معرفی و دانلود کتاب آبشوران + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب آبشوران
off
٪۵۰

کتاب آبشوران

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۱۰۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
علی‌اشرف درویشیان
انتشارات: 
نشر چشمه
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب آبشوران

«آبشوران» ۱۲ داستان از داستان‌های علی‌اشرف درویشیان، نویسنده صاحب‌سبک، پژوهشگر و فعال سیاسی ایرانی است. درویشیان در داستان‌هایش به حال و روز مردم پایین‌دست جامعه و فقر و سختی‌های زندگی آنها می‌پردازد. خانه ما، دو ماهی در نقلدان، بیالون، ماهی‌ها و غازها، باغچهٔ کوچک، بی، ننه جان چه شده؟، عمو بزرگه، بیماری، حمام، صلح و آب‌پاش نام داستان‌های این مجموعه‌اند. این داستان‌ها درواقع خاطراتی از نویسنده‌اند که در لباس داستان برای ما خواندنی‌تر شده‌اند. داستان‌هایی از دوران کودکی و نوجوانی درویشیان که همه در کرمانشاه و محله آبشوران می‌گذرند. بخشی از داستان «دوماهی در نقلدان»: «عدازظهر پنجشنبه بود؛ مثل همهٔ پنجشنبه‌ها خاموش و دلگیر و کمی هم خوشی تعطیلی جمعه. اواخر پاییز بود. اتاق هنوز نم داشت. یک هفته پیش سیل آمده بود. بابام زیرکرسی خوابیده بود. آفتاب روی دیوار کاهگلی حیاط رنگ می‌باخت؛ دلم می‌خواست آفتاب نرود. هیچ وقت نرود و مشق‌هایم خود به خود نوشته بشوند و بابام از خواب بیدار نشود: هر وقت بلند می‌شد، بهانه می‌گرفت و کتکمان می‌زد. دلهرهٔ شنبه در دلم بود. آن همه مشق و جدولِ ضرب ومعلم نامهربان و صدای ماست فروش دوره‌گرد در کوچه. چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد؟ ولی بود. بچه گربه‌هایی بودند که شب‌ها، دزدکی توی جامان می‌بردیم. دست‌هامان را می‌لیسیدند و برایمان خُرخُر می‌کردند؛ اما تا غافل می‌شدیم، می‌رفتند و پای بابا را گاز می‌گرفتند و می‌لیسیدند و بابام پرتشان می‌کرد تو حیاط. شعر کودک یتیم را زمزمه می‌کردیم که کوزه‌اش شکسته بود. به یاد گنجشکم افتادم که چند روز پیش مرده بود. از مدرسه که آمدم مرد. شاید دست‌گیر داده بودم تا از مدرسه برگردم، آن وقت بمیرد. من که آمدم کز بود. موچه کشیدم نیامد. رفتم نزدیک، سرش را زمین گذاشت و مرد. آفتاب می‌پرید. اگر توی آشورا می‌رفتم، آفتاب را می‌دیدم که هنوز از روی دیوار نانوایی بالا نرفته بود. حوصلهٔ بیرون رفتن را نداشتم. کرسی مرا به خودش چسبانده بود. بابام خرخر می‌کرد. گرسنه‌ام بود؛ اما ننه من و اکبر را قسم داده بود که دست به نان نزنیم. ننه با التماس گفته بود: «به پیر به پیغمبر، پول ندارم دوباره نان بخرم.» بعد گفته بود: بگین به امام رضا نان نمی‌خوریم!»»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب آبشوران و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابآبشوران
موضوعداستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسندهعلی‌اشرف درویشیان
انتشاراتنشر چشمه
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۸۳/۰۴/۱۷
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۰.۸۷ مگابایت
تعداد صفحه‌ها۱۲۷ صفحه
قیمت کتاب۴۵۵۰۰ تومان
برچسبباشگاه کتاب‌خوانی ازتا
نسخۀ صوتیخرید کتاب صوتی آبشوران

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

• امیررضا محسنی •
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۵/۱۵

کتاب پر از مشکلات و سختی های یه خونوادست که تو روستای آبشوران زندگی میکنند با اینحال زبان کتاب شیرین و روون و راوی یکی از پسر های خونواده به اسم اشرف. ۱۲ تا داستان کوتاه ولی به هم مرتبطن داستان...بیشتر

