وقتی وارد مسجد شدند، مادر یکراست رفت سراغ مسئول ثبتنام و گفت: «حاجآقا! اگر یک نفر بخواهد به اسلام پناهنده بشود، شما ردش میکنید؟»
مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: «این بچهٔ من میخواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود.»
مسئول سرش را پایین انداخت، مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: «والله مادر! خیلی از مادرها میآیند و به ما اعتراض میکنند که چرا جوان نوزدهبیستسالهشان را عضو بسیج کردهایم! آنوقت شما خودتان آمدهاید اصرار میکنید که ما این بچه را عضو کنیم!»
مادر گفت: آنها خیلی اشتباه میکنند. شما هم باید اسم بچهٔ مرا بنویسید.»