
بریدههایی از کتاب دیما
۴٫۶
(۲۹)
آدمیم دیگر! اعتمادمان به چشممان بیشتر است تا ایمانمان به خدا!
نُهیٰ
تاجیکها به سوغات میگویند دربازکن؛ یعنی چیزی که اهل خانه به شوق آن، در را به روی مسافر باز میکنند.
نُهیٰ
کم نگذاشتم. اما همین که همیشه منتظر بودم این مأموریتها تمام شود و ما شبیه آدمهای معمولی زندگی کنیم، من را از خیلی لذتها محروم کرد
نُهیٰ
همیشه میگفت زنها که توی غربت گره میافتد به کارشان، کافی است خانم فضه را صدا بزنند. خانم خودش را میرساند به زن غریب و مادری میکند برایش.
فجر
اما ته دلم به اینکه خدا کسی را که برای مشورت به او پناه برده متحیر رها نمیکند ایمان داشتم.
شهیده
طوری که انگار کسی را جز خدا توی اتاق نمیبیند، گوشهای نشست و کنار گوشش خواند: «اللهاکبر، اللهاکبر.»
گلناز
«هیچ بارانی باران شمیران نمیشود.» چقدر خندهام گرفته بود از حرفت. تمام دلتنگیهای پنهانشدهٔ توی سینهات را با همین جمله ریختی روی دایره. دستت رو شد. آخر چهکسی برای باران سُربی تهران دلش اینجوری میتپد؟
گلناز
«هیچوقت فکرش را هم نمیکردم اینقدر به آدمی که تابهحال از نزدیک ندیدهامش وابسته باشم. انگار عزیزترین کسم را از دست دادهام.»
گلناز
من فکر میکنم تمام مادرها به تعداد فرزندانشان، یکی هم بیشتر، قلب دارند. آنهم قلبهایی که خارج از تن خودشان میتپد. مادر شاید تپیدنهای قلب بچه را حس نکند، مثل نفسکشیدنهای خودش که برایش عادی شده، اما کافی است فقط یک لحظه، یکی از تپشها کمی تند برود یا ذرهای کند شود! آنجاست که تمام وجود مادر تیر میکشد.
Zahra
نه ریم، کم نگذاشتم. اما همین که همیشه منتظر بودم این مأموریتها تمام شود و ما شبیه آدمهای معمولی زندگی کنیم، من را از خیلی لذتها محروم کرد. همهچیز برایم موقتی بود، به امید روزی که هیچوقت نرسید. با اینکه میتوانستم از همان بودنهای کوتاه، همان امیدهای طولانی، اندازهٔ طول عمر خیلیها لذت ببرم. دلم برای عابس خیلی تنگ شده.
دریا
لبخند نیمهکارهای روی لبم نقش بست. تسبیح را دور گردنم انداختم. صدای گریهٔ حنیف بلند شد. ریم زودتر از من بهسمت اتاق رفت و همینطور که میدوید گفت: «تسبیح را دور گردنت نینداز. مادرجون میگوید فقر میآورد.»
دانههای تسبیح را بین انگشتانم لغزاندم و با خودم فکر کردم: مگر فقر غیر از نداشتنِ چیزی است که به آن احتیاج داری؟ مثلاً نداشتن عابس همین حالا که اینهمه به او محتاجم.
FTM
من فکر میکنم تمام مادرها به تعداد فرزندانشان، یکی هم بیشتر، قلب دارند. آنهم قلبهایی که خارج از تن خودشان میتپد. مادر شاید تپیدنهای قلب بچه را حس نکند، مثل نفسکشیدنهای خودش که برایش عادی شده، اما کافی است فقط یک لحظه، یکی از تپشها کمی تند برود یا ذرهای کند شود! آنجاست که تمام وجود مادر تیر میکشد. حتی بیشتر از وقتی که قلب خودش بازی درمیآورد. چون آنوقت باید بدون آنکه کاری از دستش بربیاید، بایستد و نگاه کند که درد، چطور نفسهایش را به شماره میاندازد.
FTM
«آدم از فردای خودش که خبر ندارد. توی زندگی هر آدمی، یک روزهایی میرسد که آدم بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکند؛ روزهایی که نیاز داری با یکی ولیعصر را قدم بزنی، سحر بیدار شوی، توی تاریکی بروی طباخی، کلهپاچه بخوری، یا چه میدانم یکی ازت بپرسد چرا گونههایت برافروخته؟ نکند تب داری؟ نه اینکه دوست و خواهر و برادر نتوانند این کارها را برای آدم انجام دهند، اما اینکه آن شخص یکی باشد که هر روز پابهپای تو طی کرده باشد زندگی را، خیلی فرق میکند. خدا آدمها را تنها نیافریده، مگر اینکه آدمها خودشان تنهایی را انتخاب کنند.»
FTM
سرم را روی پشتی صندلی تکیه دادم. آسمان بدجوری گرفته بود. ابرها نه قصد سبکشدن داشتند، نه باریدن.
گلناز
دستم را از شیشه بیرون بردم. چشمانم را بستم و دلچسبترین هوای ممکن را نفس کشیدم. آسمان تهران کمتر اینهمه پاکی را تجربه میکند.
گلناز
دستم را از شیشه بیرون بردم. چشمانم را بستم و دلچسبترین هوای ممکن را نفس کشیدم. آسمان تهران کمتر اینهمه پاکی را تجربه میکند.
گلناز
دستم را از شیشه بیرون بردم. چشمانم را بستم و دلچسبترین هوای ممکن را نفس کشیدم. آسمان تهران کمتر اینهمه پاکی را تجربه میکند.
گلناز
دستانت را روی پیشانیام فشار بده.
گلناز
دستانت را روی پیشانیام فشار بده.
گلناز
شبهای جمعه دلم رام میشود، اما آرام نه.
گلناز
عابس، امروز ما چه دیر گذشت!
گلناز
همیشه میگفت زنها که توی غربت گره میافتد به کارشان، کافی است خانم فضه را صدا بزنند. خانم خودش را میرساند به زن غریب و مادری میکند برایش.
کاربر ۷۲۲۵۴۵۸
گفت: «بیا! این مال تو.»
چشمانم تار میدید.
این هدیهٔ حاجقاسم است. شاید عزیزترین هدیهای باشد که تابهحال گرفتهام.»
کاربر ۷۲۲۵۴۵۸
شبت هم مثل عاقبتت بهخیر، همسرم.
کاربر ۷۲۲۵۴۵۸
. آخ عابس! آدمهای بیمعرفت نمیبینند شما را!؟
شهیده
حجم
۳۴۹٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۸۰ صفحه
حجم
۳۴۹٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۳۸۰ صفحه
قیمت:
۷۶,۰۰۰
تومان