«ساکن خانه دیگران» مجموعه داستان جالبی از محمدرضا زمانی است. این مجموعه که اولین اثر این نویسنده جوان است، ۱۱ داستان کوتاه درباره زندگی دارد. داستانها درباره چیزهای ساده زندگی هستند و خانه عنصر مشترک همه آنها است. خانههایی که اول معمولیاند اما بعد شگفتانگیز میشوند. نویسنده به گفته خودش برای نوشتن داستانها، ساعتها اعمال و رفتار آدمها را تماشا کرده و آنها را تبدیل به داستان کرده است. البته ناگفته نماند که داستانهای زمانی اصلا معمولی نیستند و کسانی که طالب داستانهای ساده و معمولیاند از این کتاب لذتی نمیبرند؛ کتاب زمانی پر از توصیفات عجیب و غریب و پر از هنر آشناییزدایی او است. او به جاهایی نگاه میکند که دیگران نگاه نکردهاند و همین کارش داستانهای او را شگفتانگیز کرده است، او کمندی از کلمات به گردن خواننده میاندازد و او را جلو میبرد؛ خیلی آهسته و با احتیاط.
زمانی در آثارش پرسشهایی را هم مطرح میکند، درباره دوستیها، رابطهها، حیوانات که در نهایت باعث میشود این کتاب، اثری ماندگار شود.
حفره مشترک:
«من یک خانهٔ معمولی دارم با یک سوراخ توی سقف آن. از روی این مبلی که نشستهام میتوانم بیشتر آشپزخانهٔ همسایه را ببینم. توستر سفید و کوچکشان صدا میکند و نانها را پس میدهد. زن همسایهٔ طبقه بالایی روسریاش را مرتب میکند و از روی سوراخ بالای سرم میپرد آن طرف که برشان دارد. قرار گذاشتهایم هر بار سلام نکنیم. من هر روز حداقل چند بار از زیر این سوراخ رد میشوم و آنها هم چند بار از رویش میپرند، میروند توی آشپزخانه و چیزی برمیدارند. زن یک مانتو و شلوار خاکستری ساده دارد، روسریاش پر از خالهای مشکی است و دوخت لبهٔ جیب سمت چپش کمی باز شده است. بیشتر وقتها که جست میزند آن طرف همین لباس تنش است. معمولاً جفت پا میپرد و آن یک ثانیهای که توی هواست به این فکر میکنم که چرا یک تخته نمیگذارد روی سوراخ؟»
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب ساکن خانهی دیگران و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
بعضی رابطهها هم مثل «وسط بودن در صف نانوایی» است. آدم فکر میکند چون چند دقیقه ایستاده است باید حتماً برسد آن جلو و نانش را بگیرد. نه آنقدر سر صف است که بگیرد و نه آنقدر ته که راحت بزند بیرون. با خودش میگوید من که پنج دقیقه ایستادهام و هی کش میدهد. نه این نان برای اوست، نه این صف و هیچکس نیست به آدم بگوید، نترسید، آرام بزنید بیرون. جایی دیگر چیزی را، کسی را، زندگیای را دوست خواهید داشت.
az_kh
۱
سه بار بگو ای خیال برو، اگر نرفت تو برو.
مولانا
nill
۰
حتی اگر تمام زندگیات را وسط یکی از صفهای شهر گذرانده باشی، باز وقت کم میآوری و تقصیر شهر نیست و ما هر چه آرزو داشتیم ریختیم روی دلش و داد زدیم تا جوانه بزند. گفتیم برآورده کن، برآورده کن.
Niyaz.h
۰
یک بازی بود که دیگر نمیشد برگشت. درست شبیه به وقتی که میدانی یک حرف یا شوخی مسخره غلط است و آنقدر ادامهاش میدهی که دیگر کسی تو را نمیبخشد.
Niyaz.h
۰
حسش شبیه رسیدن به آخر یک بستنی بود وقتی که تازه متوجه میشوی، دارد تمام میشود.
Niyaz.h
۰
مطمئن بودم تمام آدمهای ساکن آن تکهٔ زمین، طیفی از رنگهای سیاه و زیبا هستند. سیاهِ پررنگ، کمرنگ، مات، براق و سیاه با ورقهای از شبنم صبحگاهی. در بچگی، معتقد بودم آدمهای دوستداشتنیاش برای اینکه در شب دیده شوند و به هم برخورد نکنند، دائم لبخندی بسیار پهن دارند و دندانهای سفید و مرواریدهای داخل فکشان، جایشان را روی کرهٔ زمین برای تمام شب معلوم میکند، مثل ستارههای درخشان در آسمان.
نظر شما دربارهٔ این کتاب
نظرات کاربران
با خواندن هر داستان از این کتاب می توان در دنیای متفاوت آن داستان زندگی کرد.