با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب شب صورتی اثر مظفر  سالاری

دانلود و خرید کتاب شب صورتی

۳٫۹ از ۴۵ نظر
۳٫۹ از ۴۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شب صورتی  نوشته  مظفر  سالاری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب شب صورتی

کتاب شب صورتی نوشته مظفر سالاری است. این کتاب روایت احساسات و عشق یک پسر نوجوان است که ناگهان درگیر احساسات شدید می‌شود و حالا باید خودش را مدیریت کند.

درباره کتاب شب صورتی

سینا پسر نوجوانی است که با دوستش رامین خیلی صمیمی هستند. اما یک چیز دیگر هم وجود داره، سینا عاشق خواهر رامین شده است. نگین همکلاسی خواهر سینا هم هست. سینا باید یاد بگیرد احساساتش را مدیریت کند اما چطور می‌تواند این کار را انجام دهد؟ 

داستان کتاب شب صورتی در یزد شهر خود نویسنده پیش می‌رود و داستان فضایی گرم و صمیمی و جذاب دارد. نگاه مهدوی نویسنده اتفاقات را در نیمه شعبان به نتیجه می‌رساند.

خواندن کتاب شب صورتی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب شب صورتی

در تاریکی شب، شانه به شانهٔ هم قدم زدند. رامین هم گرم‌کُنش را پوشیده بود. ساکت بودند. سینا فکر کرد شاید نگین ماجرا را تعریف کرده و رامین از او دلخور است. از طرفی بعید می‌دانست نگین حرفی زده باشد. نمی‌دانست کجا می‌روند. برایش مهم نبود. می‌خواست قدم بزنند و ساکت بمانند. نمی‌توانست درست قدم بردارد. حواسش را جمع کرد که جلوی پایش را ببیند و سکندری نخورد. فایده‌ای نداشت. تصویر نگین جلوی چشمانش بود. دستش را روی قلبش گذاشته بود و با لباس روشنِ خانه، ناباورانه و وحشت‌زده نگاهش می‌کرد. فکرش را نمی‌کرد در لباس خانه، آن‌قدر زیبا باشد! همیشه او را با روسری و چادر دیده بود. داشتند محله را دور می‌زدند. از خانهٔ خودشان که بیرون آمده بود، تصمیم داشت دربارهٔ آس‌مندلی با رامین حرف بزند. سید دو ساعت پیش توانسته بود با نگاه به قرآن، فکرش را بخواند. باورنکردنی بود! تصمیم داشت آن را با آب‌وتاب تعریف کند؛ اما عجیب بود که حالا هیچ رغبتی برای تعریف کردنش نداشت! دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود؛ حتی آمدن یا نیامدنِ آبابا به خانه‌شان! خودش هم باورش نمی‌شد! فقط دوست داشت تا صبح با رامین قدم بزند؛ رامینی که برادرِ «او» بود. ناگهان به خود لرزید. رامین دست روی شانه‌اش گذاشته بود. 

ـ ممنون که اومدی!

فهمید نگین حرفی نزده. معلوم بود که رامین از او دلخور نبود. خوش‌حال شد. پلک زد تا از گیجی و بُهتی که در میانش گرفته بود، درآید. نگین از ذهنش بیرون نمی‌رفت: صورتی وحشت‌زده، میان انبوه موهای تاب‌دار و خرمایی. پشت سرش لامپی زردرنگ از سقف هلالیِ راهرو آویزان بود و تارهای اطراف سرش را طلایی نشان می‌داد. انگار مثل فرشته‌ای، هاله‌ای از نور او را در میان گرفته بود! به رامین چشم دوخت. چقدر شبیه نگین بود! برای آن‌که سکوتش آزاردهنده نباشد، پرسید: «طوری شده؟»

رامین سر تکان داد؛ یعنی نه.

ـ کجا می‌ریم؟ قضیهٔ مأموریت چیه؟

رامین ادای فیلم‌های پلیسی را درآورد.

ـ حالا هم در حال مأموریتیم. از این ور اومدیم که رَد گم کنیم. 

کوچه‌ها و میدان جلوی آب‌انبارِ شش‌بادگیری، خلوت و ساکت بودند. نسیم سرد، آدم‌ها را جارو کرده و با خود برده بود. شبحی از بادگیرهای بلند و دهانهٔ آب‌انبار، در تاریکی به چشم می‌آمدند و نمی‌آمدند. رامین نگاهش کرد.

ـ مثل این‌که حالِت خوش نیست! اگه می‌ترسی برگرد. خودم کارو تموم می‌کنم.

سینا دست پیش برد و انگشتان رامین را گرفت. قبلاً این کار را نکرده بود.

ـ نه... خوبم. حالا این مأموریته چی هست که ترس داره؟ نه می‌ترسم، نه تنهات می‌ذارم؛ حتی اگه بخوای تو این تاریکی، تا ته پله‌های آب‌انبار بری پایین و جن‌ها رو دونه‌به‌دونه صدا بزنی!

رامین خندید و دستش را فشرد.

ـ برای همین خواستم تو همرام باشی، نه هیشکی دیگه.

