معرفی و دانلود کتاب سوسنگرد به جای منچستر؛ شرحی بر زندگی و شهادت اکبر چهرقانی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب سوسنگرد به جای منچستر؛ شرحی بر زندگی و شهادت اکبر چهرقانیsubscriptionAvailable

کتاب سوسنگرد به جای منچستر؛ شرحی بر زندگی و شهادت اکبر چهرقانی

نوع کتاب
۴.۴(از ۱۲ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب سوسنگرد به جای منچستر؛ شرحی بر زندگی و شهادت اکبر چهرقانی

«سوسنگرد به جای منچستر» شرحی بر زندگی و شهادت شهید اکبر چهرقانی است. اکبر چهرقانی در سال ۱۳۳۷ در تهران متولد شد. او تحصیل در انگلیس و زندگی در کشورهای غربی را رها کرد و دل به مقتدای خویش دکتر «مصطفی چمران» بست و به‌سوی جبهه‌های جنگ شتافت. چهرقانی از نخبگان خوش‌فکر جنگ‌های نامنظم بود که در شب تاسوعا و در ماه اول دفاع مقدس کربلایی شد. این کتاب دربردارنده خاطراتی مستند به روایت خانواده و یاران شهید اکبر چهرقانی از زندگی‌ و مبارزاتش در دفاع مقدس است.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب سوسنگرد به جای منچستر؛ شرحی بر زندگی و شهادت اکبر چهرقانی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:سوسنگرد به جای منچستر؛ شرحی بر زندگی و شهادت اکبر چهرقانی
موضوع:دفاع مقدس
نویسنده:گروه نویسندگان
انتشارات:انتشارات شهید ابراهیم هادی
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۳۹۶/۰۷/۰۷
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۲۴.۶ مگابایت
تعداد صفحه‌ها:۱۴۴ صفحه
قیمت کتاب:۱۵۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

مجید
۱۳۹۸/۰۵/۱۷

این کتاب راجع به شهید اکبر از روستای چهرقان است که چگونه ی نفر این همه محبوب میشه و سپس برای ی روستا افتخارآفرین میشه

۲
6516
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۴/۰۷

این کتاب سرگذشت یکی از رزمندگانی که همراه همیشگی دکتر چمران بود را به شکل روایت خاطرات افراد مختلف بیان میکند. از این نظر ما را با شرایط جنگ و خصوصیات اخلاقی شهدا آشنا میکند که میتواند الگوی خوبی باشد.

۰
mohammadhossain mohammadi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۹/۱۷

سلام این کتاب بسیار خوبی است. این کتاب روایت یکی از سربازان وطن عزیزمان ایران و اسلام بود ایشان از محافظین و یاران دکتر چمران بود با اینکه می توانستد به منچستر انگلیس برود و در رشته پزشکی تحصیل کند...بیشتر

۰
Sobhan Naghizadeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۵/۰۷

یکی از نکات جالب کتاب حضور شیعیان لبنان در این جنگ بود...

۰
ALIREZA
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۰۹/۰۷

کتاب معمولی ، میشد جذابتر باشه ، خدا رحمت کنه شهید چهره قانی رو

۰

بریده‌هایی از کتاب

zeinab
۱۷
در جواب گفت: "من امروز سه تا از تیرهایم به هدف نخورد، این تیرها برای بیت المال است و چون من هدف‌گیری خوبی نکردم، دارم خودم را تنبیه می‌کنم! امشب باید تا صبح پیاده‌روی کنم تا دفعهٔ بعد دستم نلرزد و بیشتر دقت کنم و بیت المال را هدر ندهم!"
erfan
۱۲
"سعی کن روح خودت را به خدا بسپاری..."
ایران۹@
۸
رفتم کنار پیکرش. به چهره‌اش که نگاه می‌کردی انگار خوابیده بود. آرام آرام! او همیشه به من می‌گفت: "سعی کن روح خودت را به خدا بسپاری..."
یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
۸
یقین داریم که شهدا، مانند اربابشان حضرت ابا عبدالله (ع) زحمات هیچ کسی را بدون پاسخ نمی‌گذارند.
یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
۸
بارها دیده بودم که بچه‌های پولدار، بدون هیچ دلیلی به بچه‌های فقیر زور می‌گفتند. اکبر از این موضوع خیلی ناراحت می‌شد. او زور بازوی خوبی داشت. اما بی‌دلیل درگیر نمی‌شد. چند باری که یادم هست در دبیرستان دعوا کرده بود به خاطر کمک به مظلوم و مقابله با ظالم بود. از طرفی وضع مالی اکبر خیلی بهتر از بقیه بود. او طوری که کسی متوجه نشود، به خیلی از همکلاسی‌های ما که وضع مالی خوبی نداشتند کمک می‌کرد.
یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
۵
هیچ گاه بدون وضو به او شیر ندادم. نه تنها به او، بلکه به هیچ کدام از بچه‌هایم بدون وضو شیر ندادم. برای بچه‌ها تعریف کرده‌ام که حتی در فصل زمستان و یخبندان و گاهی نصف شب که آدم خواب آلود و کسل است و جای گرم را به بیرون رفتن و سرما ترجیح می‌دهد، بلند می‌شدم و یخ روی حوض کوچک حیاط خانه را می‌شکستم، وضو می‌گرفتم و به بچه‌ها شیر می‌دادم!
یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
۵
اکبر الگویی برای ما شده بود. یادم هست که در اوضاع بی‌حجابی و فساد آن زمان، هیچگاه در کوچه و خیابان سرش را بالا نمی‌گرفت. خیلی جوان باحیایی بود.
reza.m.1001
۵
هتل ما در مدینه رو به روی قبرستان بقیع بود. من از بالای بالکن، به آن مکان مقدس نگاه می‌کردم. خیلی هم ناراحت بودم و می‌سوختم که چرا از نزدیک اجازهٔ زیارت ائمهٔ مظلوم بقیع را به زوار نمی‌دهند. آن شب با این فکر خوابم برد؛ یکباره دیدم که اکبر با همان لباس چریکی و کلاشینکف تاشویی که همراهش بود به خوابم آمد و به من گفت: "حاج خانم! چرا ناراحتی؟" گفتم: "اجازه نمی‌دهند سرخاک ائمه معصومین بروم و از نزدیک قبر مطهرشان را زیارت کنم." او گفت: "دنبال من بیا..." من هم به دنبالش راه افتادم. او به طرف قبرستان بقیع حرکت کرد، درب قبرستان را باز کرد و من را به داخل راهنمایی کرد و یکی یکی بالای سر قبرها رفتیم و زیارت کردیم.
یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
۴
خیلی روی مسئله ناموس دقت داشت. وارد منزل ما که می‌شد، سرش را بالا نمی‌گرفت. اول به من می‌گفت: برو داخل و یاالله بگو، بعد من می‌آیم. در منزل خودشان هم خودش اول وارد می‌شد و بعد که شرایط آماده بود می‌گفت: بیا تو.
یا علی ابن موسی الرضا علیه السلام
۴
جالب این که غذا هم نداشتیم. غذای ما نان خشک و گاهی نان و هندوانه بود که ده روز تمام از آن استفاده کردیم.