معرفی و دانلود کتاب دیما + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب دیماsubscriptionAvailable

کتاب دیما

نوع کتاب
۴.۶(از ۳۳ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
اسماء غفاری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب دیما

کتاب دیما نوشتهٔ اسما غفاری است. انتشارات کتابستان معرفت این رمان معاصر ایرانی را روانهٔ بازار کرده است.

درباره کتاب دیما

کتاب دیما حاوی یک رمان معاصر و ایرانی است که نویسنده در آن به‌سراغ زندگی همسران شهدای حرم رفته است. در بخشی از این رمان به ما گفته شده است که «عابس» تمام دلگرمی «دیما» بود. او به‌خاطر شغلش از خانه و بچه‌ها دور بود، اما حضورش همه‌چیز را برای دیما آسان می‌کرد؛ تا آنکه یک روز رفت و دیگر نیامد. او برای همیشه در گلزار شهدای چیذر (در تهران) آرمید. حالا دیگر دیما همسر یک شهید مدافع حرم به شمار می‌آمد؛ زنی که باید در مقابل سختی‌ها همچون کوه مقاوم باشد و در برابر بچه‌ها به لطافت گل باشد. او باید طوری برای «هدی» و «حنیف» و «حمزه» مادری کند که آب در دل یادگارهای عابس تکان نخورد، اما چگونه؟ خصوصاً که پای کس دیگری هم در زندگی‌اش باز شود؛ آدمی از گذشته. اکنون دیما است و یک سؤال بزرگ؛ «امید» چه جایگاهی در زندگی او دارد؟ رمان دیما ۲۵ فصل دارد.

خواندن کتاب دیما را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب رمان پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب دیما

«دلم به اینکه هم‌زمان با من، پدر هم آماده می‌شود گرم بود. روسری‌ام را توی یقهٔ پلیورم کردم. ژاکت نازک سرمه‌ای‌رنگی روی آن پوشیدم. چادرم را روی دست انداختم و از اتاق خارج شدم. حنیف و هدی با دیدنم سمت من دویدند و همین‌جور که به پاهای من چسبیده بودند گفتند: «ما هم می‌آییم.»

روی زانو نشستم و هردویشان را در آغوش گرفتم و گفتم: «بمانید پیش خاله و مامان‌جون، من هم زودی می‌آیم.»

مادر درحالی‌که تلفن دستش بود و کارهای مدرسه را روبه‌راه می‌کرد، دستم را توی دست گرفت و سرم را بوسید. پدر در را باز کرد و با هم به‌طرف ماشین حرکت کردیم. ساعت یک ربع به چهار بود و هنوز از محل دقیق قرار خبر نداشتم. پدر ماشین را روشن کرد، طبق عادت، دستی به صورت اصلاح‌کرده‌اش کشید و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم یا رحمن یا رحیم.»

بعد رو به من کرد و گفت: «بابا آدرس را بده ببینم.»

همین که آمدم جواب بدهم، پیامک امید رسید: «دیما خانم، سر خیابان منزل حاج‌آقا، یک پارک است به اسم نسیم، ضلع شرقی پارک، در کافی‌شاپ سایه منتظرتان هستم.» بی‌معطلی تلفن را دست پدر دادم و سرم را روی پشتی صندلی تکیه دادم. آسمان بدجوری گرفته بود. ابرها نه قصد سبک‌شدن داشتند، نه باریدن. دستم را از شیشه بیرون بردم. چشمانم را بستم و دلچسب‌ترین هوای ممکن را نفس کشیدم. آسمان تهران کمتر این‌همه پاکی را تجربه می‌کند. پدر برای آنکه این دیدار را عادی جلوه بدهد، در همین مسیر کوتاه، از هر دری حرف زد. تا اینکه با صدای کشیدن ترمزدستی، متوجه شدم رسیدیم. با لبخند از او تشکر کردم و پیاده شدم.

سرم را پایین انداخته بودم. به پوتین‌های مشکی واکس‌خورده‌ام نگاه می‌کردم. صدای پاشنهٔ پهن سه‌سانتی‌اش روی سنگفرش پیاده‌رو توی گوشم پیچیده بود که ناگهان صدای امید نگاهم را از روی زمین بلند کرد. برای آنکه جزئیاتش در ذهنم نقش ببندد، همان دو ثانیه کافی بود. کفش‌های چرم قهوه‌ای، شلوار طوسی که خط اتویش توجه آدم را جلب می‌کرد، کمربند قهوه‌ای، پیراهن طوسی و پلیور دودی‌رنگ. بارانی‌اش را روی بازو انداخته بود و عطر تندی فضای اطرافش را پر کرده بود. عینکش را روی سرش گذاشت و برای سلام‌کردن کمی خم شد.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب دیما و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:دیما
موضوع:رمان، داستان ایرانی
نویسنده:اسماء غفاری
انتشارات:انتشارات کتابستان معرفت
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۱/۱۲/۲۹
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲۵.۵۷ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۷۸۰۸۸۸۹
تعداد صفحه‌ها:۳۸۰ صفحه
قیمت کتاب:۷۶۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

