با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
پدر، عشق و پسر

دانلود و خرید کتاب پدر، عشق و پسر

۴٫۷ از ۳۲ نظر
۴٫۷ از ۳۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب پدر، عشق و پسر  نوشته  سیدمهدی شجاعی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه

معرفی کتاب پدر، عشق و پسر

کتاب پدر، عشق و پسر داستانی زیبا و لطیف از سید مهدی شجاعی است که در انتشارات کتاب نیستان به چاپ رسیده است. این اثر که از زبان اسب حضرت علی اکبر (ع) روایت می‌شود، فرازهایی را از زندگی آن حضرت به تصویر کشیده است. 

درباره کتاب پدر، عشق و پسر

سید مهدی شجاعی در کتاب پدر، عشق و پسر به زندگی حضرت علی اکبر (ع) پرداخته است و در قالب داستانی زیبا و لطیف، در ده مجلس، صحنه‌هایی از زندگی آن حضرت را به تصویر می‌کشد. 

راوی داستان، عقاب، اسب حضرت علی اکبر (ع) است و مخاطب راوی، مادر گرامی حضرت، لیلی، بنت ابی مره است. در ده مجلس داستان، همراه با آن حضرت به زندگی امام قدم می‌گذاریم و در مجالس پایانی به داستان شهادت حضرت می‌رسیم. اما هر کدام از برش‌های کتاب نیز به نوعی به واقعه کربلا مربوط می‌شوند و از این رو، تک تک خطوط کتاب، رنگ و بوی عاشورایی خود را حفظ کرده است. 

حضرت علی اکبر (ع) نقش بسیار مهمی را در واقعه کربلا ایفا کردند اما در میان منابع اندکی می‌توان درباره آنان چیزی یافت و جستجو کرد. از همین رو، کتاب پدر، عشق و پسر یک کتاب خوب برای معرفی و شناخت حضرت علی اکبر (ع) است. 

کتاب پدر، عشق و پسر را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

پدر، عشق و پسر، کتابی خوب برای تمام عاشقان واقعه عاشورا و تمام دوست‌داران کتاب‌های مذهبی است. 

درباره سید مهدی شجاعی

سید مهدی شجاعی نویسنده نام آشنا و معاصر کشورمان که در سال ۱۳۳۹ متولد شد. او در رشته‌های ادبیات نمایشی و رشته‌ حقوق تحصیل کرد اما به‌ دلیل مهارت و علاقه‌‌ای که به نوشتن داشت، تحصیلات دانشگاهی‌ را رها کرد و به نوشتن در روزنامه‌ها و مطبوعات مشغول شد. سید مهدی شجاعی علاوه بر فعالیت در صفحه‌های هنری و فرهنگی روزنامه‌ی جمهوری اسلامی، سردبیر ماهنامه‌ صحیفه، مجله‌ رشد جوان و مدیر انتشارات برگ نیز بود. وی در ادامه مجله نیستان را تاسیس کرد اما این مجله تعطیل شد و شجاعی «انتشارات نیستان» را تاسیس کرد. 

از میان آثار منتشر شده از سید مهدی شجاعی می‌توان به کتاب‌های کشتی پهلو گرفته، پدر عشق و پسر، کمی دیرتر...، دموکراسی یا دموقراضه؟ و.... اشاره کرد. 

بخشی از کتاب پدر، عشق و پسر

سابقه یک چیز را تو خوب می‌دانی، چرا که از سویی برمی‌گردد به جد پدری‌ات‌ ـ عروة‌ بن مسعود ثقفی ‌ـ که شبیه‌ترین مردم به عیسی‌بن‌مریم بود و از سادات اربعه صدر اسلام. و از سوی دیگر به مادرت ـ‌ میمونه ‌‌ـ دختر ابی‌سفیان و مادر بزرگت ‌ـ دختر ابی‌العاص بن امیه ‌ـ و آن این‌که دشمن به علی‌اکبرت‌، به پاره جگرت، طمع بسیار داشت.

یک سوی ماجرا، خودِ علی‌اکبر بود که فی نفسه طمع‌برانگیز بود. جلال و جبروت‌ش، جمال و وِجاهت‌ش، استواری و صلابت‌ش، خلق و خوی محمدی‌اش و همه صفات بی‌نظیرش. و سوی دیگر ماجرا که راه را برای این طمع باز می‌کرد و جرئت و بهانة بیان این طمع می‌شد، همین نسبت مادری بود؛ اتصال خونی تو به بنی‌امیه و قبیلة ثقیف.

