معرفی و دانلود کتاب عشقالگر + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب عشقالگرsubscriptionAvailable

کتاب عشقالگر

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۳۲ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب عشقالگر

کتاب عشقالگر نوشتهٔ سیده مارال بابایی است. انتشارات کتابستان معرفت این کتاب را روانهٔ بازار کرده است؛ کتابی دربردارندهٔ ۱۴ داستان کوتاه و معاصر و ایرانی.

درباره کتاب عشقالگر

کتاب عشقالگر ۱۴ داستان کوتاه ایرانی را در بر گرفته است. عنوان برخی از این داستان‌ها عبارت است از «باروتِ پشتِ چشم‌هایش»، «بی‌مورد، بی‌سرانجام»، «بیروت با باروت می‌سوزد»، «قهوهٔ هل‌دار لبنانی» و «به راه بادیه رفتن، به از نشستن باطل». می‌دانیم که داستان کوتاه به داستان‌هایی گفته می‌شود که کوتاه‌تر از داستان‌های بلند باشند. داستان کوتاه دریچه‌ای است که به روی زندگی شخصیت یا شخصیت‌هایی و برای مدت کوتاهی باز می‌شود و به خواننده امکان می‌دهد که از این دریچه‌ها به اتفاقاتی که در حال وقوع هستند، نگاه کند. شخصیت در داستان کوتاه فقط خود را نشان می‌دهد و کمتر گسترش و تحول می‌یابد. گفته می‌شود که داستان کوتاه باید کوتاه باشد، اما این کوتاهی حد مشخص ندارد. نخستین داستان‌های کوتاه اوایل قرن نوزدهم میلادی خلق شدند، اما پیش از آن نیز ردّپایی از این گونهٔ داستانی در برخی نوشته‌ها وجود داشته است. در اوایل قرن نوزدهم «ادگار آلن پو» در آمریکا و «نیکلای گوگول» در روسیه گونه‌ای از روایت و داستان را بنیاد نهادند که اکنون داستان کوتاه نامیده می‌شود. از عناصر داستان کوتاه می‌توان به موضوع، درون‌مایه، زمینه، طرح، شخصیت، زمان، مکان و زاویه‌دید اشاره کرد. تعدادی از بزرگان داستان کوتاه در جهان «آنتوان چخوف»، «نیکلای گوگول»، «ارنست همینگوی»، «خورخه لوئیس بورخس» و «جروم دیوید سالینجر» و تعدادی از بزرگان داستان کوتاه در ایران نیز «غلامحسین ساعدی»، «هوشنگ گلشیری»، «صادق چوبک»، «بهرام صادقی»، «صادق هدایت» و «سیمین دانشور» هستند.

خواندن کتاب عشقالگر را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران ادبیات داستانی معاصر ایران و قالب داستان کوتاه پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب عشقالگر

«۱. ۱۳۹۴: سیدحسین، حلب

آخرین باری را که سوریه بودم، به‌خوبی به یاد دارم. کودکی هفت‌هشت‌ساله بودم که با پدرومادرم آمده بودیم زیارت. جثهٔ ریز و کوچکی داشتم و کافی بود چند لحظه دست پدرم را رها کنم و چند قدم از آن‌ها فاصله بگیرم. هربار که جلوتر از آن‌ها در حیاط حرم می‌دویدم، احساس می‌کردم گم شده‌ام و هرچقدر اطراف را می‌دیدم، پدرومادرم را پیدا نمی‌کردم و همان‌جا از ترس گم‌شدن، می‌زدم زیر گریه. آن‌قدر کوچک بودم که محیط اطراف را بسیار وسیع و بزرگ می‌دیدم. بعداز تمام آن سال‌ها، این اولین باری است که تنها به سوریه می‌روم. دیگر بابا نیست تا دست‌هایم را بگیرد و با هربار گم شدنم، خودش را به من برساند. اولین بار است که جنگ را به‌چشم می‌بینم و در جنگ حضور دارم. همان‌قدر که از بابت این سفر، دلهره و ترس به دلم افتاده، همان‌قدر هم کنجکاو و مشتاقم تا هرچه زودتر به دمشق برسم. یاد بابا می‌افتم و بغضم را قورت می‌دهم.

هواپیما بسیار خلوت است؛ اما یک مسافر تمام هوش‌وحواسم را در یک ثانیه به خودش پرت می‌کند. یک مرد میان‌سال که ردیف روبه‌روی من نشسته است. چهرهٔ گرمی دارد. نمی‌دانم کیست و چه‌کاره است؛ اما وجودش حالم را بهتر می‌کند. نگاهم را حس می‌کند و در مقابل، صورتش را به‌سوی من می‌چرخاند و لبخند می‌زند. از خجالت رویم را می‌چرخانم و از پنجرهٔ هواپیما بیرون را نگاه می‌کنم. آرام آرام سرم را برمی‌گردانم و یواشکی به او نگاه می‌کنم. تا پایان پرواز و رسیدن به دمشق، به این فکر می‌کنم که این مرد کیست، شغلش چیست، چرا به سوریه می‌رود. رسیدن به دمشق، شوق زیارت حرم را به دلم می‌اندازد. با خودم بر سر دوراهی عجیبی گیر می‌کنم: یعنی اول برم حرم حضرت رقیه (س)؟ یا برم حرم حضرت زینب (س)؟ چه دوراهی سخت و شیرینی!

