با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
متل کالیویستا

دانلود و خرید کتاب متل کالیویستا

۵٫۰ از ۲۳ نظر
۵٫۰ از ۲۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب متل کالیویستا  نوشته  کلی یانگ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب متل کالیویستا

کتاب متل کالیویستا داستان زیبایی از کلی یانگ با ترجمه مهتا مقصودی است. این داستان درباره مهاجرت یک خانواده چینی به آمریکا و ماجراهایی است که در این کشور برایشان اتفاق می‌افتد. 

این کتاب نامزد جایزه بهترین کتاب کودکان و نوجوانان گودریدز در سال ۲۰۱۸ و برنده جایزه ادبیات آسیایی اقیانوس آرام برای ادبیات کودکان در سال ۲۰۱۹ است. 

درباره کتاب متل کالیویستا

مهاجرت داستانی عجیب و پیچیده است. در تمام دنیا تعداد افرادی که به امید ساختن یک زندگی جدید، موفق و متفاوت تصمیم به مهاجرت می‌گیرند، کم نیستند. اما اینکه کشور جدید چقدر با آنان سر سازگاری داشته باشد و در راه رسیدن به هدف، کمکشان کند، بحث دیگری است.

کلی یانگ در کتاب متل کالیویستا داستان خانواده‌ای چینی را نوشته است که با همین امید روزی تصمیم می‌گیرند از کشورشان چین به آمریکا سفر کنند. هیجان آن‌ها قبل از سفر بسیار زیاد است. چون در ذهنشان آمریکا جایی است که می‌توانند هرکاری که دلشان می‌خواهد انجام بدهد. آمریکا همان جایی است که در آن می‌توانند سگ نگهبان بخرند و هر روز همبرگر بخورند. اما وقتی به آمریکا می‌رسند متوجه می‌شوند که اوضاع و شرایط آن طورها هم که فکر می‌کردند نیست. 

بعد از گذشتن یک سال سخت زندگی کردن در ماشین، آن هم ماشینی با کولر خراب، بالاخره کاری پیدا می‌کنند. پدر در آشپزخانه رستوران دستیار سرخ‌کن می‌شود و مادر هم پیشخدمت. میا، دختر خانواده هم بعد از مدرسه به رستوران می‌رود تا هم پیش خانواده‌اش باشد و هم به آن‌ها کمک کند. اما اشتباهی می‌کند و صاحب رستوران، بلافاصله، همه‌شان را اخراج می‌کند. میا از اشتباهش ناراحت است هرچند مادرش به او اطمینان می‌دهد که از این بابت از دست او ناراحت نیست.

به طرز معجزه آسایی، مادر میا می‌تواند کاری در بخش مدیریت یک متل کوچک پیدا کند. این کار به معنی یک دستمزد خوب و زندگی مجانی در متل است. و البته همین کار جدید، باعث می‌شود تا اتفاقاتی عجیب و غریب برای میا و خانواده‌اش رخ بدهد....

این کتاب که از فهرست پرفروش‌های نیوریورک تایمز انتخاب شده است، داستانی زیبا دارد که مفاهیم اخلاقی بسیاری را به نوجونان منتقل می‌کند. مفاهیمی مانند عدالت و عدالت خواهی، تلاش برای رسیدن به رویاها و آرزوها، ارزشمندی حقوق انسان‌ها و ...

کتاب متل کالیویستا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

این کتاب برای تمام نوجوانان و دوست‌داران ادبیات نوجوان جذاب است. اگر دوست دارید که در قالب داستانی خواندنی درباره موضوعاتی مهم مانند مهاجرت و تلاش و ... با نوجوانان صحبت کند،  کتاب متل کالیویستا می‌تواند به شما کمک کند. 

درباره کلی یانگ 

کلی یانگ نویسنده کتاب پرفروش نیویورک تایمز در هنگ کنگ متولد شده است. کلی یانگ در جوانی همراه با خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کرد. او چندین سال مدرسه را به صورت جهشی رد کرد و در سیزده سالگی در دانشگاه کالیفرنیا در رشته علوم سیاسی درس می‌خواند. او در سن بیست سالگی از رشته حقوق دانشگاه هاروارد فارغ التحصیل شد اما تصمیم گرفت به کار وکالت نپردازد. 

