با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی

دانلود و خرید کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی

۵٫۰ از ۱۵ نظر
۵٫۰ از ۱۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی  نوشته  مهناز فتاحی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب باغ مادربزرگ خاطرات بانوی کرد، خان‌زاد مرادی محمدی

«باغ مادربزرگ» خاطرات روزهای کودکی نویسنده‌ی این رمان، «مهناز فتحی» است، که در سال‌های جنگ گذشته است. خاطراتی که مهناز فتحی، در همان سال‌ها، در خانه مادربزرگش نوشته و امروز تبدیل به رمانی خواندنی شده‌است. بخشی از کتاب: «روستا، مثل یک پادگان، در حالت آماده‌باش بود. به بچه‌ها گفتم: «باید آماده باشیم که اگر مشکلی پیش آمد، سریع به طرف کرمانشاه و از آنجا به طرف همدان حرکت کنیم. فقط وسایل لازم را با خودتان بیاورید.»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۱)
ادریس
۱۳۹۸/۰۳/۱۹

کتاب عالی است. مقاومت مردم غرب کشور ایثار فداکاری و عشق در این کتاب فراوان است خودت را در این کتاب پیدا خواهی کرد.

رضا رعیت پیشه
۱۳۹۷/۰۶/۱۵

بسیار کتاب فوق العاده ای بود...با تشکر از قلم فوق العاده سرکار خانم فتاحی

کاربر ۸۷۰۹۳۰
۱۳۹۹/۰۳/۱۱

لذت بردم و آفرین میگم به مادر بزرگ خانم فتاحی که اینقدر بزرگ و صبور بودن،روحشون شاد

mary
۱۳۹۹/۰۳/۱۵

خوب بود

رضا گیمر کتاب خوان
۱۳۹۹/۰۳/۱۵

عالی بود

آر-طاقچه
۱۳۹۹/۰۳/۱۸

خوب و درس آموز بود این کتاب را بخوانید تا از طریق یک بانوی اصیل و تلاشگر با اصالت یک قوم اصیل آشنا شوید

daily100
۱۳۹۹/۰۶/۲۹

کتابی جذاب که باخوندنش متوجه گذر زمان نمی شوید.

الماسی
۱۴۰۰/۰۱/۱۲

عالی بود ! درود بر خانم فتاحی نویسنده ی توانمند هر چه از ایشان خواندم بی نظیر بود ...👏👏👏👏

sara
۱۴۰۰/۰۱/۱۶

کتاب بسیار خوبی بود.

s.latifi
۱۳۹۷/۰۵/۰۱

کاش این کتاب هم مثل فرنگیس به صورت کتاب گویا تولید بشه.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۱)
ما هم گفت: «بچه‌ها، از شما فقط یک چیز می‌خواهم. همیشه به یاد خدا باشید. اگر دلتان با خدا باشد، ثروتمند هستید. هیچ هم دلتان را به ثروت دنیا خوش نکنید.»
ادریس
«خان‌زاد، ما خیلی ثروت داریم. اما این ثروت امانت است. مال خداست. خدا ثروت را به ما داده تا به دیگران ببخشیم.
ادریس
به مردم، ایرانی و عراقی، گفتم: «همگی میهمان من هستید.» آواره‌های عراقی از شرکت در جشن عروسی خوشحال بودند. گفتم: «آی مردم، خودتان صاحب‌خانه‌اید. این پذیرایی مولودی پیغمبر است. بیایید. همه میهمان پیغمبریم. بیایید با هم باشیم.»
ادریس
از آن روز، جز نماز واجب، نمازهای مستحب را هم بجا می‌آوردم و دیگر نمازم ترک نشد. سعی کردم هر چه خدا دوست دارد انجام بدهم و انسان خوبی باشم؛ مثل باوک و دایکم.
ادریس
می‌دانستم از اینکه این‌طور آواره شده‌اند ناراحت است. تسبیحم را چرخاندم و گفتم: «اینجا که خانهٔ من نیست. این خانه نذر خدا و پیغمبرش است. جای خوبی هستی خواهر. خود من هم اینجا میهمانم.»
ادریس
چه کسی پاسدار یا ارتشی یا بسیجی است؟‘ می‌خواستند پاسدارها و نظامی‌ها و بسیجی‌ها را پیدا کنند. البته گروهی را هم از بقیه جدا کرده بودند. یکی از بسیجی‌ها را شناختم. دوستم، محمدعلی خرمی، بود. نگاهش کردم. نگران بود. دستش را بسته بودند. انگار قلبم را خنجر می‌زدند. او را با خود بردند و شهید کردند.»
ادریس
«دادا، می‌خواهم کتاب خاطراتت را بنویسم. خاطراتت را برایم تعریف می‌کنی؟ خاطرات زمان جنگ و آواره‌ها را.» مادربزرگ اول قبول نمی‌کرد. می‌گفت: «روله می‌خواهی چه کار کنی؟ می‌خواهی کارهای خوبم بر باد برود؟ می‌خواهی به همه بگویی من زن خوبی هستم؟ خدا باید بداند هر کس چه کرده است؛ که می‌داند.» آن‌قدر آنجا از او خواهش کردم که سرانجام راضی شد. مطمئن بودم دل کسی را نمی‌شکند.
ادریس
منافقین سربازها و نیروهای ایرانی را به درخت‌های بلوط منطقه یا به تیرهای برق بسته و تیرباران کرده بودند. صحنهٔ غم‌انگیزی بود! به اسلام‌آباد که رسیدیم، به بیمارستان رفتیم. همهٔ بیماران را کشته بودند؛ در حالی که سِرُم در دستشان بود. آنجا گریه‌ام گرفت. رفتیم داخل شهر. درگیری ادامه داشت. لحظات دلهره‌آوری بود. بعضی از منافقین، که هنوز آنجا مانده بودند، به محض نزدیک شدن نیروهای ما، قرص سیانور می‌خوردند. من در واحد مهندسی بودم.
ادریس
فتاح، همان‌طور که سرش را پایین انداخته بود، گفت: «می‌گویم یک مشت برای خدا یک مشت برای خودم.» بعد نگاهی به من انداخت و گفت: «این‌طور درست است. همهٔ آنچه می‌کاریم مال خودمان که نیست؛ نصف‌نصف است. نصفش را باید ببخشیم
ادریس
روی زمین دراز کشیدیم و سرمان را به زمین چسباندیم. همه‌جا تاریک بود. ترسیده بودیم. ناگهان صدای فریادشان آمد که می‌گفتند حرکت کنید. آرام از گوشهٔ چشمم به آن‌ها نگاه کردم. بسیجی‌ها را جلو انداخته بودند و با تفنگ پشت سرشان می‌دویدند.
ادریس

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۸۴ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۴/۰۱
شابک‌‫‭۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۵۴۲-۰‬‬
تعداد صفحات۲۸۴صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۴/۰۱
شابک‌‫‭۹۷۸-۶۰۰-۰۳-۰۵۴۲-۰‬‬