نگاهی به باند فرودگاه می‌اندازم. آخرین باری که اینجا را دیده بودم، پر از مسافر بود. اما این بار خلوت و ساکت است و تعداد مسافرها هم انگشت‌شمار. هوا تاریک است و هیچ چراغی هم در فرودگاه روشن نیست. ترس به جانم می‌افتد. قرار است دوستم، علی، به‌دنبالم بیاید. کنار هواپیمایی که از آن پیاده شده‌ام، چشم می‌چرخانم و علی را پیدا می‌کنم و بعداز یک احوالپرسی مختصر، سوار ون می‌شویم. تا علی کنارم می‌نشیند، با ذوق می‌گویم: «علی! کِی می‌ریم زیارت؟»

صورتش جمع می‌شود؛ دستش را بر روی شانه‌ام می‌گذارد و می‌گوید: «داداش، گفتن حلب نیازت دارن. باید همین الان بریم اون‌یکی سالن و با پرواز نظامی بری حلب.»

تمام ذوق و دلخوشی‌ام برای زیارت داشتم، به یکباره دود شد و رفت هوا! پروازِ ۳۳۰، پروازی نظامی است که تعداد زیادی رزمندهٔ عراقی و سوری را با خودش به حلب می‌برد. این هواپیما برخلاف آنچه که تصور می‌کردم، صندلی‌های یکدست و مرتبی ندارد و باید بر روی زمین بنشینم. دعا دعا می‌کنم اتفاقی پیش بیاید و هواپیما از زمین جدا نشود. هرچه ذکر و آیه بلدم، به کار می‌گیرم؛ اما در نهایت، موتور هواپیما با صدای وحشتناکی روشن می‌شود و هواپیما شروع به حرکت می‌کند. پرواز از زمین بلند می‌شود و اوج می‌گیرد و من با ناامیدی بالا را نگاه می‌کنم و به خدا می‌گویم: «یعنی ما ان‌قدر بد بودیم که حضرت زینب (س) ما رو نخواست؟!»

سوری‌ها و عراقی‌ها ارتباط خوبی باهم دارند. تقریباً زبان یکدیگر را می‌فهمند و باهم صحبت می‌کنند. مردم عراق و سوریه فرهنگ و زبانشان به هم نزدیک است. اما من، از حرف‌هایشان هیچ نمی‌فهمم. زانوانم را بغل می‌گیرم و منتظر می‌شوم تا ببینم این هواپیمای بزرگ پرسروصدا ما را به کجا می‌برد. هواپیما درحال اوج گرفتن است. هوای داخل کابین رفته‌رفته گرم می‌شود. صورتم را باد می‌زنم و به یکی از عراقی‌ها می‌گویم: «فکر کنم آفتاب افتاده رو هواپیما!»»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب عشقالگر و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابعشقالگر
موضوعداستان کوتاه، داستان ایرانی
نویسندهسیده مارال بابایی
انتشاراتانتشارات کتابستان معرفت
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۴۰۳/۰۴/۱۵
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۳۸.۴۲ مگابایت
شابک۹۷۸۶۲۲۶۸۳۷۷۶۷
تعداد صفحه‌ها۱۵۲ صفحه
قیمت کتاب۴۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

بی پلاک
مطمئن نیستم.
۱۴۰۳/۰۷/۱۳

کلیت داستان جالب و جدیده اما اشاره های زیاد به دقت به نامحرم و ایجاد فانتزی های عجیب نامعقوله، پایان مشخصی هم نداره، به قدری که ازش تعریف شنیدم جالب نبود، ازین دست رمان های تم مذهبی مقاومتی عاشقانه دهه...بیشتر

۰
کاربر 7548853
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۴/۱۲/۲۴

انتظار بیشتری ازش داشتم که متاسفانه برآروده نشد.

۰
کاربر 9451967
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۰۶

اصلا ارزش خواندن نداره

۰
یه نفر
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۰۲

این به عنوان کسی میگم که عاشق ادبیات هستم و کتاب و رمان های زیادی میخونم میگم کتاب از نظر من سطحی و ضعیف بود و ارزش خوندن نداره انگار نویسنده پرش فکری داره و از طرفی متن قوی نیست...بیشتر

۰
zedpi
مطمئن نیستم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۶

پایانش رو خیلی بهتر میتونست بنویسه. ی بخش هایی غیر منطقی بود. مثلا چرا پد زینب به ازدواجش با سیدحسین به بهانه ی نظامی بودنش رضایت نمیده ولی با امیرمحمد آره؟ مگه اونم تو جبهه و جنگ نیست؟ کلا خیلی چیزا تو ابهام...بیشتر

۰
Ayeh
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۱۲

انقدری که بهش میخوره جالب نبود یجورایی میزد تو ذوق آدم و خیلی بی سروته بود.

