
کتاب کاموافروشی آنیتا
معرفی کتاب کاموافروشی آنیتا
کتاب کاموافروشی آنیتا نوشته روحانگیز شریفیان، رمانی است که با نگاهی موشکافانه و روایتی چندلایه، زندگی شخصیتهایی را دنبال میکند که هر یک به نوعی با مهاجرت، غربت، خاطرات و هویت خود دستوپنجه نرم میکنند. داستان در بستر شهری بارانی و خاکستری، یعنی لندن، شکل میگیرد و محوریت آن بر مغازهای کوچک و صمیمی به نام کاموافروشی آنیتا است؛ جایی که آدمها با گذشته و حال خود روبهرو میشوند و دوستیها و گفتوگوهایی شکل میگیرد که فراتر از خرید و فروش کامواست. نشر مروارید این داستان را منتشر کرده است. نسخه الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب کاموافروشی آنیتا
کتاب کاموافروشی آنیتا اثر روحانگیز شریفیان، روایتی است از زندگی زنان مهاجر در لندن که هر یک با گذشتهای پر از فرازونشیب و خاطراتی دور و نزدیک، در جستوجوی هویت و آرامشاند. داستان حول محور باران، زنی ایرانی که سالهاست از وطن دور افتاده، و آنیتا، صاحب مغازهی کاموافروشی، شکل میگیرد. این دو به واسطهی یک اتفاق ساده و بارانی، با هم آشنا میشوند و دوستیشان بهتدریج عمق میگیرد. روایت با سفر باران و آنیتا به قاهره آغاز میشود و در ادامه، با بازگشت به گذشته و مرور خاطرات، لایههای مختلف زندگی شخصیتها را آشکار میکند. ساختار رمان بر پایهی گفتوگوها، خاطرات و تردیدهای شخصیتها استوار است و فضای لندن با بارانهای همیشگی و مغازهی کوچک کاموافروشی، بستری برای شکلگیری روابط انسانی و بازاندیشی در مورد خانه، وطن، مهاجرت و معنای آزادی فراهم میکند. شریفیان در این کتاب، با نگاهی جزئینگر و انسانی، تجربهی مهاجرت، دلتنگی، امید و تلاش برای بازسازی خود را به تصویر کشیده است.
خلاصه داستان کاموافروشی آنیتا
هشدار: این پاراگراف بخشهایی از داستان را فاش میکند!
داستان کاموافروشی آنیتا با صحنهای در فرودگاه هیتروی لندن آغاز میشود؛ جایی که باران و آنیتا آمادهی سفری به قاهره هستند. باران، زنی ایرانی که سالهاست در لندن زندگی میکند، درگیر تردید بازگشت به ایران است. گفتوگوهای او با آنیتا، که خود مهاجری از اروپای شرقی است، لایههای پنهان زندگی و دغدغههایشان را آشکار میکند. باران با گذشتهی خود، خاطرات خانه و همسرش آیین، و حس غربت و تعلق دستوپنجه نرم میکند. آنیتا نیز با زخمهای جنگ، جدایی خانواده و تجربهی مهاجرت، روایتگر رنجها و امیدهای نسل خود است. محوریت داستان بر مغازهی کاموافروشی آنیتا قرار دارد؛ جایی که آدمها با هم آشنا میشوند، دوستی شکل میگیرد و خاطرات و گفتوگوها جریان مییابد. روایت با بازگشت به گذشته، مرور خاطرات کودکی باران، رابطهاش با خالهمهتاب و تجربههایش از زندگی در ایران و لندن، بهتدریج عمق میگیرد. داستان با سفر، تردید، اشک، خنده و صحبتهای صمیمی پیش میرود و تصویری از زندگی مهاجران، دلتنگیها، امیدها و تلاش برای یافتن معنا و آرامش در سرزمینی دیگر ارائه میدهد.