نُهیٰ
۱۴۰۳/۰۶/۱۷

انتخاب ها سرنوشت های متفاوتی جلوی پامون میذارن، دیما هم عابس رو انتخاب کرد و سرنوشتی داشت که فکرش رو نمیکرد. زنی که همیشه منتظر هست بالاخره زندگی آرومی خواهد داشت ولی دنیا برای دیما یک زندگی معمولی رو نمیخواد. وقتی...بیشتر

۰
کاربر ۳۷۴۱۱۶۰
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۱۴

دختر جوانی که همسر یک پاسدار وبعد مادر سه فرزند و همسر شهید شد . زندگی واقعی یک زن یک مادر البته تلخ و شیرین.نامه های دیما به همسر شهید ش ودلتنگی ونیاز به همسر .وچقدر بچه ها دوست داشتنی...بیشتر

۰
تهمینه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۸/۰۶

واقعی بدون فانتزی و اضافات ، خداقوت به نویسنده

۰
م نصیری
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۰۶

اینکه درباره همسران شهدا و مشکلاتشان نوشته شده خیلی خوبه....ولی از اونجایی که از زندگی قبل از شهادت هیچ حرفی نیومده تو ذهن خواننده فقط رنج و مشقت جا میگیره و بیشتر دافعه داره نسبت به این سبک زندگی....ایکاش از...بیشتر

۰
کاربر 8677932
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۰۹

دیما تو خیلی عالی هستی.... و خواندنت لذت بخش.

۰
شیعه علی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۲۹

در کل قشنگ بود به بخشی از زندگیه همسران شهدا پرداخته بود که کمتر کسی به این موضوع پرداخته

۰
کاربر 4909416
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۲/۲۰

عالی با لحظه لحطه زندگی دیما من هم زندگی کردم واقعا کتاب خوب بی‌نظیر

۰
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۰/۲۶

بسیار عالی بود

۰
masih
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۶

ابتدای کتاب اینجوری میشین که وای چقدر تند پیش میره! شاید ارتباط نگیرید. صبر کنید و لذت ببرید :)

۰
FTM
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۰

کتاب زیبایی بود. دست مریزاد میگم به خانوم نویسنده بابت نوشتن این کتاب و پرداختن به موضوع خانواده شهدا بعد از شهادت همسران و پسران‌شون.

۰
Faeze
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۱۵

اگر دل خوندن درباره زندگی شهدا رو دارید، تقریبا یکی از بهترین کتاب‌هاست.

۰
سیدعماد
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۰۳

کشش داشت و برام جالب بود

۰
کاربر 9451967
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۰

بسیار زیبا

۰
کاربر 9547115
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۰۳/۱۳

کتابش مسخرس

۰

بریده‌هایی از کتاب

نُهیٰ
۱۰
آدمیم دیگر! اعتمادمان به چشممان بیشتر است تا ایمانمان به خدا!
Fatemeh Akbarnejad24
۱۰
می‌دانی چه‌چیزی آدم را اذیت می‌کند؟ اینکه وقتی برمی‌گردی پشت سرت را نگاه می‌کنی، می‌بینی تمام آن لحظه‌هایی که دلت می‌خواست زودتر بگذرند، همان‌هایی بوده‌اند که حالا حسرتشان را می‌خوری.
نُهیٰ
۸
تاجیک‌ها به سوغات می‌گویند دربازکن؛ یعنی چیزی که اهل خانه به شوق آن، در را به روی مسافر باز می‌کنند.
فجر
۷
همیشه می‌گفت زن‌ها که توی غربت گره می‌افتد به کارشان، کافی است خانم فضه  را صدا بزنند. خانم  خودش را می‌رساند به زن غریب و مادری می‌کند برایش.
شهیده
۶
اما ته دلم به اینکه خدا کسی را که برای مشورت به او پناه برده متحیر رها نمی‌کند ایمان داشتم.
نُهیٰ
۵
کم نگذاشتم. اما همین که همیشه منتظر بودم این مأموریت‌ها تمام شود و ما شبیه آدم‌های معمولی زندگی کنیم، من را از خیلی لذت‌ها محروم کرد
گلناز
۴
طوری که انگار کسی را جز خدا توی اتاق نمی‌بیند، گوشه‌ای نشست و کنار گوشش خواند: «الله‌اکبر، الله‌اکبر.»
گلناز
۳
«هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کردم این‌قدر به آدمی که تابه‌حال از نزدیک ندیده‌امش وابسته باشم. انگار عزیزترین کسم را از دست داده‌ام.»
𝖟𝖊𝖎𝖓𝖆𝖇
۳
«تو چه کم داری؟ هیچ/من چه کم دارم؟ تو.»
گلناز
۲
«هیچ بارانی باران شمیران نمی‌شود.» چقدر خنده‌ام گرفته بود از حرفت. تمام دلتنگی‌های پنهان‌شدهٔ توی سینه‌ات را با همین جمله ریختی روی دایره. دستت رو شد. آخر چه‌کسی برای باران سُربی تهران دلش این‌جوری می‌تپد؟