کتاب مشهور او FRONT DESK که با نام متل کالیویستا ترجمه شده است، جوایز و افتخارات بسیاری از جمله مدال طلای انتخاب والدین، نامزد بهترین کتاب سال آمازون، کتاب برتر واشنگتن پست و کرکوس را از آن خود کرده است و در مجله کتابخانه مدارس هم به عنوان بهترین کتاب معرفی شده است.

بخشی از کتاب متل کالیویستا

پرسیدم: «مامان، چرا اومدیم این‌جا؟ چرا اومدیم آمریکا؟»

مامانم جای دیگری را نگاه کرد و برای مدتی طولانی چیزی نگفت. یک هواپیما از بالای سرمان رد شد و قاب عکس‌های روی دیوار لرزیدند.

به چشم‌هایم نگاه کرد.

آخر سر گفت: «چون این‌جا مجانی‌تره.» حرفش بی‌معنی بود. هیچ‌چیز توی آمریکا مجانی نبود و همه‌چیز خیلی گران بود.

«اما مامان...»

«یه روزی می‌فهمی.» سرم را بوسید و گفت: «حالا بخواب.»

به دخترخاله‌ها و پسرخاله‌هایم فکر می‌کردم، دلتنگشان بودم و امیدوار بودم آن‌ها هم دلشان برایم تنگ شده باشد و با همین فکر و خیال‌ها به خواب رفتم.

بعد از این‌که مامانم از رستوران اخراج شد، خیلی جدی دنبال کار گشت. به قول خودش می‌خواست دوباره افسار زندگی‌اش را به دست بگیرد. سال ۱۹۹۳ بود. او همه روزنامه‌های چینی را می‌خرید و مثل یک دانشمند با دقت، بخش آگهی‌های کار را با ذره‌بین مطالعه می‌کرد. فهرست آگهی‌های کار، فهرست عجیب‌وغریبی بود.

مردی چینی به نام مایکل یائو، در یک روزنامه چینی آگهی گذاشته بود. او دنبال یک مدیر باتجربه برای متل می‌گشت. در آگهی آمده بود که او صاحب یک متل کوچک در اناهایمِ کالیفرنیا است و دنبال کسی می‌گردد که آن‌جا را اداره کند. کسی که این شغل را می‌گرفت، می‌توانست مجانی توی متل زندگی کند! مامانم پرید و تلفن را برداشت... آن موقع، اجاره خانه‌مان تقریباً به اندازه کلِ درآمد پدرم بود. (کی می‌گفت زندگی توی آمریکا مجانی است؟)

مامانم باور نمی‌کرد که آقای یائو هم به اندازه او مشتاق باشد. انگار اصلاً نگران بی‌تجربگی پدر و مادرم نبود و از این‌که آن‌ها زوج بودند خیلی خوشحال بود.

روز بعد که به خانه‌اش رفتیم، به زبان ماندارین و با لهجه غلیظ تایوانی، به شوخی گفت: «یکی بخر، دوتا ببر.»

مادر و پدرم با دلواپسی لبخند زدند و من هم سعی کردم تا جایی که می‌توانم ساکت بمانم و خرابکاری نکنم؛ مثل خرابکاری بزرگی که در رستوران به بار آوردم و باعث شدم مامانم اخراج شود. در اتاق نشیمن خانه یا بهتر است بگویم عمارت آقای یائو نشسته بودیم. سرم را پایین انداخته بودم تا به سر آقای یائو زُل نزنم؛ سر او زیر نور حسابی برق می‌زد و انگار با سفیده تخم‌مرغ رنگش کرده بودند.

در باز شد و پسری هم‌سن‌وسال خودم وارد شد. روی تی‌شرتش نوشته شده بود به من چه! و زیر آن تصویر یک خر و یک موش صحرایی بود. یک ابرویم را بالا انداختم.

آقای یائو به آن پسر گفت: «جِیسون، سلام کن.»

جیسون زیر لب سلام کرد.

پدر و مادرم به او لبخند زدند.

به چینی از او پرسیدند: «کلاس چندمی؟»

جیسون به انگلیسی جواب داد: «می‌رم کلاس پنجم.»

