با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
کتاب منم تیمور جهانگشا اثر مارسل بریون

دانلود و خرید کتاب منم تیمور جهانگشا

۴٫۵ از ۱۵ نظر
۴٫۵ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب منم تیمور جهانگشا  نوشته  مارسل بریون  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب منم تیمور جهانگشا

منم تیمور جهانگشا، سرگذشت تیمور لنگ به قلم خود او به گردآوری مارسل بریون فرانسوی است که ذبیح‌الله منصوری آن را به فارسی برگردانده است.

 درباره کتاب تیمور جهانگشا

مارسل بریون فرانسوی، گردآورندهٔ این کتاب، در ایران معروف نیست و منصوری دوازده سال قبل از این، یک سرگذشت تاریخی به قلم همین نویسنده را با عنوان «صلاح‌الدین وارنعود» ترجمه کرد و آن ترجمه در یکی از روزنامه‌های تهران منتشر شد.

کتابی که اینک با عنوان منم تیمور جهانگشا به خوانندگان تقدیم می‌شود، به‌تازگی از طرف مارسل بریون فرانسوی گردآوری و نوشته شده و به گفته ذبیح‌الله منصوری از کتاب‌های خوب اروپای غربی در سنوات اخیر است.

مارسل بریون قبل از نوشتن این کتاب همهٔ تواریخ قدیم را که راجع به تیمور لنگ نوشته شده، خوانده و آنچه به زبان عربی نوشته‌اند، در متن اصلی قرائت کرده و تواریخ فارسی را در ترجمه‌های انگلیسی و فرانسوی و آلمانی مطالعه و سپس شروع به گردآوری و نوشتن این کتاب کرده است.

کتابی که منصوری برای ترجمهٔ این کتاب از آن استفاده کرده و تألیف مارسل بریون است، فهرستی دارد از همهٔ کتاب‌هایی که او در کتابخانه‌های مختلف اروپا و آمریکا راجع به تیمور لنگ دیده و نویسندهٔ فرانسوی در این فهرست، شرح حال مختصر هریک از نویسندگان آن کتب را هم نوشته است. یکی از کتاب‌هایی که مورد استفادهٔ مارسل بریون قرار گرفته، کتاب «ظفرنامه» تألیف شرف‌الدین علی یزدی است که منشی میرزا ابراهیم سلطان پسر دوم شاهرخ بوده و کتاب خود را در سال‌های ۱۴۲۴ و ۱۴۲۵ میلادی نوشته و در یزد زندگی را بدرود گفته است. کتاب ظفرنامه در سال ۱۶۵۳ میلادی (سیصدویازده سال پیش از این) به زبان فرانسوی ترجمه شده و مترجم آن به زبان فرانسوی پتی لاکروا است و در سال ۱۷۲۳ میلادی (دویست‌وچهل‌ویک سال پیش) این کتاب به زبان انگلیسی منتشر شده و مترجم آن مردی موسوم به دربای است.

نویسندهٔ هریک از کتاب‌هایی که مورد استفادهٔ مارسل بریون قرار گرفته، خواه به زبان فارسی، عربی و ترکی، خواه به سایر زبان‌های اروپایی، به طرزی مفید و مختصر معرفی کرده است.

ما کتابی که اینک به خوانندگان تقدیم می‌شود و مارسل بریون فرانسوی آن را گردآورده، خاطرات تیمور لنگ به قلم خود اوست که نسخهٔ منحصربه‌فرد فارسی آن در تصرف «جعفر پاشا» حکمران یمن بوده (البته در دوره‌ای که یمن جزو امپراتوری عثمانی بود) و بعد از فوت جعفر پاشا نسخهٔ مزبور نزد بازماندگان متوفی ماند، تا اینکه کاتبی یک نسخه از روی آن کتاب نوشت و به هندوستان برد.

کتاب سرگذشت تیمور لنگ (به زبان فارسی) پس از آنکه به هندوستان رفت، مدتی در آن اقلیم بود تا اینکه یک افسر انگلیسی کتاب مزبور را از هندوستان به انگلستان برد و ما نمی‌دانیم نسخهٔ منحصربه‌فرد این کتاب که وارد هندوستان شده بود، چطور به دست آن افسر انگلیسی افتاد، یا وی کاتبی را به نوشتن کتاب گماشت و رونوشت آن را به دست آورد.

در هر حال افسر مزبور این کتاب را به انگلستان برد و در آنجا مردی به اسم «دیوی» با کمک پروفسور «وایت» استاد دانشگاه (آکسفورد) این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرد و متن انگلیسی آن در سال ۱۷۸۳ میلادی منتشر شد.

 خواندن کتاب منم تیمور جهانگشا را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به تاریخ و خواندن سرگذشت نامه‌های شخصیت‌های مهم تاریخی مخاطبان این کتاب‌اند.

