با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب برادر من تویی اثر داوود امیربانoff

کتاب برادر من تویی

نویسنده:داوود امیربانانتشارات:انتشارات کتابستان معرفتسال انتشار:۱۳۹۷تعداد صفحه‌ها:۲۱۰ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۷از ۹۴ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها۲۱۰ صفحه

دسته‌بندی

معرفی کتاب برادر من تویی

کتاب برادر من تویی اثر داوود امیریان، داستانی جذاب و خواندنی از زندگی حضرت عباس (ع) است. شجاع مردی که در واقعه‌ی کربلا در روز عاشورا شهید شد و درخت اسلام را با خونش آبیاری کرد. 

درباره‌ی کتاب برادر من تویی

کتاب برادر من تویی داستانی زیبا و خواندنی از زندگی حضرت عباس (ع) است. عباس بن علی بی ابی‌طالب که به ابوالفضل مشهور است، پنجمین پسر امام علی است. مادر او، ام‌البنین است. حضرت عباس (ع) در واقعه‌ی کربلا حضور داشت و جانش را برای رساندن آبی زلال و گوارا به دیگران از دست داد. او در روز عاشورا شهید شد و مزارش در نزدیکی حرم امام حسین (ع) قرار دارد. این محل یکی از مکان‌های زیارتی مسلمانان است. داوود امیریان در کتاب برادر من تویی، در قالب داستانی جذاب و خواندنی، از زندگی او گفته است. مردی شجاع و تاثیرگذار که شهادتش، جاری شدن اشک‌های امام حسین را در پی داشت. 

کتاب برادر من تویی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر دوست دارید داستانی زیبا درباره‌ی زندگی حضرت عباس (ع) بخوانید، کتاب برادر من تویی را به شما پیشنهاد می‌کنیم. 

بخشی از کتاب برادر من تویی

مولا علی (ع) خسته و خاک‌آلود سطل پر از خاک را از چاه بیرون داد. عباس که تازه ده‌ساله شده بود، سطل سنگین خاک را گرفت و به دورتر برد. مالک اشتر به عمار یاسر اشاره کرد سکوت کند تا کارحضرت پایان پذیرد. مولا علی (ع) طناب را گرفت و پایین رفت. انتهای چاه گرفته و گرمایش خفه‌کننده بود. مولا علی (ع) کلنگ می‌زد تا به آب برسد. عمار یاسر سرش را به دهانهٔ چاه نزدیک کرد تا حضرت حرف‌هایش را بشنود.

- یا ابوتراب، نه من و نه صحابه‌ای دیگر دوست نداریم کار به جنگ و خشونت کشیده شود. بارها به خلیفه اعتراض کردیم، دوستانه و برادرانه پند و اندرزش دادیم، آیا فایده‌ای داشت؟ ابوذر غفاری، صحابی گرانقدر رسول‌الله فقط به خاطر اعتراضش به ظلم و ستمی که بر مردم می‌رفت، به دستور خلیفه به ربذه تبعید شد و در همان‌جا در گمنامی وفات کرد. خدا به مالک اشتر و عبدالله بن مسعود خیر دهد که اتفاقی راهشان به آن‌جا افتاد و بر پیکر آن دوست وفادار نماز خواندند. عبدالله‌بن‌مسعود قاری و حافظ بی‌نظیر قرآن کریم زیر ضربات چماق و لگد محافظان خلیفه دنده‌هایش شکسته و خانه‌نشین شد. بارها خود من به دستور مستقیم خلیفه کتک خورده و مجروح شدم، چرا؟ به خاطر گفتن حقایق و اعتراض به بریز و بپاش‌هایی که می‌شد و می‌شود. صحابهٔ بزرگوار پیامبر (ص) و یاران وفادارش تبعید و خانه‌نشین شده‌اند. درحالی‌که خاندان ابوسفیان و معاویه حکومت می‌کنند و به کسی جواب‌گو نیستند. مروان حکم، شده وزیر و مشاور امین خلیفه و اسبش را هرطور دوست دارد، می‌راند. مروان است که بر آتش فتنه می‌دمد و اینک مردم خسته و عاصی شده و سرازیر مدینه شده‌اند. گروه‌هایی از سربازان و ارتش اسلام که وظیفه‌شان حفظ مرزهای عراق و مصر بوده، به مدینه آمده‌اند تا تکلیف‌شان را با خلیفه مشخص کنند. شما بگویید ما چه‌کار کنیم؟

