با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
شطرنج با ماشین قیامت

دانلود و خرید کتاب شطرنج با ماشین قیامت

۴٫۲ از ۴۳ نظر
۴٫۲ از ۴۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب شطرنج با ماشین قیامت  نوشته  حبیب  احمدزاده  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب شطرنج با ماشین قیامت

«شطرنج با ماشین قیامت»نوشته حبیب احمدزاده(-۱۳۴۳)، نویسنده معاصر ایرانی است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: ـ باشه؟..... باشه؟... فقط چهار روز! تلألؤ شعله‌‌های غمناکِ پالایش‌گاه، بر صورتش افتاده و خیره‌گی چشم مصنوعی‌اش را بیش‌تر می‌کرد. دومین بار بود که بدخواب می‌شدم. بار اول، صدای انفجار مخزن بزرگ، بیدارم کرد. بالاخره مورد هدف قرار گرفت و میلیون‌ها لیتر بنزین هواپیما را، هم‌چون قارچ آتشینی، به آسمان فرستاد. حرارتش را همان‌طور که بر سایه‌بانِ سیمانی پشت بام دراز کشیده بودم بر پوست صورتم حس می‌کردم و نور شدیدش، پرده‌ی هر دو پلکم را بی‌اثر می‌کرد. این، بار دوم بود... در حال آتشِ دهانه گرفتن، خوابم برده بود که با تکان دستش، بیدارم کرد. از هیچ چیزی، بیش‌تر از بدخوابی شبانه منزجر نبودم. این را آقا قاسم مسؤل مقرِ لبِ آب می‌دانست و همیشه مراعاتم می‌کرد. ـ چیزی صید کردی؟ ـ پرویییییز!... نمی‌دیدی که خواب بودم؟ سرِ جا، نیم‌خیز شدم. دیوار کوتاه آجری، مانع می‌شد که دشمن، ما را در این ارتفاع ببیند. چهار زانو پشت سرم نشست و شروع کرد به مالش دادن هر دو شانه‌ام. ـ مرد هفده ساله! باید بیدار باشی؛! اون دست رو نگاه کنی! گرفتی خوابیدی؟ می‌دانستم متلکش، بابت حرفِ آن روزِ آقا قاسم است که به من گفت: "آفرین! دیگه داری مرد می‌شی! " ولی سکوت کردم. از سر شب که این بالا دراز کشیده بودم تا به حال، محل چند توپ‌خانه‌ی دشمن را پیدا کرده بودم؟ پشت نخلستانِ آن دستِ رودخانه، میان صدها خاکریز، لوله‌ای ‌بالا می‌آمد و شلیک می‌کرد و من، در سکوت کامل، چشم هایم را در این تاریکی به یاری می‌گرفتم تا به محضِ دیدنِ کم‌ترین نورِ ناشی از شلیکِ یکی از آن لوله‌ها، فشار انگشت سبابه‌ام را به کلیدِ کرونومتر منتقل کنم و بعد هر دو گوشم را در جهت صدا نگه‌ دارم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۷)
farez
۱۳۹۷/۰۳/۰۱

یادمه این کتابو سال سوم دبیرستان خوندم که یعنی یه چندسالی میکذره و کامل یادم نیست داستانش....اما یادمه اخر کتابو که خوندم خیلی ناامید شدم! روند کتاب اونقدر جذبم کرد که ببرم سر کلاسام بخون(یادمه چون بخاطرش توبیخ شدم)ولی اخرش

- بیشتر
FadaiieZahra
۱۳۹۹/۰۱/۱۷

با اینکه خیلی کند پیش میرفت، و ۲۰صفحه اول حوصله آدم سر میرفت، اما بعدش به قدری قشنگ شد که دلم میخواست ساعتها بشینم بخونم و اصلا تموم نشه. ضمنا به کسایی که به نوشته‌های اول شخص علاقه دارن، پیشنهاد میکنم

- بیشتر
salighehdar
۱۳۹۶/۱۱/۱۷

عالیه

محمد مهدی
۱۳۹۶/۱۱/۲۸

زیباست

علیرضا بابایی رضایی
۱۳۹۸/۰۲/۱۵

کتاب، فوق‌العاده و جذاب و گیراست؛ قصه‌ی بسیار روان و شیرینی دارد؛ پیشنهاد میدم حتما بخونید... حین مطالعه‌ی کتاب بارها و بارها دچار تناقضات بعضا شدید می‌شید! من که چند بار می‌خواستم خوندن کتاب رو رها کنم و ادامه ندم؛ ولی