۰
به دنبال آلاسکا
۱۴۰۱/۰۸/۲۶

موقع عزاداری،عزادار بودیم،موقع جشن هم عزادار بودیم…

۰
hossein
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۴/۱۲

یک توصیه: از علی اشرف درویشیان هر آنچه هست مطالعه کنید

۱
عباس
۱۴۰۲/۰۵/۲۲

این داستان یک شخصیت پیر و خرفت و خرافاتی به اسم عمو پیره دارد که کشور ما در شرایط فعلی گرفتار این جور آدم ها شده است . مثلاً شخصیت نوجوان داستان آرزو می کند ای کاش دانه های برف...بیشتر

۰
شهرزاد بانو
۱۴۰۰/۰۶/۱۰

من قبلا خوندم خیلی خوشم اومد

۰
Neda
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۵/۲۳

غم انگیزِ زیبا که ارزش خوندن رو خییییلی داره

۰
Behzad Fn
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۱/۰۱

به به. تبارک الله. قلم ت قوی بماند آقای درویشیان. لذت ی بی حد بردم از نثرت.

۰
Fatemeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۴/۰۷

داستان گویا از زبان کودکی های خود نویسنده گفته شده، روایت سختی ها، فقر و نداری های یک خانواده. هر داستانی روایت یکی از اتفاقات رخ داده در زندگی نویسنده است، تلخی ها، ناکامی ها و گاهی شادیهایی که در...بیشتر

۰
روشنک
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۱/۲۴

نویسنده دوربین رو می‌بره به خونه یک خانواده خیلی فقیر در محله‌ای به اسم آبشوران و بدبختی اون‌ها رو از دید یکی از پنج بچه خانواده نشون می‌ده.

۱
Eli N
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۰۱

عااالی،دوست نداشتم قصه ها تمام بشوند. باهاشون خندیدم و بعضا بغض کردم، عالی بود حتما پیشنهاد میکنم بخوانید. واقعا آقای درویشیان یکی از بهترین نویسندگان ایرانی هستند

۰
❤ محمد حسین ❤
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۷/۲۶

اولین کتابی هست که از آقای علی اشرف درویشیان خوندم و چقدر غصه خوردم که چرا زودتر با نوشته های ایشون آشنا نشدم. این کتاب انقدر زیبا و دلنشین ولی در عین حال پر از درد و بدبختی هست که...بیشتر

۰
بابونه 🌱
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۱/۲۲

فضای داستان منو یاد فیلم شنا در زمستان محمد کاسبی انداخت. نثر کتاب بسیار اثرگذار جذاب و ملموس بود کاملا می‌شد اون فضا و رنج ها رو درک کرد. فقط به نظر می‌رسه قسمت هایی از این کتاب حذف شده...بیشتر

۰
سروش
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۱/۱۹

هرچند خیلی سیاه و دردناک بود اما از خواندنش سرشار تجربه شدم

۰
Zohreh
۱۳۹۹/۰۶/۲۰

۲۰. خوندن این چنین روایتهایی با تصویرسازی های دقیق و درست میتونه عمیقا متاثرتون کنه. کتاب کم حجم و روانیه که پیشنهادش میکنم

۰
aida_deljoo
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۱۲

داستان های کوتاه،حال و هوای روستایی،لَمسِ فقر در سطر به سطر کتاب... قلم، از خاطرات دوران کودکی نویسنده در روستای آبشورانِ کرمانشاه مینویسه و مارو همراه میکنه با غم ها و شادی های غم زده ی اون دوران و آشنا میکنه...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