مولا علی (ع) به خاک خیس ته چاه چنگ زد. لبخند روی لبش نشست و با قدرت به کلنگ‌زدن ادامه داد. با چند ضربهٔ دیگر جوشش آب شدت گرفت. آب تا زانوان ایشان رسید. حضرت سطل را پر از آب کرد. طناب را گرفت و خودش را بالا کشید. خسته و عرق‌کرده اما راضی از چاه بیرون آمد. عباس با دیدن سطل پر از آب جلو دوید. مولا علی (ع) کف دستش را کاسه کرد و در آب فرو کرد. بعد مشتش را به دهان عباس نزدیک کرد:

- بنوش پسرم. ببین چه آب زلال و تمیزی است.

عباس لبانش را به کف دست پدر چسباند و آب نوشید. مولا علی (ع) با مهر و محبت به سر عباس دست کشید و گفت:

- مشکت کجاست؟ بیاور تا پرش کنم.

عباس مشکش را آورد. امیرالمؤمنین مشک چرمی را پر از آب کرد و گفت:

- اول به دوستان تعارف کن که خیلی وقت است این‌جا نشسته و خسته شده‌اند.

نظرات کاربران

𝐑𝐄𝐙𝐀
۱۳۹۹/۰۵/۰۸

کتاب خوب و عالی هستش ممنون بابت گذاشتن همچین کتاب هایی

zahra ag
۱۳۹۹/۰۷/۱۰

اسم کتاب و اسم سر فصل هاش واقعا زیباست واقعا لذت بردم از خوندنش، خیلییی پیشنهاد میشه در کنار این کتاب، کتاب سقای آب و ادب درمورد زندگی حضرت ابوالفض(ع) هم پیشنهاد میکنم :)

_.kowsar._
۱۳۹۹/۰۷/۰۹

کتاب خیلی عالی بود از خواندنش پشیمان نمیشوید زندگی حضرت عباس (ع) را بسیار زیبا توصیف کرده است .

مرا به نام مادرم بخوان
۱۳۹۹/۱۱/۱۳

محشره ای فرزندان ادم این کتابو بخونید چطور بگم که این کتاب همه اتفاقاتی ک افتاده رو میاره جلو چشم ادم تازه میفهمیم ک چه اتفاقاتی اون زمان افتاده....همیشه ارادت داشتم به قمر بنی هاشم به عباس و الان کتابی خوندم ک بیشتر

- بیشتر
امیررضا
۱۴۰۰/۰۶/۰۷

کتاب با جنگ صفین شروع میشه و بعد ازدواج امام علی با ام البنین و به دنیا اومدن عباس و دوران کودکی ... و در نهایت شهادت در روز عاشورا. اولین کتابی که از داوود امیریان خوندم سال ها قبل به

- بیشتر
کاربر ۱۹۹۰۴۹۰
۱۳۹۹/۰۷/۲۲

خیلی عالی بود از حضرت عباس علیه السلام هرچی بخونیم و بشنویم کمه این کتاب با روایت قشنگ، داستانی و جذابی که داره ما رو با زندگی حضرت ابالفضل علیه السلام بیشتر آشنا میکنه

کاربر ۲۵۳۱۳۳۹
۱۳۹۹/۰۹/۰۴

عالیههه

هجرت
۱۳۹۹/۰۶/۱۰

بذاریدش تو بی‌نهایت لطفاً

Medina
۱۳۹۹/۰۶/۰۷

خواندن اثار داوود امیریان را توصیه میکنم علی الخصوص این کتاب خاص، واقعا زیباست توصیف جناب عباس علیه السلام پسر علی امیرالمومنین، برادر حسن و حسین علیها السلام

sadegh
۱۴۰۰/۰۲/۳۰

عالی آثار داوود امیریان عالی هست😍 👏 در مصاف گرگ ها و دو جلده دیگشو هم بخونید 😍😍😍😍😍😍

