معرفی و دانلود کتاب لحظه‌های انقلاب + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب لحظه‌های انقلاب
off
٪۳۰
subscriptionAvailable

کتاب لحظه‌های انقلاب

نوع کتاب
۳.۹(از ۱۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
محمود گلابدره یی
انتشارات: 
نشر معارف

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب لحظه‌های انقلاب

محمود گلابدره‌یی(۱۳۹۱-۱۳۱۸)، نویسنده است.

«لحظه‌های انقلاب» به سبب آنکه یک رویدادنگاری از بطن رخدادهای روزهای انقلاب ۱۳۵۷ است، از اهمیت ویژه‌ای در کتاب‌های تاریخ انقلاب اسلامی برخوردار است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«... حالا که دارم از خیابان پهلوی پایین می‌آیم، همه، مغازه‌ها را باز کرده‌اند. البته بازار و پایین شهر، تعطیل است. این‌جا ولی همه باز کرده‌اند. با این‌که خمینی در بهشت زهرا گفت: «به اعتصاب ادامه بدهید،» انگار نه انگار که کشور مثل سیر و سرکه دارد می‌جوشد. این‌ها فکر کاسبی‌شان هستند. سرتاسر پیاده‌رو، اجناس لوکس از شورت گرفته تا پیراهن و جاسیگاری و چراغ و وسایل خانه و لباس و پوشاک پهن کرده‌اند و می‌فروشند. مغازه‌دارها خون خونشان را می‌خورد. تک‌و‌توکی بسته‌اند. مجبوری بسته‌اند. باز هم می‌کردند، کسی از آن‌ها چیزی نمی‌خرید. مثل کتاب‌فروشی‌ها که گیر کرده‌اند و با غیظ به این کتاب‌فروش‌های کنار خیابانی بی‌سرقفلی و بی‌دخل و بی‌میز و قفسه نگاه می‌کنند و جیکشان هم درنمی‌آید. درحالی‌که از ته دل، آرزو می‌کنند که ای کاش همان پاسبان شکم‌گندۀ پررو بود و یک پنج تومانی کف دستش می‌گذاشتیم و با لگد، این سرخرها را از جلوی مغازۀ ما رد می‌کرد...».

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب لحظه‌های انقلاب و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:لحظه‌های انقلاب
موضوع:علوم سیاسی و روابط بین‌الملل، تاریخ معاصر ایران، خاطرات
نویسنده:محمود گلابدره یی
انتشارات:نشر معارف
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۴/۱۱/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۳.۶۴ مگابایت
شابک:۹۷۸-۹۶۴-۵۳۱-۹۷۴-۶
تعداد صفحه‌ها:۴۵۶ صفحه
قیمت کتاب:۴۲۰۰۰ تومان
برچسب:مجموعه کتاب‌باز، مجموعه خاورمیانه

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

محسن
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۱۲/۲۱

روایتی مستند و روز نوشت از تظاهرات ها، درگیری ها و اتفاقات ماه های پایانی حکومت پهلوی. نویسنده خود در دل اتفاقات حضور داشته و تا توانسته آنچه از برخوردها، شکل گیری تظاهرات ها و گفتگوهای افراد در صحنه در...بیشتر

