«دژ» اثر ناتمامی از آنتوان دوسنت اگزوپری است که پرویز شهدی آن را به فارسی برگردانده است.
داستان این اثر مشخص نیست و چهارچوب خاصی ندارد، تنها میتوان گفت که این کتاب هم درباره تجربیات دریافت های اگزوپری از زمین ، آسمان، پرواز و انسان است. هر فصل کتاب برای خودش یک پیام مجزا دارد و به یک اصل اخلاقی اشاره می کند. می توانید این کتاب را از هرکجا خواستید شروع کنید چرا که مفاهیم بلندی که اگزوپری می گوید نیازی به داستانپردازی ندارد و آنقدر لطیف است که بی واسطه درک میشود.
پرویز شهدی در مقدمه اثر نوشته است:
دژ آدم را به یاد کتابی از ژان ژاک روسو بهنام: «رؤیاهای گردشکنندهای تنها» میاندازد. هرچند نزدیک سه قرن میان نگارش این دو فاصله است، اما چنین سبک نوشتن چه در فرانسه و چه در ایران سوابق طولانی دارد، پیش از روسو، مونتنی و پاسکال و پس از او مترلینگ هم چنین نوشتههایی از خود به یادگار گذاشتهاند. خود اگزوپری در فصل ۸۸ از «دژ» بهعنوان «گشتوگذارها در دشتی بیگانه» نام میبرد:
«ولی طی گشت و گذارهایم در دشتی بیگانه بر حسب اتفاق به سدهایی برخوردم... با گامهای آهستهٔ اسبم، راهی را در پیش گرفته بودم که از دهکدهای به دهکدهای دیگر میرفت. راه میتوانست یکراست از میان دشت ادامه یابد، اما از کنارههای کشتزاری گذشت و من در پیچ و خمهایش چند لحظهای سرگردان شدم... این کشتزار مرا اسیر خودش کرد و به منحرف شدن از راه اصلی رضایت دادم، در حالی که میتوانستم اسبم را از میان کشتزار برانم، اما همچون پرستشگاهی برایش احترام قائل شدم. سپس جاده مرا به ملکی رساند که دور و برش دیوار کشیده بودند... در پس دیوار، درختهایی را میدیدم... و چند برکهٔ آب زلال که در پس شاخ و برگ درختان مانند آینه میدرخشیدند. در آنجا جز سکوت چیزی نمیشنیدم... در طول این گشت و گذار در حالی که اسبم توی چالههای راه میلنگید، یا افسارش را میکشید تا کمی از علفهایی را که کنار دیوار روییده بودند بخورد، این احساس به من دست داد که راه من با پیچ و خمهای ناگهانیاش، احترامهایش، تفرجهایش و زمان از دست رفتهاش انگار بر اثر آیینی، یا اتاق انتظار پادشاهی، چهرهٔ شهریاری را ترسیم میکرد و همهٔ کسانی که از این راه میگذشتند، در حالی که توی کالسکهشان یا بر پشت الاغ کندروشان بالا و پایین میشدند، بیآنکه بدانند تحت تأثیر عشق بودند.»
کتاب و مطالبش به ظاهر ساده است، گاه از مسائلی بسیار ابتدایی و پیش پا افتاده سخن به میان میآید، واژهها، اسمها، فعلها و اصطلاحاتی عامیانه به کار میرود، استعارهها و تشبیهاتی که بههیچوجه با الگوی اصلی همخوانی ندارند. جمله گاه حالتی معماوار پیدا میکند، انگار باید بارها آن را خواند، سنگین و سبک کرد، دربارهاش اندیشید تا کلید حل معما پیدا شود.
برای تجربهای بهتر در دانلود کتاب دژ و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را بهصورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن میتوانید مطالعهی خود را شخصیسازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتابها را همیشه و همهجا تجربه کنید. علاوهبر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیفهای ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.
چون آنچه تو حاضری در راهش بمیری، تنها چیزی است که میتوانی با آن زندگی کنی.
Golshad
۳
از چی باید متأسف باشم. از این دست و پای سالم خاطرهها دارم. ولی سراسر زندگی متولد شدن است. آدم خودش را آنگونه که هست با آن وفق میدهد. آیا هرگز تأسف دوران کودکی، یا پانزده سالگی یا سن بلوغ فکریات را خوردهای؟ این تأسفها از آنِ شعرای بیمایه است. در زندگی تأسفی وجود ندارد، در عوض لطافت اندوه هست که بههیچوجه رنجآور نیست، بلکه عطری است در گلدانی که آب درونش تبخیر شده. البته موقعی که یک چشمت را از دست میدهی، عزا میگیری، زیرا هر نقص عضوی دردناک است. ولی با یک چشم در زندگی راه رفتن بههیچوجه غمآور نیست. نابیناهایی را دیدهام که خنده از لبهاشان دور نمیشود.