۰
sniper,
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۱۱/۰۹

داستان درباره جنگ سوریه است و باتوجه به مسائل اخیر منطقه جالب و مهیج بود برام فکر می کنم برای مخاطب جوان و نوجوان جذاب تر باشه.

۰
masoud rafiee
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۲۰

کجا روابط نامحرم بین رزمنده ها و خانواده های نظامی ها اینجوریه؟ از کجا این تصورات رو درمیارید و توی کتاب هاتون مینویسید؟ شکر خدا هیچ کس هم نیست جلوتون رو بگیره!

۰
معصومه صیاد
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۳/۰۶

خب داستان یکم گیج کننده بودم من انتظار بیشتری داشتم اما مسخره بود مثلاً اگر پایانش به حاج قاسم ربط داشت چرا بیشتر به شخصیت ایشون نپرداخت... بیشتر یه رمان عاشقانه بود که همون هم سرنوشتش مشخص نشد

۰
کاربر 2090883
توصیه نمی‌کنم.
۱۴۰۵/۰۲/۲۷

.

۰
"جوانه سرخس"
مطمئن نیستم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۶

داستان قشنگ بود ولی کتاب پایان نداشت و اشاره ای هم نشده که فصل دو داره یا خیر

۰
دلدادهٔ پسر زارا پوش
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۱۷

کوتاه و قشنگ بود دوستش داشتم

۰
الـٰهـه احـمدی
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۱۰/۲۲

خوب بود اما پایانش رو دوست نداشتم یکی از عزیزان هم گفته بود فانتزی نامعقول داشت و فلان، خب این چیزا اصلا بعید نیست که فانتزی باشه یا نامعقول که با عقل جور درنیاد من پسندیدم اما پایانش رو دوست نداشتم...بیشتر

۰
نسیم
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۹/۰۷

رمانی لطیف و به دور از اطناب ولی توصیف ها میتونست بیشتر و دقیق تر باشه گالی مثل شربت خنک پاییزی بود.

۰
کاربر ۳۳۱۲۱۷۰
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۱۹

عالی

۰

بریده‌هایی از کتاب

سرباز روح الله
۷
آدم‌ها مانند اثر انگشت‌هایشان متفاوت‌اند، زخم‌هایشان هم همین‌طور. شاید به همین دلیل ساده است که هیچ‌وقت واقعاً نمی‌توان «درد» را به کسی حالی کرد.
Roghaye Enghiad
۶
تقدیم به عاشقانِ بی‌بهره از وصال آن‌هایی که سرزمین قلب‌هایشان با دردِ شریفِ «عشق» به جنگ رفت و «اِشغال» شد. الإمامُ علی (ع): «الهِجرانُ عُقوبَةُ العِشقِ؛ هجران کیفر عشق است.»
𝑴𝒂𝒉𝒗𝒂
۶
هم جنگ و هم عشق برای تصاحب‌اند: اولی برای تصاحب اراضی و دومی برای تصاحب قلب.
- خانومِ‌ایکس .
۳
افسانهٔ چشم‌هایت به حقیقت می‌پیوندد و در جای خالی‌ات زیتون‌ها جوانه می‌زنند.
سیده خندان
۲
همراه بودن چیز مهمی است. اگر اعضای یک خانواده باهم همراه باشند، هیچ مشکلی نمی‌تواند از پا درشان بیاورد. اگر زن‌وشوهر یکدیگر را همراهی کنند، احدی نمی‌تواند زندگی‌شان را متزلزل کند و اگر ملتی کیان کشورش را همراهی کند، هیچ قدرتی نمی‌تواند آرامش و آسایش را از آن‌ها بگیرد؛
شهیده
۱
الإمامُ علی (ع): «الهِجرانُ عُقوبَةُ العِشقِ؛ هجران کیفر عشق است.»
رها :)
۰
انسان بیش از هرچیز، در جنگ و شاید در عشق خودش را نشان می‌دهد؛ دو مقوله‌ای که به‌ظاهر، ربطی به هم ربطی ندارند؛ اما در واقعیت، شباهت‌های فراوانی دارند.
zedpi
۰
پس‌از بهمن ۱۳۸۹ و با آغاز جنگ داخلی، کشور سوریه در بحران شدیدی فرورفت. با گذشت چند سال، هنگامی که اوضاع سوریه به‌شدت ملتهب شده بود و تظاهرات ضدحکومت برگزار می‌شد و گاه در شهرها درگیری