- بیشتر
m.kh.farabi
۱۳۹۶/۰۱/۳۱

عااااااالی

مها
۱۳۹۹/۰۴/۱۱

کتاب بدی نبود ولی یه جاهایی زیاد اضافه گویی داره و حوصله سر بره، بنظرم اول نظر اون مترجم اخر کتاب رو بخونید بعد داستان رو شروع کنید اینجوری دید بهتری نسبت به شخصیتها و استعاره های بکار رفته توی

- بیشتر
محمد
۱۳۹۷/۰۲/۳۰

داستان جالبی با موضوع دفاع مقدس معما و تعلیق خوبی در محور داستان: راداری که هیچ‌وقت مشخصاتش معلوم نمی شود پرداختن به سوالات کلی و فلسفی از زندگی ، سرنوشت، جنگ و... نگاه سمبلیک به جامعه ی درگیر جنگ: بسیجی، ارتشی، زن، پیرمرد،

- بیشتر
محمد
۱۳۹۸/۰۵/۰۱

کتاب خوبیه اما دست بچه هاتون ندین چون فحش زیاد داره.......

محمد جواد
۱۳۹۸/۰۵/۱۲

قشنگه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۵)
سؤال نکن! جواب بده! What (وات) یعنی چه؟
💚💜F.T.M.H💜💚
همیشه همین طور بود. انتظار شدید خواسته‌ای ‌را می‌کشیدم و لحظه‌ی وصال، ماجرا به صورت دیگری در می‌آمد.
موعود
بهم می‌گفت برات کفش می‌خرم؛ لباس می‌خرم؛ فقط، خوشگل خانم! بشین کنارم؛ همه ببینن چه تیکه‌ای ‌تور زدم! ... منزلگه یاران این‌جاست! میدان سواران این‌جاست! تشنه لبان را برگویید! سرچشمه‌ی باران این‌جاست! سعی کردم زمان فرضی فرود آمدن دستان بچه‌ها بر سینه‌ها را حساب کنم و همراه با آنان، دست راستم را بر سینه بکوبم
سینا
وقتی پرویز فرمان را پیچاند؛ با هر دو دستم آن را گرفتم. ترمز کرد. ـ چته؟ ـ نپیچ! چرا می‌ری این‌جا؟ ـ خب، یه مشتری نقدِ دیگه این‌جاس. لامصب! می‌ذاری به کارمون برسیم یا نه؟ باز در تصمیم گیری مردد ماندم. از بچه‌گی که فهمیدم چنین جایی وجود دارد؛ حتی از رد شدن از خیابان‌‌های کناری‌اش هم به شدت بیزار بودم. با آن که بعد از انقلاب، درِ بزرگِ آهنی و قلعه مانندش را کنده و همه زن‌ها را برده بودند؛ باز هم یک بار نشده بود که از این محله رد شوم. پرویز درست وارد محوطه شده بود. خانه‌‌های کوچک و قدیمی، به ردیف، بدون هیچ شکل خاصی. حس کردم که این خانه و محله را فقط برای همان لحظه‌‌های خوشگذرانی ساخته بودند. هیچ معیاری نداشتند؛ جز چهاردیواری بودن و پنجره‌‌های بزرگ. و مردهایی که وارد محوطه می‌شدند؛ چند قدمی در این کوچه‌ی بن‌بست راه می‌رفتند؛ خانه‌ای را انتخاب می‌کردند و بعد... چشم‌هایم را بستم و ناخودآگاه دست به پای راستم بردم. چرا پس از سال‌ها، باید به یادِ جای باتومِ پاسبان، بر پایم می‌افتادم؟ هنوز حس ناخوشایند آن ظهر تابستان که از این جا سر در آوردم باهام بود.
سینا
عقربه‌ی ثانیه شمار، بر عکس ساعت‌‌های دیگر، هیچ تأملی بر اعداد نمی‌کرد و بی‌تأمل، با سرعتِ یک‌سان به راهش ادامه می‌داد تا دوباره به سر جای قبلی‌اش برسد و باز هم تکرار و تکرار. و عقربه‌‌های دیگر، هن‌و‌هن‌کنان به دنبالش. و دوباره عقربه‌ی ثانیه شمار به سانِ یک دونده‌ی دوِ امدادی، از روی عقربه‌ها می‌گذشت و آن‌ها را ریش‌خند می‌کرد.
