«دادا، میخواهم کتاب خاطراتت را بنویسم. خاطراتت را برایم تعریف میکنی؟ خاطرات زمان جنگ و آوارهها را.» مادربزرگ اول قبول نمیکرد. میگفت: «روله میخواهی چه کار کنی؟ میخواهی کارهای خوبم بر باد برود؟ میخواهی به همه بگویی من زن خوبی هستم؟ خدا باید بداند هر کس چه کرده است؛ که میداند.» آنقدر آنجا از او خواهش کردم که سرانجام راضی شد. مطمئن بودم دل کسی را نمیشکند.