• امیررضا محسنی •
۱۱۵
هرکس پول قلکش برای خودش نبود. سالی یکبار و یک نفر بایستی لباس می‌خرید و آن کسی بود که لباسش بیشتر از همه وصله داشته باشد. شب از زیر کرسی با همدیگر دربارهٔ خرید لباس یکی به دو می‌کردیم. پچ پچ اکبر به گوش می‌رسید که می‌گفت: «های اصغر! امسال مال منه‌ها! داشی برا.» و اصغر یواشی با التماس می‌گفت: «پارسال مال تو بود، برادرکم. مگر یادت نیست؟ امسال مال منه. می‌خوای وصله‌هامان را بشماریم!» بعد اکبر و اصغر شروع می‌کردند به شمارش وصله‌ها. اصغر برنده می‌شد. ولی باز هم پچ پچ و وز وز آن‌ها به گوش می‌رسید.
rain_88
۲۳
توی کتاب اسم امام حسین هم بود. من همیشه وقتی اسم امام حسین می‌آمد از ته دل گریه می‌کردم. دلم می‌خواست شمشیری می‌داشتم و دشمنان امام حسین را می‌کشتم. قلبم فشرده می‌شد و غصه‌ام می‌گرفت و یاد یاراحمد می‌افتادم که یک روز عده‌ای به سرش ریختند و او با آن‌ها گلاویز شد. کتاب‌هایش میان گل و لای افتاد و پخش و پلا شد. خون از گوشش بیرون زد و او را بردند. بابا و دایی موسی هم بودند، اما هیچ نگفتند. حتی عمو رجب بقال هم که روزهای عاشورا می‌شد علم کش دسته، هیچ نگفت. من از ترس خودم را پشت آن‌ها قایم کردم. شب که همه خسته می‌شدیم، می‌رفتیم و هرکدام گوشه‌ای می‌خوابیدیم. بابا در خواب هم گریه می‌کرد.
parisa
۲۱
چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد؟
parisa
۱۶
هر وقت بچه‌ای از بچه‌های کوچه‌مان می‌مرد، ننه تا چند روز نفرینمان نمی‌کرد، حتا ما را می‌بوسید.
k.t
۱۵
یاد یاراحمد می‌افتادم که یک روز عده‌ای به سرش ریختند و او با آن‌ها گلاویز شد. کتاب‌هایش میان گل و لای افتاد و پخش و پلا شد. خون از گوشش بیرون زد و او را بردند. بابا و دایی موسی هم بودند، اما هیچ نگفتند. حتی عمو رجب بقال هم که روزهای عاشورا می‌شد علم کش دسته، هیچ نگفت.
محمد ژوبین
۱۲
ننه که چادرش را دور کمرش گره زده بود، با پاهای سفیدش توی آب می‌لرزید و تند و تند صلوات می‌فرستاد و می‌گفت: «الان آب دنیا را می‌بره. طوفان نوحه. بدبخت و خانه خراب شدیم. ای خدا سگ گناهکاری هستم به درگاهت. رحمت به این بچه هام بیاد. هاپ هاپ هاپ! ای خدا سگ رو سیاهی هستم به درگاهت.» من می‌دانستم که آب دنیا را نمی‌برد. آب فقط خانه‌های گلی را می‌برد. خودم روزها از میان آشورا تا آن بالای شهر رفته بودم. خانه‌های سنگی و آجری را آب نمی‌برد.
AS4438
۱۲
از خودم بدم آمد. و از همهٔ کسانی که بدون دلهره می‌توانستند چند کاسهٔ آب ترخینه بخورند، بدم آمد.
پریسا
۱۱
چرا هیچ کس نبود که دوستمان داشته باشد؟
pegahl
۱۱
در حالی که آب دهانش را قورت می‌داد و تکه نانی را که با خودش آورده بود، به نیش می‌کشید، از من می‌پرسید: «راستی کی بزرگ می‌شیم؟» می‌گفتم: «آدم باید چیز زیاد بخوره تا زود بزرگ بشه.» اکبر با ناامیدی می‌گفت: «پس ما هیچوقت بزرگ نمی‌شیم. ای داد و بیداد!»
Narjesbn
۱۰
جیغ‌های دلخراش اصغر همیشه در گوشم خواهد بود. این جیغ‌ها تا ابد مرا بیدار نگه خواهد داشت و مرا بر ضد آنکه همیشه خرجیش آماده است، آنکه شکمش مثل زالو پر است و کاری نمی‌کند که همه خرجی داشته باشند، خواهد شوراند. بر ضد آنکه گوشش کر است و جیغ‌های اصغر را نمی‌شنود، ناله‌های ننه را نمی‌شنود، و بر ضد آنکه نفهمید و ندانست و نخواست بداند که چرا همیشه زیر چشم ننه‌ام از درد کبود بود، همیشه گیسویش شانه نزده و آشفته و پردرد و همیشه گرسنه بود، تا ما نیم سیر باشیم.