با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
نفرین پنگوئنینه

دانلود کتاب نفرین پنگوئنینه

۳٫۷ از ۷ نظر
۳٫۷ از ۷ نظر

معرفی کتاب نفرین پنگوئنینه

کتاب نفرین پنگوئنینه نوشته‌ی آلن وودرو و ترجمه طناز مغازه‌ای داستانی ترسناک و خنده‌دار است. کتاب نفرین پنگوئنینه درباره‌ی مردی است که شغلش دلالی حیوانات باغ‌وحش است. 

درباره‌ی کتاب نفرین پنگوئنینه

کتاب نفرین پنگوئنینه یک داستان جذاب ترسناک است که این توانایی را دارد که شما را به خنده بیندازد و البته به فکر فرو ببرد. داستان کتاب نفرین پنگوئنینه داستان مردی است که حسابی به حیوانات حساسیت دارد. او همیشه وقتی دور و بر حیوان‌ها است، عطسه می‌کند و همیشه باید دستمالش همراهش باشد. اما از قضای روزگار شغلش هم دلالی حیوانات باغ‌وحش است! شما را به خدا تا به حال چنین چیز مسخره‌ای شنیده بودید؟ 

خلاصه، همه‌ی ماجرا از آن‌جا شروع می‌شود که او برای خریدن پنگوئن‌ها به باغ‌وحش سنت آوز می‌رود. چهارده پنگوئن در آن باغ وحش با چشم‌های زرد و آزاردهنده به او خیره می‌شوند و همه‌چیز آغاز می‌شود...

کتاب نفرین پنگوئنینه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر اهل خواندن داستان‌های پر ماجرا و ترسناک هستید، کتاب نفرین پنگوئنینه را بخوانید. اگر نوجوانی را می‌شناسید که از خواندن داستان‌های ترسناک لذت می‌برد، کتاب نفرین پنگوئنینه را به او هدیه دهید. 

بخشی از کتاب نفرین پنگوئنینه

چهارده پنگوئن با چشم‌های زرد و آزاردهنده به من خیره شدند. به‌نظر مضطرب، افسرده، بداخلاق، سردرگم و به‌صورت ناخوشایندی ناآرام بودند. منقارهایشان را پایین آورده بودند و با صدای بلند و غران عوعو می‌کردند.

سرمایی را پشت سرم احساس کردم.

عطسه کردم.

بازدید از پنگوئن‌های باغ‌وحش سنت آوز بدون دستمالم احمقانه بود. حساسیتم نسبت به پنگوئن‌ها حتی از حساسیتم به گورخرها، زرافه‌ها، میمون‌ها، فیل‌ها، شترمرغ‌ها، ببرها، خرس‌ها، سمورها، مارها، گوسفندها، گاوها، خزندگان مختلف و پانداها بدتر بود.

شاید دلال حیوانات باغ‌وحش بودن، بهترین انتخاب شغلی من نبوده است.

هرچند، اگر در آن روز به‌خصوص و در آن زمان خاص به آن باغ‌وحش نیامده بودم، هرگز داستان آدم پنگوئن‌نما را نمی‌شنیدم. بنابراین شما هم این داستان را نمی‌شنیدید.

دیروقت بود و باغ‌وحش به‌زودی تعطیل می‌شد. من به نرده‌های محوطهٔ پنگوئن‌ها تکیه داده بودم و مجسمهٔ پنگوئن شیشه‌ای کوچکی را که برای شانس نگه داشته بودم، تاب می‌دادم. من همچنین سه عدد پای خرگوش، ده عدد شبدر چهارپر و یک عددِ هفت قاب‌شده هم نگه می‌داشتم. نه اینکه خرافاتی باشم، ولی آماده‌بودن هیچ‌وقت ضرر ندارد.

دوباره عطسه کردم و احتیاج به چیزی داشتم که بینی‌ام را پاک کنم. جوراب‌هایم؟ بند کفشم؟ متأسفانه من خیلی انعطاف‌پذیر نبودم.

مردی که مقدار زیادی دستمال همراه داشت، پرسید: «قربان، دنبال این می‌گشتین؟» دستمالی را از دستش قاپیدم.

گفتم: «ممنون.» و بعد عطسهٔ دیگری کردم، عطسه‌ای شدید که مثل بوق کامیون صدا داد. مرد از جا پرید.

عصبی به نظر می‌رسید و شاید از صداهای بلند اذیت می‌شد. خوشحال بودم که شیپور بزرگم را در خانه گذاشته بودم.