مادرم گفت: «اِ...، عینِ میا.» به آقای یائو لبخند زد و گفت: «انگلیسی پسرتون خیلی خوبه.» رویش را به من کرد و گفت: «شنیدی میا؟ اصلاً لهجه نداشت.»

صورتم داغ شد. حس کردم زبانم در دهانم مثل یک مارمولکِ شُل و ول شده است.

آقای یائو گفت: «معلومه که انگلیسی‌ش خوبه. این‌جا به دنیا اومده. انگلیسی زبون مادری‌شه.»

زبون مادری. این عبارت را زیر لب تکرار کردم. با خودم فکر کردم یعنی اگر حسابی تلاش کنم ممکن است من هم یک روز بتوانم انگلیسی را مثل زبان مادری‌ام حرف بزنم؟ یا کلّاً خارج از توان من است؟ به مادرم نگاه کردم که سرش را تکان می‌داد. جیسون ناپدید شد و به اتاقش رفت. آقای یائو به مادر و پدرم گفت که اگر سؤالی دارند از او بپرسند.

مامانم پرسید: «فقط می‌خوام مطمئن بشم که می‌تونیم مجانی تو متل زندگی کنیم؟»

آقای یائو گفت: «بله.»

«و در مورد...» مامانم سعی کرد کلمات را سرهم کند. سرش را تکان داد. خجالت می‌کشید حرفش را بزند. «دستمزد هم می‌گیریم؟»

آقای یائو گفت: «اوه... بله... دستمزد» انگار تا حالا اصلاً به فکرش نرسیده بود. «پنج دلار برای هر مشتری چطوره؟»

به مامانم نگاه کردم. معلوم بود که دارد توی سرش حساب و کتاب می‌کند چون همیشه وقتی حساب و کتاب می‌کرد این لبخند رویایی روی لبش می‌آمد.

چشم‌های مامانم گشاد شدند و گفت: «سی‌تا اتاق و هر اتاق پنج دلار... یعنی شبی ۱۵۰ دلار.» به پدرم نگاه کرد و ادامه داد: «پول زیادیه!»

پول خیلی زیادی بود. می‌توانستیم هر روز نفری یک همبرگر بخریم. حتی مجبور نبودیم آن را با هم شریک شویم!

آقای یائو پرسید: «کِی می‌تونین کار رو شروع کنین؟»

مادر و پدرم درست در یک لحظه با هم گفتند: «فردا.»

آقای یائو خندید.

وقتی پدر و مادرم ایستادند تا با او دست بدهند گفت: «باید گوشزد کنم که کالیویستا بهترین متل دنیا نیست.»

مادر و پدرم برای نشان دادن موافقتشان سر تکان دادند. به نظرم برایشان فرقی نمی‌کرد که متل چه شکلی بود. حتی اگر شبیه توالت اتوبوس‌های سفری هم بود، آن را قبول می‌کردیم. تنها چیزی که برایمان اهمیت داشت درآمد روزانه ۱۵۰ دلار بود و این‌که می‌توانستیم مجانی آن‌جا زندگی کنیم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۸)
426
۱۴۰۰/۰۲/۱۳

چرا تموم شد چرا؟😭 یکی از بهترین کتاب هایی بود که خوندم (با کمک بینهایت البته😄) خیلی خیلی خیلی عالی بود درمورد دختری به نام میا هست که مادر و پدرش فکر میکنند اگر از چین به آمریکا مهاجرت کنند همه

- بیشتر
کاربر ۲۷۱۹۲۵۰
۱۳۹۹/۱۰/۲۰

من خیلی دوست داشتم این کتاب رو بخونم اما خیلی گرونه کاشکی ارزون تر بود می شه یکمی ارزونش کنید که ما هم بتونیم بخریمش ممنون می شم

لیلا نوروزی
۱۳۹۹/۱۰/۱۶

عالی

کاربر ۲۶۲۵۵۱۰
۱۳۹۹/۱۰/۱۹

عالی بود.