پیشینه این قصه را تو می‌دانی، آن‌چه نمی‌دانی روایت کربلای این قصه است. معاویه را یادت هست به هنگام خلافت و آن پرس‌و‌جویش از اطرافیان که شایسته‌ترین فرد برای خلافت کیست؟

اطرافیان همه گفتند: «تو ای معاویه!» اما کلام معاویه را به یاد داری که همان زمان میان افواه افتاد؟

گفته بود: «سزاوارتر برای خلافت، علی‌اکبر حسین است که جدش رسول خداست، شجاعت از بنی‌هاشم دارد و سخاوت از بنی‌امیه و جمال و فخر و فخامت از ثقیف.»

من که این قصه یادم بود، وقتی دشمن در کربلا برای علی‌اکبر امان آورد، زیاد تعجب نکردم. دشمن گمان می‌برد که دو نفر را اگر از سپاه امام جدا کند، کمر امام می‌شکند؛ یکی عباس‌بن‌علی و دیگر علی‌بن‌الحسین.

سپاه امام، همه گوهر بودند، همه عزیز بودند، همه نور چشم خداوند بودند، اما گمان دشمن این بود که امام با این دو بال است که پرواز می‌کند و جولان می‌دهد. و به این هر دو بال، پیشنهاد امان‌نامه کرد. خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کند و امام را بی‌بال در زمین کربلا...

و چه گمان باطلی! عباس یک عمر زیسته بود تا در رکاب حسین بمیرد. یک عمر جان‌ش را سر دست گرفته بود تا به کربلای حسین بیاورد. حالا دشمن، نسب «ام‌ّالبنین» را بهانه کرده بود تا از مسیر قبیله بنی‌کلاب، خودش را به ماه بنی‌هاشم برساند. پیشنهاد امان به علی‌اکبرت نیز، اگر نه بیشتر، به همین اندازه ابلهانه بود.

کور خوانده بود دشمن و در جهل مرکب دست و پا می‌زد.

قلب را از سینه جدا ساختن، چشم و بینایی را دوتا دیدن، و نور را از خورشید، مجزّا تلقی کردن چقدر احمقانه است!

علیِ تو همان دمِ اول، شمشیر یأس را بر سینه‌شان فرو نشاند و فریاد زد: «من نسب به پیامبر می‌برم. آن‌چه افتخار من است، قرابت رسول‌الله است. باقی همه هیچ.»

شب عاشورا هم که امام، اصحاب را رخصت رفتن فرمود و بیعت‌ش را برداشت، اول کسان که بر ماندن خویش پای فشردند و بیعت خویش را تجدید و تشدید کردند، همین دو بزرگوار بودند.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۸)
حقوق خوانِ نقّاش
۱۴۰۰/۰۵/۲۴

این کتاب خودش روضه ست...

golab
۱۴۰۰/۰۵/۲۵

این کتاب، کتاب عشق است.. با ادبیات بسیار لطیف و پر از ظرافتی عجیب و توصیفات بدیع.. زبان حال حضرت سیدالشهداء در هنگام عزیمت آقا علی اکبر علیه السلام به میدان.. سالها پیش که نسخه کاغذی را شروع به خواندن کردم، نتونستم این

- بیشتر
a_Programmer_fateme
۱۴۰۰/۰۵/۲۴

این کتاب رو چند سال پیش خوندم و اون موقع واقعا بنظرم متفاوت اومد نحوه توصیف وقایع کربلا کاملا جدید بود برای من و اینکه تا جایی که یادم هست اغراق بیش از حد نداشت و بیشتر احساسی بود تا

- بیشتر
🌸فطرس🌸
۱۴۰۰/۰۵/۲۹

گاهی فکر میکنم اشیا اگر جان داشتند، حرف های ناب زیادی برای گفتن داشتند که تا به حال به گوشمان هم نخورده ... گاهی خیال میکنم و خود را جای اشیا می گذارم، گاهی فکر می کنم حیوانات اگر زبان