 درباره ذبیح ‌الله منصوری

ذبیح ‌الله منصوری با نام اصلی ذبیح الله حکیم‌الهی دشتی، در سال ۱۲۷۸ در سنندج به دنیا آمد. او پرکارترین مترجم تاریخ مطبوعات و ادبیات ایران، روزنامه‌نگار، نویسنده و به گفته خودش قهرمان بوکس سبک ‌وزن ایران بود. منصوری در نوزدهم خرداد سال ۱۳۶۵ در تهران بدرود حیات گفت.

 بخشی از کتاب منم تیمور جهانگشا

بعد از اینکه از بیرجند به راه افتادم، در منزل اول منتظر وصول گزارش طلایه شدم، ولی از طلایه خبری نرسید. من دانستم که یا طلایهٔ من راه گم کرده یا اینکه اتفاقی افتاده که نتوانسته است گزارش بدهد. یک طلایهٔ دیگر را مأمور کردم که برود و بفهمد برای چه جلوداران من گزارش نمی‌دهند. طلایهٔ دوم اطلاع داد که همهٔ سربازان طلایهٔ اول به قتل رسیده‌اند و هرچه داشتند، به یغما رفته است. محلی که من در آن اتراق کرده بودم، موسوم بود به «هنگر» که تا بیرجند یک منزل راه فاصله داشت.

من امر کردم که حاکم بیرجند را نزد من بیاورند و پس از اینکه حاکم آمد، از وی راجع به کسانی که سربازان طلایهٔ مرا به قتل رسانیدند، تحقیق کردم. او گفت: «ای امیر، در این حدود کسی نیست که جرئت داشته باشد به سربازان مردی چون تو حمله کند و بدون تردید کسانی که به سربازان تو حمله کرده و آنها را کشته‌اند، اهل این حدود نیستند و من فکر نمی‌کنم خراسانی باشند. اگر اجازه بدهی که من بروم و مقتولین را ببینم، می‌توانم بگویم که قاتل آنها کیست.»

حاکم بیرجند به اتفاق چند تن از افسران من به قتلگاه رفت و به‌زودی مراجعت کرد و گفت: «ای امیر، سربازان تو به دست عده‌ای از کلزایی‌ها به قتل رسیده‌اند.»

پرسیدم: «کلزایی‌ها کیستند؟»

حاکم بیرجند جواب داد: «آنها در کشور «غور۱۳۶» زندگی می‌کنند. کشور غور مملکتی است بزرگ که از «هرات» تا نزدیک «کابل» امتداد دارد و در این موقع پادشاه کشور غور به اسم ابدال کلزایی خوانده می‌شود.»

گفتم: «من برای اینکه به غور بروم، کدام راه را باید انتخاب کنم؟ زیرا اگر بخواهم از اینجا به هرات و آن‌گاه به غور بروم، راه من طولانی خواهد شد و لابد کلزایی‌ها که سربازان مرا کشتند، از یک راه نزدیک خود را به اینجا رسانیده‌اند.»

حاکم بیرجند گفت: «ای امیر، از اینجا می‌توانی مستقیم به «اسکندر۱۳۷» بروی و بعد از اینکه به اسکندر رسیدی، راه شمال را در پیش خواهی گرفت و وارد غور می‌شوی. ولی از این سفر صرف‌نظر کن، زیرا رفتن به کشور غور خطرناک است و کلزایی‌ها که در آن کشور سلطنت و قدرت دارند، مردمی متهور و بی‌باک هستند.»

از حاکم بیرجند پرسیدم: «تو چطور فهمیدی که سربازان مرا کلزایی‌ها به قتل رسانیده‌اند؟»

او گفت: «به‌ندرت اتفاق می‌افتد که در میدان جنگ چیزی از مهاجمین باقی بماند. اما من قتلگاه را که دیدم، چشمم به یک تلوار افتاد و دانستم آنها که به سربازان تو حمله‌ور شده‌اند، کلزایی‌اند؛ زیرا کلزایی‌ها با تلوار۱۳۸ می‌جنگند.»

گفتم: «از اینجا تا اسکندر و از آنجا تا غور چقدر راه است؟»

حاکم بیرجند گفت: «از اینجا تا اسکندر هفتاد فرسنگ و از آنجا تا «فیروزآباد» که پایتخت ابدال کلزایی است، شصت فرسنگ راه است.»

سؤال کردم: «فیروزآباد چطور جایی است؟»

حاکم بیرجند گفت: «شهری است بزرگ و دارای حصاری از سنگ. پدران ابدال کلزایی آن حصار را ساخته‌اند و تو اگر ده سال آن شهر را محاصره کنی، قادر به تصرف آن نخواهی شد.»

