتاب خوبی بود ارزش خوندن رو داره

ماه تابان
۱۴۰۰/۰۲/۲۶

عالی بود یک عاشقانه آرام ولطیفوپرازحس خوب خیلی دوستش داشتم ممنونم ازنویسنده عزیز

royamalekinasab
۱۴۰۰/۰۹/۰۴

به عنوان اولین اثر آشنایی با قلم خانم بهارلویی خوندمش. واقعاااااا لذت بردم. نمک و شوخی های داستان به اندازه بود و خیلی جاها خندوندتم. چقدر بخش سنتی کاشان و کارگاه قالیبافی و لهجه شیرین شون برام جذاب بود. عاشق

- بیشتر
melika
۱۴۰۰/۰۳/۱۶

اگر دنبال داستان بامزه و جذاب، با قلم قوی هستین،حتما این کتاب رو پیشنهاد میکنم😍 کتابی به دور از غم و غصه‌ست که با دختر بانمک و باهوشش شمارو همراه یه داستان متفاوت میکنه👌حتما پیشنهاد میکنم

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۷۱)
ای خدا! با خر می‌شه زندگی کرد، با آدم خر نمی‌شه!
کاربر ۳۲۳۴۴۰۸
فردا شب، شب بدی می‌شد، نه برای او... برای پارسای طفلی و مادرش!... وقتی او را دوشادوش روزبه جهانگیری می‌دیدند و... روزبه سر ظهر چه گفته بود؟!... گفته بود "خانواده‌م می‌شی؟!" حرف سادهٔ او از سر ظهر خانه‌خرابش کرده بود... گوشی را برداشت و دل را زد به دریا و در همان صورت آفلاین، تایپ کرد "پسر جنگل حواست هست چه‌طور عادتم دادی به مهربونی‌هات... به بودنات... به توجهاتت... اگه بری، کمرنگ بشی، توی قلبم نه حفره، یه چاه عمیق درست می‌شه... یه سیاه‌چاله... پس هیچ جا نرو و بمون کنارم!" و گوشی را توی هر دو دست مشت کرد و دستانش را گذاشت زیر نیم‌رخش و چشمانش روی هم افتاد!... باید یادش بماند که فردا صبح قبل از آنلاین شدن آن را پاک کند، اما می‌شد با این رویا خوابید که این پیام رفته و او دیده و...
Arezoo
این همه کس و کار داشتن و هیچ‌کسو نداشتن خیلی حس بدیه
Arezoo
(زل زد توی چشم پرستو) زل زدم توی چشمش و گفتم دیر جنبیدی! دلو دادم رفته و تمام همتم رو جمع می‌کنم تا منم دلشو به دست بیارم... نگاه پر حیرت پرستو مانده بود به دهان او و ضربان قلبش بی‌امان می‌کوبید. روزبه بی‌پلک زدن ادامه داد: ــ به خیال خودم خواستم غیرتیش بکنم تا به خودش بیاد و این‌قدر دست دست نکنه... نفس پرستو برگشت. ــ اما دیدی که نتیجه‌شو! اون پخمه‌تر از این حرفاست... من این کارا رو به خاطر تو کردم دخترهٔ بیش‌فعال! بالاخره به غیر از نون و نمک، فکر کنم آقاجان خدابیامرزم یه کم باهات... اِی، چه‌طور بگم؟... فکر کنم قیمت تخته فرشاتو منصفانه بهت نگفته بوده که انشالاه از روی ناآگاهی بوده... خواستم کمکی بهت بکنم، تا خیلی زیر دِینت نباشیم... حتی دم راهی شدنمونم خیلی مکث کردم تا اون بچهٔ بی‌بخار، یه کاری، یه عکس‌العملی نشون بده! اما هیچی به هیچی!... بی‌خیالش شو دختر، اون به درد تو نمی‌خوره، مگه این‌که نظر خودت چیز دیگه‌ای باشه و بخوای تا آخر عمرت بچه‌داری کنی، یه بچه لوس و بی‌دست و پا که نمی‌تونه آب دماغشو بالا بکشه!
Arezoo
رو به همه کرد و پرسید: ــ کی قهوه، کی چایی؟! تعارفش از روی هوا بود و ترجیح می‌داد همه تشکر کنند و نخواهند تا فقط برای خود قهوه‌ای دم کند که کتایون خواهری را در حقش تمام کرد با گفتن "من می‌آرم."
Arezoo