- بیشتر
راستیان
۱۴۰۰/۰۶/۰۶

خیلی عالی بود حتما پیشنهاد میکنم

درّین
۱۴۰۰/۰۵/۲۸

فوق العاده است،همین!

mmz_133
۱۴۰۰/۰۵/۲۸

این کتاب حقیقتاً بی‌نظیره تک تک جملات این کتاب روضه هست تمثیلات و تشبیهات بی‌مانندی داره

parian
۱۴۰۰/۰۵/۲۸

انگار که با خوندن داستان، روضه مصور رو میبینینی....با خوندنش اشک میریزی و غرق در عشق و غم میشی...خیلی زیبا بیان کرده از زبان یه حیوان معصوم که اسب وفادار این خاندان بوده ، داستان عشق بین حضرت علی اکبر

- بیشتر
ز.م
۱۴۰۰/۰۵/۲۹

سالها پیش این کتاب را خوانده بودم ولی مدتها بود دلتنگی برای این کتاب را درونم حس می‌کردم. امروز بعد از سالها در این عاشورای کرونایی و غریب فرصتی برای مطالعه مجدد کتاب پیش آمد. آه که چه زیباست… چه قلم قدرتمندی چه لطیف

- بیشتر
Fairy
۱۴۰۰/۰۵/۳۱

عالی بود. این کتاب خودش زندگیه

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۱)
چه گمان باطلی! عباس یک عمر زیسته بود تا در رکاب حسین بمیرد. یک عمر جان‌ش را سر دست گرفته بود تا به کربلای حسین بیاورد. حالا دشمن، نسب «ام‌ّالبنین» را بهانه کرده بود تا از مسیر قبیله بنی‌کلاب، خودش را به ماه بنی‌هاشم برساند. پیشنهاد امان به علی‌اکبرت نیز، اگر نه بیشتر، به همین اندازه ابلهانه بود. کور خوانده بود دشمن و در جهل مرکب دست و پا می‌زد. قلب را از سینه جدا ساختن، چشم و بینایی را دوتا دیدن، و نور را از خورشید، مجزّا تلقی کردن چقدر احمقانه است!
mmz_133
حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت: «شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان می‌فرستم که شبیه‌ترین خلق به پیامبر توست در صورت، در سیرت، در کردار، در گفتار و حتی در گام‌های رفتار. تو شاهدی خدای من که ما هر بار برای پبامبر دلتنگ می‌شدیم، هر بار دل‌مان سرشار از مهر پیامبر می‌شد، هر بار جای خالی پیامبر جان‌مان را به لب می‌رساند، هر بار آتش عشق پیامبر، خرمن دل‌مان را به آتش می‌کشید، به او نگاه می‌کردیم. به این جوان که اکنون پیش روی تو راه می‌رود و در بستر نگاه تو راهی میدان می‌شود.» اما نه، گمان نمی‌کنم که حسین توانسته بود دست دل از او بشوید. دلیل محکم دارم برای این تعلق مستحکم. اما... اما وقتی تو این‌طور بی‌تابی می‌کنی، من چگونه می‌توانم حرف بزنم؟ ببین لیلا! اگر بی‌قراری کنی، اگر آرام نگیری، بقیه قصه را آن‌چنان از تو پنهان می‌کنم که حتی از چشم‌هایم هم‌ کلامی نتوانی بخوانی. آرام باش لیلا! من هنوز از رابطة میان این دو محبوب تو چیزی نگفته‌ام.
طاهره حسینی
علی در میدان می‌جنگید، اما چشم به پدر داشت. با شمشیر نه، که با برق نگاه پدر بازی می‌کرد. اصلاً او زخم چه می‌فهمید چیست. نیزه چه بود در مقابل آن مژگانی که فرا می‌رفت و فرود می‌‌آمد.
mmz_133
و در این میانه، زینب، حکایتی دیگر بود. در آن بیابانی که قدم از قدم نمی‌شد برداشت، در آن کربلای آتشناک، زینب به اندازة تمام عمرش پیاده راه رفت و حرفی از عطش نزد؛ کلامی از تشنگی نگفت. غریب بود این زن! اگر زنی می‌خواست با آن حجاب تمام و کمال که گرمای مضاعف را دامن می‌زد، در زیر آن آفتاب نیزه‌وار، دمی بنشیند، دوام نمی‌‌‌آورد. این زن چقدر راه رفت، چقدر دوید، چقدر هروله کرد، چقدر گریست، چقدر فریاد زد، چقدر جنازه بر دوش کشید، چقدر بچه در آغوش گرفت. چقدر زمین خورد، چقدر فرا رفت و چقدر فرود آمد... اما... اما... خم به ابرو نیاورد. کجایی بود این زن؟ چه صولتی‌! چه جبروتی‌! چه فخری‌! چه فخامتی‌! چه شکوهی‌! چه عظمتی‌!
ftmz_hd