پرسیدم: «کلزایی‌ها چطور مردمی هستند؟»

جواب داد: «کلزایی‌ها مردمی هستند بلندقامت و بی‌باک و در موقع حمله، دست از جنگ برنمی‌دارند مگر اینکه تا آخرین نفر از سربازان حریف را به قتل برسانند؛ همان‌طور که سربازان تو را تا آخرین نفر کشتند. در کشور غور کوه‌هایی وجود دارد که در آنها طلا و نقره یافت می‌شود.»

من از قریه هنگر به راه افتادم تا خود قتلگاه را ببینم. آنها دویست‌وپنجاه سرباز طلایهٔ مرا کشتند و هرچه داشتند از جمله اسب‌های آنان را برده بودند. وضع قتلگاه آشکار می‌کرد که سربازان طلایه من غافلگیر شده‌اند و این موضوع عجیب بود، زیرا طلایه را از این جهت به جلو می‌فرستند که کسب اطلاع کند و همه‌جا را ببیند و اگر کمینگاهی وجود دارد، به قشون خبر بدهد.

طلایه نباید غافلگیر شود و اگر در دام افتاد، معلوم می‌شود که خصم هوشیار و زرنگ است و می‌داند چطور یک قشون را به دام بیندازد. من از حاکم بیرجند خواستم که چند ردزن خبره در اختیار من بگذارد تا بتوانم خط سیر خصم را تعقیب کنم. ردزن‌های خراسان در کار خود استادند و می‌توانند ردپای شتر را روی زمین ریگزار تعقیب کنند تا چه رسد بر یک عده سوار. کلزایی‌ها که به سواران من حمله‌ور شدند، سوار بودند و اسب‌های ما را هم بردند و ردزن‌ها می‌توانستند به‌سهولت آنان را تعقیب کنند، زیرا نعل اسب‌ها روی زمین آثار محسوس باقی می‌گذارد. ردزن‌هایی که حاکم بیرجند در دسترس من گذاشت، بیست‌وپنج فرسنگ سواران کلزایی را تعقیب کردند و متوجه شدند که آنها به طرف اسکندر نمی‌روند، بلکه مستقیم راه فیروزآباد را در پیش گرفته‌اند و راه آنها از منطقه‌ای می‌گذرد که آب دارد واسب‌ها از تشنگی از پا درنمی‌آیند. بعد از اینکه دانستم سواران کلزایی به سوی فیروزآباد می‌روند، باز با حاکم بیرجند مشورت کردم. او گفت: «سوارانی که سربازان تو را به قتل رسانیدند، از طرف ابدال کلزایی مأمور این کار بودهند و بعید نیست که خود ابدال کلزایی فرماندهی سواران را بر عهده داشته است.»

من نمی‌توانستم توهین و خیره‌سری ابدال کلزایی را بدون مجازات بگذارم و بگذرم. من هرگز کسی را که مقابل من سر اطاعت فرود بیاورد، نیازرده‌ام و می‌توانم سوگند یاد کنم که آزار من تا امروز از روی عمد به کسی نرسیده است. اما هیچ خیره‌سری و توهینی را بی‌جواب نگذاشته‌ام و ناگزیر بودم که ابدال کلزایی را به سزای عملش برسانم. اما از این فکر بیرون نمی‌رفتم که چطور کلزایی‌ها توانستند طلایهٔ مرا غافلگیر کنند و سربازان طلایه را تا آخرین نفر به قتل برسانند. حاکم بیرجند می‌گفت: «کلزایی‌ها برای حمله به یک یا چند کاروان آمده بودند، ولی چون به‌ذاته مردمی خشن و متهور هستند، وقتی سواران تو را دیدند، مبادرت به حمله کردند تا سازوبرگ جنگی و اسب‌ها و البسهٔ آنان را ببرند و چنین کرده‌اند.»


نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
عیار
۱۴۰۰/۰۹/۰۴

وقتی به سیستان رسیدم مردانی را دیدم که بسیار قد بلند بودند و من که قد بلند بودم در برابر آنها کوتاه قد بودم آنها شتر را ایستاده سوار می‌شدند و او را نمیخواباندند آنها گاو های وحشی را زین کرده

- بیشتر
ali
۱۴۰۰/۰۶/۰۸

یکی از زیباترین کتابهای تاریخی هست .البته نباید این مورد را فراموش کنیم که تیمور درسته که مسلمان هست اما خیلی از کارهایی که میکنه خارج از چارچوب اسلام و رحم و مروت هست

کاربر ۳۹۱۲۶۲۴
۱۴۰۰/۱۰/۱۱

بسیار کتاب خوبی است قبلا هم دوبار انرا خواندهام.