شیشه ماشین سمت خودش را هم داد پایین و همزمان که سرش را بیرون برده بود و بلند می‌خواند و با دست روزبه را نشان می‌داد، با قر و اطوار ادامه داد: ــ ربودی ز من، دل مرا، چه می‌توان کرد/ تو حل نمی‌کنی مشکل مرا چه می‌توان کرد/ من عاشق توام به همه حال چه می‌توان کرد/ جانم بگو با این غم و خیال چه می‌توان کرد... با خواندن این جملات طرح قلب هم برای او نشان می‌داد... سنگ هم بود نمی‌توانست در مقابل او مقاومت کند چه برسد به روزبه! بعضی از سرنشینان ماشین‌های گیر کرده توی ترافیک دور و برشان، با زدن بوق با او همدستی می‌کردند و عده‌ای زیر لب غر می‌زدند.
Arezoo
ــ تا حالا کسی هم توی این موقعیت مزاحمت شده؟! ــ تا دلت بخواد! ــ مرد؟! ــ زنا چرا باید مزاحمم بشن؟! ــ خب وقتی مردا مزاحمت شدن، چه‌کار کردی؟ ــ بعضیاشونو با حرف رد کردم، بعضیا رو شیشه رو کشیدم بالا و محل ندادم، یکیشونو با زانو زدم جایی که نباس می‌زدم... دیگه بقیه‌شونو یادم نمی‌آد. ــ با ماشین شاسی بلند و مدل بالا هم مزاحمت شدن؟! ــ هوووم آره یکی دو بار! ــ یا خدا!... پرستو فکر نکنم زورمون به این یکی برسه! نه می‌شه شیشه رو داد بالا، می‌زنه خوردش می‌کنه! نه فکر کنم با بی‌محلی بره! نه بتونی با زانو جایی بزنی... این یکی بچه غوله!
Arezoo
ــ آخه یکی دو ساعت دیگه هوا تاریک می‌شه... پرستو، من می‌ترسم! ــ موج منفی نفرست، این اتفاق قبلا ده دفعه برای من افتاده، هر دفعه هم به خیر گذشته! نگاه معصومه چسبیده بود به بیرون. ــ تا حالا کسی هم توی این موقعیت مزاحمت شده؟! ــ تا دلت بخواد! ــ مرد؟! ــ زنا چرا باید مزاحمم بشن؟! ــ خب وقتی مردا مزاحمت شدن، چه‌کار کردی؟ ــ بعضیاشونو با حرف رد کردم، بعضیا رو شیشه رو کشیدم بالا و محل ندادم، یکیشونو با زانو زدم جایی که نباس می‌زدم... دیگه بقیه‌شونو یادم نمی‌آد.
Arezoo
نگاهش افتاد به کیوان و با حال خراب و گنگی، جوری که انگار قاشق می‌کشیدند ته دیگ دلش و آن را "خنج" می‌انداختند، گفت: ــ پس پرستو چی؟! پرستو را رها می‌کرد توی بیابان؟!... خودش به او گفته بود هر وقت ماندی بین راه، زنگ بزن به خودم! ــ خب پس من می‌رم اون آدرس، شمام خان‌داداش برید پیش پرستو تا... روزبه خشک و بی‌اراده تذکر داد: ــ خانوم! پرستوخانوم! نگاه متعجبی که بین کیوان و حاج‌خانم رد و بدل شد در جا او را به خود آورد! الان وقت حسادت نبود... کیوان دستش را دراز کرد. روزبه متعجب و گنگ به دست او نگاه کرد. ــ آدرسو بدید!
Arezoo
... هیچی یادم نمی‌آد... نکنه حرف بی‌جایی زدم یا کار بدی کردم... تو رو خدا یه چیزی بگو خیالم راحت بشه که دیشب به خیر گذشته! ضربه‌ای که به سرم خورده کاری کرده هیچی یادم نیاد! لبخند روی لب روزبه بازی بازی می‌کرد: ــ نه بابا... دیشب اتفاقی نیفتاد... فقط یه دور با هم سالسا رقصیدیم و بعدم برگشتیم خونه. صدای متعجب پرستو را شنید: ــ چرا دروووغ... زود به خود آمد و ادامه داد: ــ چه غلطی کردیم؟! سالسا چی هست دیگه؟ روزبه درحالی‌که روی میز مقابلش، انگشتانش ضرب آرام و ریزی می‌زد، با همان لبخند محو گفت: ــ دیشب یهو بارون اومد و ما توی فضای سبز یه دور سالسای مجازی رفتیم. و نفس پرستو را برید!
Arezoo