یادت هست وقتی علی‌اکبر به دنیا آمد، چند نفر با دیدن‌ش بی‌ا‌ختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟!
شَهیدھ
پدر نه، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد؟! قلب کسی در دست امام زمان‌ش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمی‌‌شود! و این بود که نمی‌شد. و... حالا این دو می‌خواستند از هم دل بکنند
کاربر ۲۰۴۰۷۶۷
من آن‌جا ایستاده بودم. پدر به علی‌اکبر گفت: «پیش رویم، مقابل چشمان‌م راه برو!» و او راه رفت. چه می‌گویم؟ راه نرفت. ماه را دیده‌ای که در آسمان چگونه راه می‌رود؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد. اصلاً گمان کن که سرو، پای راه رفتن داشته باشد! نه، پای راه رفتن نه، قصد خرامیدن داشته باشد... و حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت: «شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان می‌فرستم که شبیه‌ترین خلق به پیامبر توست در صورت، در سیرت، در کردار، در گفتار و حتی در گام‌های رفتار. تو شاهدی خدای من که ما هر بار برای پبامبر دلتنگ می‌شدیم، هر بار دل‌مان سرشار از مهر پیامبر می‌شد، هر بار جای خالی پیامبر جان‌مان را به لب می‌رساند، هر بار آتش عشق پیامبر، خرمن دل‌مان را به آتش می‌کشید، به او نگاه می‌کردیم. به این جوان که اکنون پیش روی تو راه می‌رود و در بستر نگاه تو راهی میدان می‌شود.»
ftmz_hd
آن‌چنان سنگین می‌تاختم و آن‌چنان سم بر زمین می‌کوفتم و آن‌چنان قَدَر چرخ می‌زدم که می‌توانستم به هر تاخت هزار اسب دشمن را مرعوب کنم. اما یک چیز را نمی‌فهمیدم و آن این‌که چرا هر طرف می‌گردیم، حسین پیش روی ماست! وقتی که با این سرعت در یک میدان چرخ می‌زنی، هر نقطه میدان را فقط در یک آن باید ببینی. نمی‌دانم چرا در این گردش و طواف، همه جا حسین بود. شنیدم که سوارم با خود می‌گفت: «فَاَیْنَما تَوَلّوُ فَثَّم وَجْهُ الله» به هر سو که رو کنید، روی خدا پیش روی شماست.
ftmz_hd
نه، لیلا! یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشم‌م بیاوری، این بخش ماجرا را از من نمی‌شنوی. همین‌قدر بگویم که اگر خون فرزندت چشم‌های مرا نپوشانده بود، من اسبی نبودم که سوارم را به میانه سپاه دشمن ببرم. آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشم‌هایش خاموش شده؟!
ftmz_hd
هستی‌ام‌! امام، با دست‌های لرزان‌ش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی می‌سترد و با او نجوا می‌کرد: ـ تو! تو پسرم! رفتی و از غم‌های دنیا رها شدی و پدرت را تنها و بی‌یاور گذاشتی. و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری. و خم شد و من گمان کردم به بوییدن گلی. و خم شد و من با خودم گفتم به بوسیدن طفل نوزادی. و خم شد و من به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لب‌ها و دندان‌های او و دیدم که شانه‌های او چون ستون‌های استوار جهان تکان می‌خورد و می‌رود که زلزله‌ای آفرینش را در هم بریزد. و با گوش‌های خودم از میان گریه‌هایش شنیدم که: ـ دنیا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنیا!
ftmz_hd

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۷۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۴,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۳/۰۵/۱۳
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۳۷-۳۲۹-۰
تعداد صفحات۷۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۴,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۸۳/۰۵/۱۳
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۳۷-۳۲۹-۰