ــ آدم میتواند خوشبختیاش را به یاد داشته باشد...
Golshad
۲
پدرم اینگونه با من حرف میزد:
ــ وادارشان کن دستهجمعی برجی بسازند، آنوقت آنها را به برادرانت تبدیل کردهای. اما اگر میخواهی از یکدیگر متنفر باشند، برایشان دانه بریز.»
Golshad
۲
آنها در خوشبختی واهیشان که از اموالی که در اختیار داشتند ناشی میشد، میگندیدند. حال آنکه خوشبختی چیزی نیست جز گرمای تلاشها و خشنودی آفرینش. آنهایی که هیچ چیزی از خودشان مایه نمیگذارند و غذاشان را از دیگری دریافت میکنند، حتا اگر بهترین و لذیذترین غذاها باشد، آنهایی که کلک میزنند و به شعرهای بیگانگان گوش میدهند بیآنکه شعری از خودشان بسرایند، از آبادی بهره میگیرند بیآنکه احیایش کنند و سرودهای مذهبیای را که برایشان ساختهاند میخوانند، آنها افسارشان را در طویلهها به آخورها میبندند و چون تا حد چهار پایان تنزل کردهاند، آمادهاند برای برده شدن...»
Golshad
۲
تا آنجا که میدانم درخت سیب، تاک را تحقیر نمیکند و نه نخل، سرو را. اما هریک تا آنجا که میتواند خود را در زمین استوار میکند و ریشههایش را با دیگران درهم نمیآمیزد.
Golshad
۱
این صفا و آرامش را جز در نوزادان، در محصول به ثمر رسیده و خانهٔ سرانجام نظم و ترتیب یافته، در چیز دیگری نمیتوان یافت. این صفا و آرامش از ابدیتی سرچشمه میگیرد که چیزهای به کمال رسیده به آن برمیگردند. مانند آرامش انبارهای پر از محصول، میشهایی که به خواب رفتهاند، رختهای خشک و تاشده، آرامش دلخواه، صفا و آرامش چیزی که پس از به کمال رسیدن به پروردگار هدیه میشود.
Golshad
۱
چون اینگونه بهنظرم آمده که انسان کاملا شبیه یک دژ است. دیوارها را فرو میریزد تا مطمئن شود آزاد است، اما از آن پس جز قلعهای ویران شده و گشوده به روی ستارگان چیز دیگری نیست. آنوقت است که دلشورهٔ وجود نداشتن آغاز میشود. باید حقیقتش را در شاخهٔ تازه روییدهٔ تاکی که میسوزد و یا میشی که باید پشمش را بچیند، بیابد. حقیقت همچون چاه حفر میشود و ژرفا میگیرد. نگاه وقتی پراکنده شد، دیگر پروردگار را نمیبیند. دربارهٔ خداوند خیلی بیشتر از همسر خطاکاری که دل به وعدههای شب خوش کرده آگاهی دارد. آن پیردانایی که سر به جیب تفکر فرو برده، فقط
Golshad
۱
این آدم میگوید: «حقیقت زندگی را آشکار میکنم: و این حقیقت چیزی نیست جز مشتی استخوان، عضله، خون و رودهها.» حال آنکه زندگی همان روشنایی چشمها بوده که در خاکسترشان نمایان نیست. همزمان قلمرو من هم چیزی نه تنها کاملا سوای این گوسفندها، کشتزارها، اقامتگاهها و کوههاست، بلکه آن چیزی است که بر آنها سلطه دارد و بههم گرهشان میزند. یعنی زادگاه عشق من است و مردمان، اگر بدانند خوشحال خواهند شد چون در خانهام سکونت دارند.
Golshad
۱
هرگاه احساس بر جان غلبه کند، وضع نامساعد میشود.
همچنین نامساعد وقتی که احساس بر روح غالب باشد.
Golshad
۱
به شما میگویم: «حق ندارید دست از تلاش بکشید، مگر اینکه قصد تلاش دیگری را داشته باشید، چون باید بزرگ شوید و رفعت یابید.»
نظر شما دربارهٔ این کتاب