ستایش
۱۳۹۹/۱۰/۲۱

واقعا عالیه

دختر کتاب خوان 📖 🌸
۱۳۹۹/۱۲/۱۱

کتاب خیلی عالی و جالبی بود ☺️ عاشقش شدم حتماً بخونید 👍🏻👌🏻😍 فوق العاده 👏🏻👏🏻

* Saba *
۱۴۰۰/۰۲/۱۲

کتاب خوبیه. راجع به یه خانواده‌ی چینیه که به آمریکا مهاجرت می‌کنند و سختی های زیادی میکشن میا دختر خانواده آرزو داره که نویسنده بشه اما همه بهش میگن که یه چینی نمیتونه به خوبی خود آمریکایی ها داستان بنویسه

- بیشتر
Parsa Mohseni
۱۴۰۰/۰۴/۱۰

این کتاب عالیه فوق العاده اس ده دوازده بار سر این کتاب اشکم در اومد چون اونقدر با جزئیات بیان میکرد که کاملا موقعیتشون رو درک میکردم

کاربر ۳۳۶۸۱۵۷
۱۴۰۰/۰۴/۱۹

این کتاب بسیار عالی هستش. ۱ خانواده ی فقیر هستند و توی ۱ متل کار میکنن و.... من نصف این کتاب رو خوندم تا الان و مشتاقم که تا آخر این کتاب رو بخونم . واقعا خیلی جذاب و آموزنده هست واقعا

- بیشتر
sheyda
۱۴۰۰/۰۴/۱۹

کتاب خیلی قشنگی بود داستان این کتاب در مورد یک دختر چینی به نام میا است پدر و مادرش از چین به امریکا میان و سختی های زیاد میکشن دختر با نوسندگیش به دیگران کمک میکنه ...