چرا باید کتاب کاموافروشی آنیتا را بخوانیم؟
این کتاب با پرداختن به روابط میانفردی، دوستیهای ناگهانی و شکلگیری پیوندهای عمیق در دل تنهایی و دلتنگی، فرصتی برای همدلی با شخصیتهایی فراهم میکند که هر یک بخشی از دغدغههای مشترک انسان معاصر را بازتاب میدهند. روایت چندلایهی داستان، امکان همذاتپنداری با شخصیتها را ایجاد کرده و خواننده را به تأمل دربارهی خانه، وطن، آزادی و معنای تعلق دعوت میکند. همچنین، فضای مغازهی کاموافروشی و جزئیات زندگی روزمره، حس نزدیکی و آشنایی خاصی به داستان بخشیده است.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این رمان به کسانی پیشنهاد میشود که دغدغهی مهاجرت، هویت، غربت و روابط انسانی دارند یا به روایتهایی دربارهی زندگی زنان مهاجر علاقهمندند. کاموافروشی آنیتا برای علاقهمندان به رمانهای معاصر ایرانی و داستانهایی با محوریت دوستی و خاطرات، گزینهی خوبی برای مطالعه است.
درباره روحانگیز شریفیان
روحانگیز شریفیان (متولد ۱۳۲۰) نویسنده، مترجم و متخصص روانشناسی تعلیم و تربیت، از چهرههای مستقل و مؤثر ادبیات معاصر ایران است که در آثارش عموماْ به مفاهیمی همچون مهاجرت، هویت و حسرتهای انسانی میپردازد. او که انتشار داستانهایش را از ابتدای دههی هفتاد با «دستهای بسته» آغاز کرد، در سال ۱۳۸۳ و با اثر تحسینشدهی «چه کسی باور میکند، رستم» به اوج موفقیت رسید و جایزهی ادبی گلشیری را به دست آورد. شریفیان در اکثر آثارش همچون رمان «کارتپستال» چالشهای زندگی در غربت و گرههای عاطفی آدمهای دور از وطن را روایت میکند. او علاوه بر خلق آثار داستانی، با ترجمهی کتب تخصصیای مثل «سرگذشت مدرسهی سامرهیل» و تألیف چندین مجموعهی آموزشی برای تعلیم و تربیت کودکان، نقشی مهم در ترویج متدهای نوین تربیتی ایفا کرده است. آثار شریفیان به زبانهای دیگر نیز ترجمه شدهاند.
بخشی از کتاب کاموافروشی آنیتا
«وقتی دعوتنامهٔ رسمی رسید، باز هم بیاختیار هر دو خندهمان گرفت. جهان نوشته بود: "اگر خودتان تصمیم نگیرید بیایید، برایتان بلیت میفرستم شاید از جایتان تکان بخورید."
مثل همهٔ کارهایش دعوتنامه فرستادنش هم اینطوری بود، و ما هر دو میدانستیم در آن زمان این بهترین چیزی بود که ممکن بود برایمان پیش بیاید. جهان هم میدانست، بهتر از ما میدانست. زنی دنیادیده و سردوگرمچشیده بود. مانند ما زندگیاش در طوفانهای ناگهانی و پیشبینینشده زیر و رو نشده بود. از حال و روز ما خبر داشت. آنیتا تقویمش را آورد. روزها را پسوپیش کردیم تا یکی دو هفتهٔ آزاد پیدا کنیم. تابستان بود، آنیتا مشتری زیادی نداشت و مرخصیهای من هم روی هم انباشته شده بود، چون دیگر دلم هوای بیرون رفتن از خانه را هم نداشت. حتی به زحمت سر کار میرفتم. اگر نمیرفتم، خرج خانهام را همسایهها نمیدادند، بانک هم قسط خانهام را نمیبخشید وکسی پشت درِ خانه برایم غذا نمیگذاشت و دلی نبود که برایم بسوزد.
آنیتا فوراً برای جهان پیغام فرستاد که داریم میآییم، لازم نیست بلیت بفرستی، فقط بنویس چه روزی برایت مناسب است و چندتا تاریخ هم برایش نوشت. جهان فوراً جواب داد که در آن ماه و حتی ماه بعدش هر روز برای او مناسب است. نوشته بود: "اگر همین فردا هم راه بیفتید، خوب است."»
حجم
۱۶۵٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۱۸ صفحه
حجم
۱۶۵٫۸ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۲۱۸ صفحه