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۸۴)
امیرالمؤمنین با مهر و محبت عباس را در آغوش گرفت. عباس گوشش را سمت چپ سینهٔ پدر گذاشت. حالا صدای قلب پدر را به خوبی می‌شنید. مولا علی (ع) پرسید: - چرا برادرانت را مولا صدا می‌زنی؟ آن‌ها برادرانت هستند. عباس هنوز به صدای قلب پدر گوش می‌داد. با صدای نجواگونه گفت: - آن دو نوه‌های رسول‌الله (ص) هستند. بارها شنیده‌ام که از پیامبر (ص) نقل کرده‌اند که «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشت هستند»، پس من چگونه خودم را با آن دو یکی بدانم؟ آن دو فرزندان فاطمه زهرا (س) هستند و من نیستم. صدای عباس بغض‌آلود شد. پدر با کف دو دست صورت عباس را گرفت. دید که چشمان عباس خیس اشک شده است. پیشانی عباس را بوسید و گفت: - حسن و حسین فرزندان رسول‌الله (ص) هستند و تو پسر منی عباس.
_.kowsar._
عباس به هق‌هق افتاد. پیشانی بر شانهٔ امام حسین (ع) گذاشت و گفت: - هروقت توانستم جانم را فدای شما کنم، به خودم جرأت می‌دهم که شما را برادر خطاب کنم. فقط هنگام شهادت.
_.kowsar._
مولا علی (ع) رو به پسرانش گفت: - حسن و حسین چشمان من هستند، محمدحنفیه بازوی من، و تو عباس... سپس سرعباس را به سمت چپ سینه‌اش فشار داد. عباس صدای قلب پدر را شنید. چشمانش را بست. محمدحنفیه آرام خندید و نزدیک گوش حسین گفت: - عباس هم قلب امیرالمؤمنین است.
feri
صورت به طرف آسمان گرفت و از ته دل فریاد کشید: - برادر به فریادم برس!
_.kowsar._
بلند شد. زانوانش لرزید. برای آخرین‌بار به پیکر برادر نگاه کرد و بعد به راه افتاد. هنوز چند قدم نرفته بود که پاهایش لرزید و با زانو بر زمین افتاد. به سختی و بازحمت بار دیگر به کمک بازوانش از جا برخاست. با قلبی پر از درد به سوی خیمه‌ها رفت. شمر لبخندزنان به سربازانش گفت: - دیدید؟ کمر حسین را شکستیم. حالا زمان آن رسیده که کارش را یکسره کنیم.
F.m
امام حسین (ع) همراه بانو زینب (س) گریه‌کنان گفت: - ای اباالفضل، بعد از تو بی یار و یاور شدم. سپس رو به آسمان فریاد کشید: - کیست مرا یاری کند؟
_.kowsar._
در پایان فتح رود فرات، مولا علی (ع) رو به پسرانش گفت: - حسن و حسین چشمان من هستند، محمدحنفیه بازوی من، و تو عباس... سپس سرعباس را به سمت چپ سینه‌اش فشار داد. عباس صدای قلب پدر را شنید. چشمانش را بست. محمدحنفیه آرام خندید و نزدیک گوش حسین گفت: - عباس هم قلب امیرالمؤمنین است. عباس همچنان به صدای قلب پدر گوش می‌داد.
فاطمه
مادرجان، سلام. این حسین توست که برای وداع آمده. این آخرین زیارت من است. دارم به سویت می‌آیم. ناگهان از قبر خانم فاطمه (س) نوری بلند شد و صدایی ناپیدا گفت: - سلام فرزندم.
_.kowsar._
امام حسین (ع) گفت: - مادرجان، به خدا من می‌دانم که شهید می‌شوم. روزی که شهید می‌شوم و حتی اسم قاتل خود را هم می‌دانم، اما من برای اصلاح فسادهای امت جدم به این سفر بی‌بازگشت می‌روم تا امر به معروف و نهی از منکر کنم. خروج من از مدینه برای گردنکشی یا به دست آوردن قدرت نیست. می‌خواهم به سیرهٔ جدم رسول‌الله و پدرم، مرتضی علی (ع)، عمل کنم
feri
خلیفه، عباس را در آغوش گرفت و گفت: - الحق که به پدرت ابوتراب رفته‌ای. او در جنگ‌ها و جهادها هم پرچمدار ما بود و هم برایمان آب می‌آورد و سقا می‌شد. سقایی در خاندان شما موروثی است. همان‌گونه که جدت عبدالمطلب سقای زوار خانهٔ خدا بود.
feri