موعود
اگه الان یکی از ترکش‌‌های سقف به قلب یهودا برخورد کرده بود؛ حتماً بقیه‌ی حواریون داد می‌زدند: یهودا ترکش خورد! یهودا شهید شد! و تا آخرِ قیامت، همه یهودا را به جای خائن، شهید می‌نامیدند: آه این یهودای عزیز که در تابلوی شام آخر، خود را حائل بین ترکش‌ها و مسیح کرد و به جای آن مصلوب بزرگ، شربت شهادت نوشید.
علاقه بند
به گورستان حملش می‌کردند؟ با وجود بیل میکانیکی که صبح تا غروب، زمین آن‌جا را می‌شکافت چیزی به‌ نام وقت‌کُشی برای کندنِ قبر وجود نداشت. یکی از آن صدها قبر آماده... "
مها
اون دو تا می‌رن اون دنیا. و چون شهید شده‌ن؛ فرشته‌‌های کاتب مجبورن اسمشون رو تو ردیف بهشتی‌ها بنویسن. بعد که پل صراط رو منفجر کردن؛ چون فرشته‌ها، بعد از مرگِ آدم، هیچ کاری نمی‌تونن بکنن و تو پرونده دست ببرن؛ هاج و واج می‌مونن. پرونده‌ی دو تا شهیدی رو دستشون می‌مونه که چوب لای چرخِ قیامت خدا گذاشتن. این یعنی یک کودتای واقعی! دنیا رو چه دیدی؟ شاید جهنم رو هم سرد کردن و با آدمای خوش‌فکر جهنمی، توپ‌خانه ساختن و یه روز که همه تو بهشت، مست و لایعقل افتاده‌ن، دامب و دامب و دامب، مثل الآن، زدن و بهشت رو گرفتن. آره! چرا نشه؟ این یک انتقام واقعی‌یه! حساب و کتاب قیامت کاملاً به هم می‌ریزه.
علاقه بند
اصل عملیات اینه که اسدالله و محمد شهید بشن. بعد می‌رن اون دنیا. قراره طی یک عملیاتِ برنامه‌ریزی شده، پل صراط رو منفجر کنن و از خدا انتقام بگیرن! مهندس پس رفت و بِروبِر نگاهم کرد. ـ دروغ می‌گی! پس این‌قدر عاقل بود که چرندیات و شوخی‌‌های بین من و اسدالله را قبول نکند. ادامه داد: ـ اگه راست می‌گی، مواد منفجره رو از کجا می‌آرن؟ یاد قبرها افتادم و گلوله‌‌های منفجر نشده. ـ جناب‌عالی، اگه یک بار سری به قبرستون می‌زدی؛ می‌دیدی که چه‌قدر قبر هست که گلوله‌ی توپِ عمل نکرده، سوراخ‌شون کرده. پل صراط هم که خیلی باریک و نازک ساخته شده؛ تا کسی نتونه ازش عبور کنه. طبق محاسبات ما، یک گلوله‌ی ۱۲۰ میلیمتری عمل نکرده، کافیه که این پل رو دود کنه؛ بفرسته هوا! حالا این دلیل، برای کمک کردنِ تو به عملیات، کافی هست یا نه؟
سرگشته
"قدرت دیدِ گربه، نباید مانند قوه‌ی بینایی قورباغه‌ی امیر باشد. اگر گربه‌ی بدبخت هم، مانند قورباغه، منتظر حرکت غذای‌اش می‌ماند؛ چه سرنوشتی در انتظارش بود؟ فرقِ این دو، در چه بود؟ گربه، مرده‌خواری می‌کرد؛ مثل امشب، که مهندس، غذای این دو زن را به حیوان داده بود و قورباغه، زنده‌خوار بود؛ دقیقاً مانند ماشین قیامت...!"
موعود

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۴۲ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۷/۱۱/۰۵
شابک۹۷۸-۹۶۴-۵۰۶-۱۵۵-۳
تعداد صفحات۳۴۲صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۷/۱۱/۰۵
شابک۹۷۸-۹۶۴-۵۰۶-۱۵۵-۳