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۷)
«چی شده؟» مامانم به بابایم گفت: «می‌دونی چی شده؟ دخترت توی مدرسه جوابِ سؤال ریاضی‌ش رو اشتباه داده.» هر وقت که از من راضی نبود می‌گفت «دخترت» و هروقت که راضی بود می‌گفت «دخترم». سرم را پایین انداختم. شنیدم که پدرم گفت: «اشکال نداره... .» مامانم گفت: «چرا، اشکال داره!» به من نزدیک شد و دست‌های سردش را روی گونه‌های داغم گذاشت و داد کشید: «تو جز ریاضی چیز دیگه‌ای نداری!» دیگر کافی بود. من هم داد کشیدم و گفتم: «من اصلاً از ریاضی خوشم نمی‌آد. من انگلیسی رو دوست دارم.» چشم‌های مامانم گشاد شدند. پرسید: «انگلیسی؟» سرم را تکان دادم. قلبم تاپ‌تاپ می‌زد. یک ثانیه گذشت. یک ثانیهٔ دیگر هم گذشت و بعد، مادرم با لحنی آرام یک حرف طوفانی زد: «می‌دونی توی انگلیسی مثل چی می‌مونی؟ تو مثل دوچرخه‌ای و بقیهٔ بچه‌ها مثل ماشین.»
426
کسی را از روی رنگ پوستش قضاوت نکنیم.
کاربر ۱۴۵۱۹۵۹
وقتی مشتری بعدی آمد و سراغ مسئول پذیرش را گرفت به تابلو اشاره کردم و خیلی جدی به او زُل زدم. توی مدرسهٔ قبلی‌ام، سر کلاس علوم یاد گرفته بودم که اگر می‌خواهید یک پستاندار را به انجام دادن کاری وادار کنید باید به چشم‌هایش خیره شوید، چون پستانداران موجوداتی اجتماعی هستند و ما هم به‌شدت به سلسله‌مراتب قدرت معتقدیم. در رأس کار آلفاها (رهبر) هستند و بعد بِتاها و اُمِگاها. فرق آلفا و بتا این است که آلفا همیشه در رقابت خیره شدن برنده می‌شود. من هم آن‌قدر به او زُل زدم تا چشم‌هایم تار شدند. کم‌کم همه‌چیز را دوتایی می‌دیدم اما باز هم جلوی پلک زدنم را گرفتم. آخرسر مشتری کم آورد و گفت: «باشه، باشه، خیلی‌خب. یه اتاق واسه امشب می‌خوام.» هورا! جواب داد! گفتم: «می‌شه بیست دلار، به علاوهٔ مالیات.» او جیب‌هایش را گشت، ۲۵ دلار درآورد و اسکناس‌ها را روی میز سُر داد. کلید و بقیهٔ پولش را دادم. باورم نمی‌شد که این اتفاق‌ها واقعاً افتاده باشند. با این‌که فقط یک بچه بودم از یک آدم بزرگ پول خواستم و او هم واقعاً پول را داد! همین سیاست را روی هر کسی که آن روز از در وارد شد پیاده کردم. اشاره کردم، زُل زدم. اشاره کردم، زُل زدم. عاقبت دیگر نیازی نبود که زُل بزنم.
426
با خودم فکر می‌کردم کدامش بهتر است؛ این‌که چیزی را فقط برای یک ثانیه داشته باشی و آن را از تو بگیرند یا این‌که هیچ‌وقت آن را نداشته باشی.
Parsa Mohseni
چشم‌هایم را بستم، نُت را احساس کردم. آه، نُت دو، چقدر دلم برات تنگ شده. دست دیگرم را بالا آوردم و انگشت‌هایم را روی کلیدهای سفید و سیاهی کشیدم که برایم آشنا بودند. آرام‌آرام قطعهٔ «برای الیزه» را زدم. فکر می‌کردم فراموشش کرده باشم... دو سالِ آزگار گذشته بود... اما هنوز آن را به خاطر داشتم! نُت‌ها من را با خودشان به گذشته بردند؛ گذشتهٔ خیلی دور. احساس بی‌وزنی کردم و بالای دریای خاطره‌ها به پرواز درآمدم و اوج گرفتم. یاد روزهایی افتادم که من و پسرخاله‌ام شِن برای مراسم تک‌نوازی پیانو لباس رسمی می‌پوشیدیم. من کیپائوی ابریشمی‌ام را می‌پوشیدم و او چانگشان گلدوزی شده‌اش را و با این‌که ته دلمان به پوشیدن آن لباس‌های سنتی چینی افتخار می‌کردیم همدیگر را با انگشت نشان می‌دادیم و قاه‌قاه می‌خندیدیم. وقتی هم که پرده بالا می‌رفت با حرکت لب به هم می‌گفتیم تو می‌تونی و پایمان که به صحنه می‌رسید قلبمان از هیجان می‌تپید. با چشم‌های بسته می‌توانستم شِن را ببینم. با سر انگشت‌هایم می‌توانستم لمسش کنم.
426
تا بازی نکنی برنده نمی‌شی
zahra
«هیچ درختی بی‌عیب و نقص نیست، این رو یادت باشه. همینه که بهشون شخصیت می‌ده.»
♡عاشق کتاب♡
هر آدم بزرگی باید بداند که وقتی به یک بچه می‌گوید به فلان‌چیز دست نزن در واقع او را دعوت کرده است که حتماً این کار را بکند.
♡عاشق کتاب♡
آدم‌ها عوض نمی‌شوند. قلب ما مثل یک کش پلاستیکی است. ممکن است کمی‌کش بیاید، ولی در نهایت به حالت اولش برمی‌گردد.
کاربر ۱۴۵۱۹۵۹
با نوشتن یک کتاب ممکن است تنهایی را تجربه کنید. برای چندین و چند هفته، فقط شما هستید و دستنوشته‌تان. در لاک خودتان فرو می‌روید، با کلماتی که از زبان آدم‌های واقعی گفته نشده و فقط حاصل تخیل شماست، آسوده و سرگرم می‌شوید. مدتی به همین شکل می‌مانید و از لذیذترین رازتان لذت می‌برید. تا آن‌که یک روز تصمیم می‌گیرید که دیگر زمانش رسیده است. وقتی من تصمیم گرفتم که زمان متل کالیویستا رسیده، اصلاً نمی‌دانستم با چه واکنشی مواجه می‌شوم. ذهنم پر از سؤال و شک و تردید بود، درست مثل ذهن میا، سؤال‌هایی مثل «آیا به اندازهٔ کافی خوب هستم؟» و «آیا کسی به داستان من اهمیت می‌دهد؟» جوابم را به صورت بلههای متعدد از نماینده‌ام، الکس‌اسلتر گرفتم.
426

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۲۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۴۰۳-۹
تعداد صفحات۳۲۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۴۸,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۱/۲۵
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۲-۴۰۳-۹