به جایی رسیدند که خیابان دیده می‌شد. آمبولانسی آژیرکشان گذشت. به چپ پیچیدند. می‌رفتند که محله را به طور کامل دور بزنند. سینا گفت: «این وقت شب، توی این تاریکی و تنهایی، جون می‌ده برای آواز خوندن!»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۲)
مطهره لطفی
۱۴۰۰/۰۵/۰۸

کتابی توصیفی از احساسات و طرز تفکر و رفتار انسانهایی که در کنار هم اجتماع رو تشکیل میدن، خاکستری بودن تمام شخصیت های داستان و تلاش همه شخصیت ها برای بهبود شخصیتشون به وضوح در کتاب رویت میشد. داستانی که

- بیشتر
یا مهدی عج
۱۴۰۰/۰۴/۱۳

پیشنهاد می کنم نوجوان ها حتما این کتاب را مطالعه کنند از نظر من کتاب خیلی قشنگی بود ، از خوندش خیلی لذت بردم :) متن قشنگی داشت و من رو خیلی جذب کرد..

Dina Maaref
۱۴۰۱/۰۳/۰۹

از من به شما نصیحت! این کتاب رو نوجوان بین ۱۲ تا ۱۸ لازمشونه :") البته خب نوجوونایی که با این کتاب هوا هوس برشون داره نه ها😅 حسی که از کتاب گرفتم فوق العاده بود ،،، تمام مدت که میخوندم لبخند روی لبام

- بیشتر
فاطمه
۱۴۰۰/۰۹/۲۹

کتاب خوبی بود و فضاسازیش عالی بود و مناسب نوجوانان. یکجورایی وقتی میخوندمش همش فضای مدرسه و نوجوونی خودم میومد جلوی چشمم.

هفتصد و چهل و نه
۱۴۰۰/۰۹/۲۲

نثر و شیوه ی نگارش نویسنده نسبت به کتابای قبلی خیلی قوی تر شده اما هم چنان پیچش های داستانی ضعیفه و جای کار داره....تا یک چهارم کتاب سردرگم هستی که اصل داستان چیه و تمرکز نویسنده کجاست! نه میشه گفت

- بیشتر
فرزند ِ امام روح الله
۱۴۰۱/۰۳/۱۸

خیلی کتاب زنده و روح داری بود و بنظرم بیشتر مخصوص نوجونا... در کل منکه دوستش دارم صحنه پردازی خیلی عالی

هدی افشاری
۱۴۰۱/۰۱/۰۸

قشنگ بود اما نمی دونم واسه چه سنی مناسبه

unica
۱۴۰۰/۰۴/۱۵

کتاب خوبی بود اما به درد نوجوان ها میخورد. یک زندگی شاد و بدون غصه ی خیالی که هرکس به راحتی به مراد دلش میرسه...

کاربر ۲۴۱۳۵۲۳
۱۴۰۱/۰۵/۰۷

خواندنش رو توصیه می کنم فقط یه سری ایراد داشت اول این که خیلی میتونست خلاصه تر باشه ،اوایلش کسل کننده بود ،یه مقدار از واقعیت دور بود

کاربر ۳۸۵۳۲۵۹
۱۴۰۱/۰۴/۰۷

کتاب خوبی بود ولی دوست داشتم در داستان از نکات آموزشی بیشتری استفاده می شد.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۶۱)
ـ سرتو بگیر بالا بچه! ناراحت نباش! دلم می‌خواد همیشه سربلند باشی. علاقه‌های دورهٔ نوجوونی، خیلی جدی نیس. «از دل برود، هر آنچه از دیده برفت.»
مهـلوف':)
ـ بابام می‌گفت به سنّ من که بوده، بارها شنیده مادرش می‌گفته «سرگیجه دارم». نمی‌دونسته یعنی چی. تا روزی که خودش غذای مونده‌ای می‌خوره و برای اولین بار، سرگیجه می‌گیره. تو هم انگار اولین باره که سرگیجه گرفتی. بهش می‌گن «عشق». به همین سادگی!
مهـلوف':)
«افسوس که آدمیزاد تا حالش خوبه، قدر نمی‌دونه! خودشو که گرفتار کرد، اون‌وقت می‌فهمه آسودگی خیال و راحتی یعنی چی!»
ZAHRA.AKRAMI
ـ تو واقعاً خوش‌بختیا! سینا پوزخندی زد. ـ همه فکر می‌کنن بقیه خوش‌بختن.
سید محمد هاشمی نسب
اگه کینه‌ای ازش به دل نگیری، خودت راحت‌تری! کینه مثل خاره. اگه تو دلت نگهش داری، زخمیت می‌کنه.
هفتصد و چهل و نه
هر کی در حدّ خودش، جلوه‌ای از جمال الهی رو با خودش داره. همه ساختهٔ دست اونیم دیگه. شور عشق از همینه. این شور مقدسه، به شرطی که آلودهٔ هوا و هوس نشه. «یا أیُّهَا الانسَان! إنَّکَ کادِحٌ إلی رَبِّکَ کَدحاً فمُلاقِیه»؛ ای انسان! شک نکن که با تلاش و رنجی طاقت‌فرسا به سوی پروردگارت ره‌سپاری تا سرانجام ملاقاتش کنی.
Jaber_313
نماز خیلی برکت داره. اینا نردبان ترقی‌ان.
Dina Maaref
هر چیزی حساب‌کتاب داره. ما حالی‌مون نیست.
علی حقیقی
وقتی دلِ آدم‌ها آباد نباشه، توی قصرم زندگی کنن، خوش‌بخت نیستن. سر پسرش را گرفت و گذاشت روی شانه‌اش.
هفتصد و چهل و نه
سینا گفت: «حواسم هست. ممنون که هوامو دارین!»
Dina Maaref

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۸۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۹
شابک۹۷۸۹۶۴۵۳۱۸۷۸۷
تعداد صفحات۳۸۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۰,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۰۱/۲۹
شابک۹۷۸۹۶۴۵۳۱۸۷۸۷