
کتاب کجا می روی؟
معرفی کتاب کجا می روی؟
کتاب کجا میروی؟ نوشتهی هنریک سینکیویچ با ترجمهی حسن شهباز روایتی پرجزئیات از رمِ دوران نرون است؛ عصری آکنده از خون، نمایش، قدرتطلبی و ایمانهای نوظهور. نشر امیرکبیر آن را منتشر کرده است. در این کتاب، زندگی دربار نرون، اشراف رومی، بردگان، سربازان و مسیحیان نخستین درهم تنیده شده و در قالب داستانی بلند و پرشخصیت پیش میرود. مترجم در مقدمه توضیح داده که متن فارسی بر پایهی ترجمهی انگلیسی جرمیا کارتین شکل گرفته و کوشیده است لحن و فضای اثر را حفظ کند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب کجا می روی؟
کتاب کجا میروی؟ داستانی بلند در بستر تاریخی رمِ عصر نرون است که هنریک سینکیویچ در آن، سالها پژوهش تاریخی را با روایت عاشقانه و پرکشمکش درهم آمیخته است. در مقدمه، مترجم با شرحی از زندگی نرون، شجرهنامهی او، قتلهای خانوادگی، دلباختگیها و جنون قدرتش، زمینهی ورود به جهان داستان را فراهم کرده است. سپس به زندگی سینکیویچ میپردازد؛ از تحصیل در ورشو و روزنامهنگاری تا سفر به امریکا و آفریقا و نوشتن آثاری مانند سهگانهی تاریخی لهستان، و در نهایت خلق همین رمان که او را به جایزهی نوبل رسانده است. کتاب کجا میروی؟ در متن اصلی ابتدا در سه جلد منتشر شده و روایت آن از دل همین مقدمهی تاریخی وارد صحنهای روزمره میشود: بیدارشدن پطرونیوس پس از شبنشینی در دربار نرون. از اینجا به بعد، خواننده با شبکهای از شخصیتها روبهرو است؛ از اشراف خوشگذران و شاعران درباری تا سرداران جنگدیده، کنیزان، بردگان و خانوادهی پلوتیوس که در خانهای آرام و پرگل، زندگیای متفاوت از فضای خشن رم دارند. در کتاب کجا میروی؟ فصلها پیدرپی از دربار نرون به خانهی پلوتیوس، از حمامهای مجلل و حوضخانهها به میدانهای جنگ و خیابانهای شلوغ شهر رفتوآمد میکنند. گفتوگوهای طولانی پطرونیوس و مارکوس دربارهی عشق، جنگ، شعر، قدرت و خدایان، در کنار توصیفهای دقیق از معماری، مجسمهها، باغها و آیینهای رومی، فضای اثر را میسازد. در لابهلای این صحنهها، حضور مسیحیان نخستین و ایمان تازهای که پومپانیا از آن سخن میگوید، بهتدریج به یکی از محورهای مهم رمان تبدیل میشود.
خلاصه داستان کجا می روی؟
در کجا میروی؟ سینکیویچ رمِ نرون را از دو سوی متضاد نشان میدهد: از یکسو دربار امپراتوری با ضیافتها، شعرخوانیها، موسیقی، مسابقات سیرک و خشونت بیمهار؛ و از سوی دیگر خانهی آرام پلوتیوس که در آن پومپانیا و لیژیا در فضایی سرشار از دعا، سکوت و نوعی ایمان تازه زندگی میکنند. محور داستان، عشق مارکوس وینیچیوس، سردار جوان رومی، به لیژیا دختر فرمانروای لیژی است؛ دختری که سالها پیش بهعنوان گروگان به روم سپرده شده و اکنون چون فرزندی عزیز در خانهی پلوتیوس بزرگ شده است. این عشق، مارکوس را از جهان صرفاً جنگ و افتخار به دنیای سؤالهای اخلاقی، ایمان، آزادی و معنای واقعی خوشبختی میکشاند. در پسِ این رابطه، کشمکش میان قدرت امپراتوری، غرایز خشن، لذتجویی و در مقابل، پاکدامنی، مهربانی و باور به خدای واحد، بهتدریج پررنگتر میشود.
چرا باید کتاب کجا می روی؟ را بخوانیم؟
کجا میروی؟ تصویری زنده و پرجزئیات از رمِ نرون ارائه میدهد؛ جایی که عشق، سیاست، خشونت، هنر و ایمان تازه درهم تنیده شدهاند. خواننده در خلال سرگذشت مارکوس، لیژیا و پطرونیوس، با تضاد میان لذتجویی و وجدان، قدرت و عدالت، و ترس و ایمان روبهرو میشود و میتواند معنای دیگری از پیروزی و شکست را تجربه کند.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن کجا میروی؟ به علاقهمندان رمانهای تاریخی، دوستداران تاریخ رم و امپراتوریها، کسانی که به موضوع مسیحیان نخستین و تقابل قدرت سیاسی و ایمان توجه دارند و همچنین خوانندگانی که به روایتهای عاشقانه در بستر حوادث بزرگ تاریخی علاقهمندند پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب کجا می روی؟
«پطرونیوس نگاهی عمیقانه بر وی افکند گویی در آن یک نگاه اثری از رشک و حسد دیده میشد، گفت: ای جوان خوشبخت! گرچه دنیا زودگذر و حوادث آن ناپایدار است و در آن سعادتی برای انسان متصور نیست، اما یک چیزی در این عالم خیلی شیرین و گرانبهاست و آن جوانی است، این جوانی است که به انسان اینهمه شور و هیجان میدهد... و چند لحظه سکوت کرد و سپس پرسید: بالاخره با او حرف نزدی؟ - چرا، پس از آنکه چند دقیقه او را به همان حال تماشا کردم، نزدیکش رفتم و سلام گفتم... نگاهی به من کرد و حس کردم که کمی ناراحت شد. از میهماننوازیهای آنها تشکر کردم و گفتم که من از آسیا بازمیگردم. در نزدیکیهای دروازۀ شهر، بازویم در اثر حادثهای شکست و پدرش مرا به این خانه آورد و حالا که از این کانون پرمحبت بیرون میروم غم و اندوه من هزار بار بیشتر از روزی است که به این خانه میآمدم و این واقعۀ دردناک برای من پیش آمد... وقتی این حرفها را که بیش و کم بوی محبت از آنها برمیخاست برایش میزدم، میدیدم که اندکی ناراحت میشود... سرش را پایین انداخته بود و با یک قطعۀ باریک نی که در دست داشت به روی شنهای نرم باغچه، چیزی میکشید. وقتی سکوت کردم سر برداشت و به من نگاه کرد مثل اینکه منتظر بقیۀ صحبت من بود یا میخواست چیزی بپرسد... ولی حرف نزد، یک مرتبه از جایش بلند شد و از کنارم گریخت... رفت، بهسرعت توفانهای بهاری، رفت و در یک لحظه از مقابلم ناپدید شد.»
حجم
۶۵۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۷۱۱ صفحه
حجم
۶۵۷٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۷۱۱ صفحه