۰
Bookworm
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۹/۰۲

خیلی خاص و جالب

۰

بریده‌هایی از کتاب

مادربزرگ💝
۲۳
صدا پیچید و نعره شد و صدا‌ها یک‌صدا شد و غرّید: «تنها ره سعادت ایمان، جهاد، شهادت» . و موج به‌طرف میدان ژاله به‌حرکت درآمد و نیم‌ساعت بعد، سد رگبار گلوله از روبه‌رو و آتش گُرگرفتۀ بنزین و نفت که قبلاً ریخته بودند کف خیابان و میدان، سیل جمعیت را پس زد.
shariaty
۱۵
گفتم: «خانم، این دوانگشتی علامت پیروزی ما نیست. حرف V یکی از حروف انگلیسی‌ست: حرف اول کلمۀ ویکتوری. ویکتوری یعنی پیروزی. مال آمریکایی‌هاست. علامت پیروزی ما ایرانی‌‌ها، مشت گره‌کرده است.» زن قبول کرد و مشتش را گره کرد.
کاربر ۲۴۸۹۰۵۵
۶
من دلم سخت گرفته‌ست از این میهمان‌خانۀ مهمان‌کشِ روزش تاریک
محسن
۶
پیش خودم گفتم: «وای به اون روزی که این لکه‌‌های خون شسته بشه و مردم، بی‌اعتنا از روی این لکه‌‌ها بگذرن و یادشون بره. مث انقلاب مشروطیت بشه.» غمی افتاد به جانم. ایستادم و زیر لب گفتم: «من نمی‌ذارم. تمام لحظه‌‌ها رو می‌نویسم.»
Tamim Nazari
۳
از پایین دسته‌ای می‌آمد. دویدیم. جلوی دسته، یکی پیراهن غرقه‌به‌خون شهید را سرِ چوبی آویخته بود. شهید روی دست بود. شهید سر نداشت. از پیشانی به بالایش نبود. کاسۀ سرِ شهید بود؛ ولی کاسۀ سرش خالی بود. گردی مغز سر نبود؛ مخش اما روی پیشانی و روی صورتش را پوشانده بود و چند تکه از مخش هم توی چالۀ کف دست بچه‌‌ها بود. شهید جوان بود. شلوار «لی» به‌پا داشت. کتونی‌هایش تمیزِ تمیز بود؛ حتی یک قطر‌ه خون هم روی کتونی‌های نو و بند‌‌های پهن کتونی‌هایش که فُکُلی گره خورده بود، نبود. پاهایش را بالا گرفته بودند و روی دست بود. مثل آب توی جام برنجی، روی دست لمبرلمبر می‌خورد. موج می‌زد و بالا‌و‌پایین می‌رفت. انگار روی آسمان بود. انگار روی صوت و صدا بود.
Tamim Nazari
۲
وقتی به خانه آمد سرباز مادر گفت جامۀ دیگر کن برادرت تیر خورده است... بیا تا او را در باغچه بکاریم. سرباز گفت می‌دانم مادر خودم او را زده‌ام مرگ بر آن‌که مرا به برادر‌کشی واداشت
محسن
۱
حالا ساعت نزدیک دو‌و‌نیم‌سه بود. پرچم‌ها جمع شد و بلندگوهای مینی‌بوس‌ها خاموش شد. فقط بلندگوی سرتاسری بود که صدا می‌کرد و از بچه‌های گم‌شده می‌گفت. مردم، آهسته و آرام برمی‌گشتند و هی خم می‌شدند ته سیگار و کاغذ و حتی چوب کبریت را هم از کف خیابان برمی‌داشتند. وقتی دسته‌ای می‌رفت و آدم چشمش به خیابان و نهر و پیاده‌رو می‌افتاد، تعجب می‌کرد. حتی یک عدد چوب کبریت هم نمی‌شد پیدا کرد.
Tamim Nazari
۱
حالا گیرم حکم‌های دیگران مسلح به سلاح علم و منطق هم باشد، ولی وقتی ریشه در این فرهنگ نداشته باشد و جا نیفتاده باشد و از بیرون باشد، معلوم است صد سال دیگر هم نمی‌تواند جایی برای خودش باز کند، چه رسد به این‌که افتاده باشد دست یک مشت کنده‌شده و جدا‌شده و پرت‌شده از این فرهنگ و از این خلق و از این مردم.
Tamim Nazari
۱
آیا روزی فیلسوفی پیدا می‌شود که انسان‌ها را از این نامگذاری‌های گله‌ای و دسته‌جمعی و بسته‌بندی‌شده نجات بدهد و انسان را آزاد[ سازد ]، همان‌جوری که برخلاف تمام تربیت‌ها و بگو‌مگو‌ها و قیدوبند‌‌ها رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و برای خودش کسی می‌شود و گاهی برخلاف تمام خواسته‌‌ها و زحمت‌‌هایی که برایش کشیده‌اند، قد علم می‌کند و می‌زند و خراب می‌کند و تُف می‌کند توی چهرۀ همۀ آن‌هایی که چهرۀ بیرونی و درونی‌اش را قالب‌گیری کرده بودند
hadiizadi
۱
رسیدم به میرداماد که حالا دسته داشت داد می‌زد: «نهضت ما حسینیه.» زنای چادر سیاه به‌سر که همه شمرونی بودن، دَم می‌دادن. می‌گفتن: «رهبر ما خمینیه.» که یه‌هویی جمال میرصادقی و شفیعی کدکنی و یه مشت روشن‌فکرا هم که توی پیاده‌رو، کنار دیوار می‌رفتن، گفتن: «اوهو. گلاب‌دره‌یی تو توی این گاو و گوساله‌ها چی‌کار می‌کنی؟»