«من نگهبان پنگوئن‌ها هستم.» او مردی کوتاه‌قد و تپل بود که بینی بسیار بزرگ و سری تاس داشت. اورکت بلند سیاه‌رنگ و پیراهن سفیدی پوشیده بود و دستمال‌گردن مشکی دور گردنش بود. اگر با چشمان نیمه‌باز نگاهش کنم، در واقع شبیه یکی از پنگوئن‌هایی است که پشت نرده‌ها هستند. طوری خمیده راه می‌رفت که انگار کوله‌باری از نگرانی روی شانه‌هایش حمل می‌کرد، نگرانی‌هایی که سنگین بودند. یا شاید فقط شانه‌های ضعیفی داشت.

توضیح دادم: «من برای تجارت اینجا اومدم؛ تجارت باغ‌وحش.» 

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲)
پاییز
۱۳۹۹/۰۷/۱۴

خلاصه داستانش به نظرم اصلا مناسب نبود. یعنی اصلا خلاصه داستان این نبود. بیشتر حول محور این پسری می‌گشت که تو تصویر جلد میبینید. اون دختر باند خلافکارا رو دوست داشتم. ماجرا ازین قراره که تو این داستان به جای اینکه افرادی

- بیشتر
fateme
۱۳۹۹/۰۶/۰۸

کتاب خوبیه ارزش خریدن داره

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
انتقام تنها در صورتی شیرینه که برنده بشی، در غیر این‌صورت به‌شدت ترشه
hamtaf
پرده‌های ضخیم قرمزرنگ از دیوارها آویزان بودند ولی هیچ پنجره‌ای را نپوشانده بودند؛ مثل این بود که کسی می‌خواسته برای اتاق پنجره بسازد ولی نظرش عوض شده و با این وجود تصمیم گرفته پرده نصب کند
hamtaf
بارون غرش‌کنان تکرار کرد: «خونوادهٔ واقعی؟ برای خونواده بیش از حد اهمیت قائل شدن. فکر می‌کنی که من به خونواده احتیاج دارم؟ البته که نه. چهارشنبهٔ آینده، صد سال می‌شه که من خونواده ندارم. سال‌ها پیش یه خونواده داشتم. یه زمانی من مثل همه بودم؛ ضعیف و بی‌ارزش
hamtaf
بولت می‌دانست که خیلی بزرگ‌تر از این است که عروسکی به‌شکل حیوان را بغل کند ولی عروسک کمی به او آرامش می‌داد، خیلی کم؛ مثل استفاده‌کردن از ریسمان به‌جای پتو. با این وجود، بهتر از این بود که اصلاً آرامش نداشته باشد.
hamtaf
«ولی ما مجبور نیستیم قوانین راهزن‌ها رو بخونیم که بفهمیم. اگه چیزی درست باشه، حتماً نباید جایی نوشته شده باشه. تو باید آمادگی داشته باشی برای چیزهایی که دوست داری بجنگی. ما باید به‌خاطر همدیگه بجنگیم.»
hamtaf
«افسانه‌های ساختگی ممکنه تموم بشن، ولی زندگی این‌طور نیست. زندگی همچنان ادامه داره.»
hamtaf
نگهبان پنگوئن‌ها به من با ترکیبی از دل‌سوزی و سرافکندگی نگاه کرد یا شاید ترکیبی از تنفر شدید و تهوع یا ترکیبی از بردباری و افت دمای شدید بدن و شاید هم هیچ‌کدام از آن‌ها نبود. فهمیدن او، مثل کتابی که نقطه‌گذاری نداشته باشد، سخت بود.
hamtaf
تابلوی چوبی‌ای آنجا بود که روی آن نوشته شده بود: قسمت قدیمی و مخروبهٔ شهر و با حروف کوچک‌تر نوشته شده بود: لطفاً ما را به‌خاطر مخروبه‌بودن اینجا ببخشید!
hamtaf
توافق‌ها مثل چکش‌های شیشه‌ای می‌تونن به‌راحتی خرد بشن.»
جوکار ۱۹۵۴۲۱۳
وقتی در جایی کمی افکار پاک وجود داشته باشد، حتماً باز هم پیدا می‌شود.
جوکار ۱۹۵۴۲۱۳

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۲۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۵/۲۶
شابک۹۷۸-۶۲۲-۹۷۱۵۴-۰-۶
تعداد صفحات۳۲۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۰,۰۰۰تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۵/۲۶
شابک۹۷۸-۶۲۲-۹۷۱۵۴-۰-۶