امیرماکان جعفری
۱۴۰۱/۰۱/۳۱

کتاب درباره زندگی تیمور لنگ از بدو تولد تا هنگام مرگ هستش ، کتاب توضیحات بسیار خوبی در زمینه جنگ های تیمور لنگ ، عقاید و ارزش ها و مکان هایی که تیمور لنگ در طول لشکرکشی هاش دیده است

- بیشتر
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۸)
سپس رو به سوی سراج اسکندری کردم و پرسیدم: «بگو تا ما بدانیم برای چه قبلهٔ مسلمین عوض شد؟» سراج اسکندری گفت: «وقتی اسلام آمد، در آغاز قسمتی از مقررات ادیان گذشته (دین‌های یهودی و نصاری) به قوت خود باقی بودند، کما اینکه شراب به‌تدریج دارای حرمت شد. در قرآن چهار آیه مربوط به شراب وجود دارد، در آیهٔ اول شراب چیزی زیان‌بخش قلمداد شد، ولی حرام نشده است. علتش این بود که پیروان مذاهب دیگر که عادت به نوشیدن شراب داشتند، نمی‌توانستند ناگهان آن را ترک کنند. در هر حال در آغاز اسلام یک قسمت از قوانین ادیان دیگر به قوت خود باقی بودند و به‌تدریج آن قوانین در اسلام لغو شدند. یکی از قوانینی که در آغاز اسلام وجود داشت، نماز گزاردن به سوی بیت‌المقدس بود. بعد از اینکه دورهٔ فترت یعنی آغاز اسلام سپری شد، برای اینکه مسلمین از لحاظ عبادت از پیروان سایر ادیان جدا شوند، خداوند امر کرد مسلمان‌ها قبلهٔ خود را عوض کنند و به سوی مسجدالحرام یعنی خانهٔ کعبه نماز بخوانند
امیرماکان جعفری
«من ملک بودم و فردوس برین جایم بود، آدم آورد در این دیر خراب آبادم»
امیرماکان جعفری
به پسران خود گفته‌ام بدانند که هرگز نباید یک خدمت را بدون پاداش نیک بگذارند و از گناه یک مقصر بگذرند
امیرماکان جعفری
رواق منظر چشم من آشیانهٔ توست کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست
امیرماکان جعفری
«چنین است رسم سرای درشت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
امیرماکان جعفری
هان ای امیر تیمور، بدان که قبل از تو مردان بسیار در این خاکدان به وجود آمدند و همه رفتند و کوچک‌ترین نشانی از آنها باقی نماند. هان ای امیر تیمور، بدان که در این کهنه دنیا مرگ کرورها مرد مثل فرو ریختن کرورها برگ خشک در این فصل پاییز از درخت بدون اهمیت است و همان‌طور که کسی حساب برگ‌های خشک را که از اشجار فرو می‌ریزند، نگاه نمی‌دارد، کسی حساب اموات را هم ندارد و نام آنها را به خاطر نمی‌سپارد. فقط از کسانی اثر باقی می‌ماند که بتوانند نام خود را در جهان باقی بگذارند.
امیرماکان جعفری
کار فردا را می‌توانی به انجام برسانی، مشروط بر اینکه امروز برای به انجام رسانیدن آن قیام کنی.
امیرماکان جعفری
ای که این نوشته را در آینده می‌خوانی، بدان که من از دورهٔ جوانی علاقه‌مند به مذهب بوده‌ام و هرگز نماز من قضا نشد، مگر در میدان جنگ. من هرگز لب به خمر نیالودم و قمار نکردم و در همهٔ عمر به طبقهٔ روحانیون احترام گذاشتم و پیوسته عده‌ای از علمای روحانی با من بودند و من در امور مذهبی با آنها مشاوره می‌کردم
امیرماکان جعفری
هنگامی که به هندوستان رسیدم، یک برهمن هندی یعنی یکی از روحانیون هندو از من پرسید: «اگر تو مسلمان هستی، برای چه ایرانیان را که مسلمان بودند قتل‌عام کردی؟» گفتم: «خداوند در قرآن می‌گوید کسی که به دین اسلام درآید و بعد مرتد شود، از مشرک بت‌پرست بدتر است و باید او را نابود کرد و من بر طبق حکم خدا رفتار کردم.»
امیرماکان جعفری
مسجد مرا به دو رنگ آبی و قرمز رنگ کنند، برای اینکه رنگ آبی مظهر قدرت خداوند در جهان است و رنگ قرمز مظهر قدرت نوع بشر در زمین.
امیرماکان جعفری

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۵۸۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۱۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۸/۲۵
شابک۹۷۸-۶۲۲-۹۷۳-۱۱۱-۶
تعداد صفحات۵۸۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۱۱۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۸/۲۵
شابک۹۷۸-۶۲۲-۹۷۳-۱۱۱-۶