جملات زیبای کتاب لعنتی گوشی را بردار | طاقچه
تصویر جلد کتاب لعنتی گوشی را بردارsubscriptionAvailable

کتاب لعنتی گوشی را بردار

نوع کتاب
۳.۴ امتیاز(از ۲۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
رسول یونان
انتشارات: 
نشر مشکی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۷۹۶۰۲۲۷
۲۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی.
Mohsen7080
۱۲
یک موضوع باور نکردنی «بگذارید عدالت برای همه باشد» «بگذارید صلح برای همه باشد» مرد به‌خاطر این‌گونه جمله‌ها ۲۷ سال به زندان رفت. به خاطر این‌گونه جمله‌ها نیز جایزه‌ی صلح نوبل گرفت. از سرگذشت واقعی زندانی شماره ۴۶۶ نلسون ماندلا
ka'mya'b
۱۲
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن! مرد این حرف‌ها را زمانی به‌یاد آورد که زن در شهر دیگری بود. آه کشید و اشک چشم‌هایش را پُر کرد. همین موضوع باعث شد گودال عمیقی را که جلوی پایش بود نبیند و در آن سقوط کند.
Radicall
۱۱
زن هفته‌ای یک بار دنبال مرد می‌آمد، باهم در شهر چرخی می‌زدند و در آخر با تلخی از هم جدا می‌شدند. آن‌ها وقتی همدیگر را نمی‌دیدند دلشان برای هم می‌تپید، اما وقتی با هم بودند حرفی برای گفتن نداشتند. سرانجام با هم ازدواج کردند و برای همیشه از هم جدا شدند.
Radicall
۷
صاحب سیرک وسط صحنه سکته کرد و بر زمین افتاد. میمون پاپیون او را باز کرد و دور گردن خودش بست. تماشاگران خندیدند و کف زدند. از نظر آن‌ها همه چیز بازی بود.
maedehvahed
۶
مرد: می‌خواهم برگردم! زن: به کجا؟ مرد درمانده بود. سیل چند سال پیش زادگاهش را ویران کرده بود. ناچار پرسید: جایی سراغ نداری؟ زن گفت: نه! مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد. فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد
Raana
۶
«تو کی هستی که به دیگران شلیک می‌کنی و حق حیات را از آن‌ها سلب می‌کنی؟ اصلا تو کی هستی که فکر می‌کنی برتر هستی و بقیه‌ی آدما پست و لایق مردن؟»
Raana
۵
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن!
ROHAM
۴
ملاقات در «‌کافه کشتی» مرد زنگ زد و اصرار کرد زن را ببیند. زن که علاقه‌ای به این ملاقات نداشت با او در کافه کشتی قرار گذاشت. به این ترتیب مرد هرگز نتوانست با زن ملاقات کند. کافه کشتی محل ثابتی نداشت. مدام در حال حرکت بود بر آب‌های ونیز.
Radicall
۳
دعا می‌کنیم این ابرها به مقصد برسند این ابرها به سمت دریاچه‌ای در حال مرگ می‌روند. دریاچه‌ای که شورترین دریاچه‌ی دنیاست. آن‌جا فلامینگوها فرود آمده‌اند و پاهایشان در نمک‌ گیر کرده است. اگر بخواهند دوباره به پرواز در آیند مثل ما پاهایشان را جا خواهند گذاشت. ما با پاهای بریده از آسمان‌ها می‌گذریم.
Moti
۳
مرد شش ماه انتظار کشید، اما زن برنگشت. «دیگه منتظرت نمی‌مونم» مرد این جمله را برای زن ایمیل کرد و این بار نیز منتظر جواب ماند.
محمدرضا
۳
سرباز خسته و زخمی از راه رسید. زن از خانه رفته بود. زخمی که او را در قطار و جنگل و جاده نکشته بود، در خانه کشت.
نغمه میلانی
۲
نقاشی آرزوها پسرک فقیر از بس به کفش‌های کتانی فکر کرده بود، وقتی دست به قلم برد تابلو زیبایی آفرید. یک اثر هنری قابل تامل. در جلسه‌ی انجمن اولیا و مربیان هرکس نقاشی‌اش را دید تحسین‌اش کرد، اما هیچ‌کس برایش کفش نخرید.
پاییز بانو
۲
- صاحب کافه شمعی روشن کرد و روی میزم گذاشت. از او تشکر کردم و گفتم خوشحالم که این قدر به رویاها و چیزهای قشنگ اهمیت می‌دهید. او در حالی که لبخند می‌زد جواب داد: من از آدم‌های عاشق خوشم می‌آد. آدمای عاشق جالب و دوست داشتنی هستن. کمی مکث کرد و بعد پرسید: به نظر تو از کجا فهمید که من عاشقم؟ - از اونجا که متوجه رفتن برق نبودی! من اونجا بودم!
پاییز بانو
۲
جنگ تمام شد. کبوتران دوباره در برج قدیمی آشیانه کردند. اما در خانه‌های ویران اطراف کسی نبود تماشایشان کند.
محمدرضا
۲
«بگذارید عدالت برای همه باشد» «بگذارید صلح برای همه باشد» مرد به‌خاطر این‌گونه جمله‌ها ۲۷ سال به زندان رفت. به خاطر این‌گونه جمله‌ها نیز جایزه‌ی صلح نوبل گرفت.
محمدرضا
۲
صاحب سیرک وسط صحنه سکته کرد و بر زمین افتاد. میمون پاپیون او را باز کرد و دور گردن خودش بست. تماشاگران خندیدند و کف زدند. از نظر آن‌ها همه چیز بازی بود.
محمدرضا
۲
مرد شش ماه انتظار کشید، اما زن برنگشت. «دیگه منتظرت نمی‌مونم» مرد این جمله را برای زن ایمیل کرد و این بار نیز منتظر جواب ماند.
نغمه میلانی
۱
جایی برای بازگشت مرد: می‌خواهم برگردم! زن: به کجا؟ مرد درمانده بود. سیل چند سال پیش زادگاهش را ویران کرده بود. ناچار پرسید: جایی سراغ نداری؟ زن گفت: نه! مرد زیر لب زمزمه کرد: خیلی بد شد. فردای آن روز مرد به مدت یک ماه از خانه بیرون رفت تا جایی برای بازگشت داشته باشد.
yeganemani
۱
صاحب سیرک وسط صحنه سکته کرد و بر زمین افتاد. میمون پاپیون او را باز کرد و دور گردن خودش بست. تماشاگران خندیدند و کف زدند. از نظر آن‌ها همه چیز بازی بود.
دلا فروهر
۱
مرد زنگ زد و اصرار کرد زن را ببیند. زن که علاقه‌ای به این ملاقات نداشت با او در کافه کشتی قرار گذاشت. به این ترتیب مرد هرگز نتوانست با زن ملاقات کند. کافه کشتی محل ثابتی نداشت. مدام در حال حرکت بود بر آب‌های ونیز.
دلا فروهر
۱
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن! مرد این حرف‌ها را زمانی به‌یاد آورد که زن در شهر دیگری بود. آه کشید و اشک چشم‌هایش را پُر کرد. همین موضوع باعث شد گودال عمیقی را که جلوی پایش بود نبیند و در آن سقوط کند.
کاربر ۷۹۶۰۲۲۷
۰
آن‌ها وقتی همدیگر را نمی‌دیدند دلشان برای هم می‌تپید، اما وقتی با هم بودند حرفی برای گفتن نداشتند.
کاربر ۷۹۶۰۲۲۷
۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی.
Atena
۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن!
کاربر ۸۷۴۵۶۹۹
۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن! مرد این حرف‌ها را زمانی به‌یاد آورد که زن در شهر دیگری بود. آه کشید و اشک چشم‌هایش را پُر کرد. همین موضوع باعث شد گودال عمیقی را که جلوی پایش بود نبیند و در آن سقوط کند.
کاربر ۸۷۴۵۶۹۹
۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن! مرد این حرف‌ها را زمانی به‌یاد آورد که زن در شهر دیگری بود. آه کشید و اشک چشم‌هایش را پُر کرد. همین موضوع باعث شد گودال عمیقی را که جلوی پایش بود نبیند و در آن سقوط کند.
کاربر ۸۷۴۵۶۹۹
۰
آدم‌هایی که دوست ندارند بروند، وقتی می‌روند مسیری خلوت را انتخاب می‌کنند و آرام قدم بر می‌دارند. به تو فرصت می‌دهند تا صدایشان کنی. اگر در چارچوب در ایستاده‌ای و محبوبت دارد این‌گونه دور می‌شود صدایش کن! مرد این حرف‌ها را زمانی به‌یاد آورد که زن در شهر دیگری بود. آه کشید و اشک چشم‌هایش را پُر کرد. همین موضوع باعث شد گودال عمیقی را که جلوی پایش بود نبیند و در آن سقوط کند.
nava1995
۰
پس او کجاست؟ زن بعد از رفتن مرد عاشقش شده بود. هر وقت فرصتی به دست می‌آورد به جاهایی که پاتوق مرد بود می‌رفت تا شاید دوباره او را ببیند. اما مرد آن‌جاها نبود. یادش رفته بود وقتی می‌خواست با مرد ازدواج کند خیلی چیزها را از او گرفته بود. همین طور چای‌خانه‌ها و کلوپ‌های شطرنج را.
ملکه بهشت
۰
کارگردان به بازیگرانی که لباس موجودات فضایی را پوشیده بودند توصیه‌های لازم را کرد و در پایان گفت: فرض کنید واقعا موجوداتی فضایی هستید! یکی از بازیگران با شنیدن این جمله خیلی دلخور شد. به بغل دستی‌اش گفت: مگه غیر از اینه؟ او جواب داد: صداشو در نیار! ما رو نباید بشناسن!