با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب فرار به موزه نیویورک اثر ای ال کنیگزبرگoff

کتاب فرار به موزه نیویورک

نویسنده:ای ال کنیگزبرگمترجم:شهره نورصالحیانتشارات:نشر پیدایشسال انتشار:۱۳۸۷تعداد صفحه‌ها:۱۹۶ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۴.۴از ۲۱ رأیخواندن نظرات
انتشاراتنشر پیدایش

سال انتشار۱۳۸۷

تعداد صفحه‌ها۱۹۶ صفحه

معرفی کتاب فرار به موزه نیویورک

کتاب فرار به موزه نیویورک نوشته ای ال کنیگزبرگ است که با ترجمه شهره نورصالحی منتشر شده است. کتاب فرار به موزه نیویورک داستان یک دختر ماجراجو به اسم کلودیا است که  از خانه فرار می‌کند. این کتاب برنده مدال باینری شده است. 

درباره کتاب فرار به موزه نیویورک

کلودیا دختر ۱۲ ساله است، او تصمیم می‌گیرد از خانه‌شان فرارکند و برادرش را هم با خود همراه کند. او فکر همه چیز را کرده است از روشی که باید فرار کنند و هزینه رفت و آمد، خوراکی و جایی برای شب ماندن. هدف آن‌ها سفر به موزه نیویورک است. آن‌ها تصمیم می‌گیرند روز چهارشنبه که در مدرسه کلاس موسیقی دارند کیف سازهایشان را خالی می‌کنند و آن را پر از لباس می‌کنند. او می‌خواهد با جیمی برادر وسطی‌اش فرار کند. جیمی برادر پولدار کلودیا است چون او بلد است پول‌هایش را جمع کند و همیشه این کار را می‌کند. همه چیز آماده فرار است. کلودیا و جیمی حدود یک هفته در موزه می‌مانند روزها میان جمعیت به عنوان گردشگر موزه بخش‌های مختلف آن را می‌بینند و شب‌ها با پنهان شدن در گوشه‌ای تا صبح می‌خوابند. 

یک روز در موزه مجسمه‌ای عجیب می‌بینند که سازنده آن مشخص نیست. کلودیا نمی‌خواهد وقتی به خانه برگشت زندگی مثل قبل باشد، پس تصمیم می‌گیرد سازنده مجسمه را پیدا کند. 

خواندن کتاب فرار به موزه نیویورک را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام کودکان علاقه‌مند به داستان پیشنهاد می‌کنیم

بخشی از کتاب فرار به موزه نیویورک

یک ایستگاه قبل از خانه‌ی بروس، از بازی دست می‌کشیدند و هرکدام، یک کش لاستیکی دور دسته‌ی کارتی که برده بود، می‌بست. بعد دسته‌های کارت را زیر چانه‌ی همدیگر می‌گرفتند، روی کارت‌های هم آب دهان می‌انداختند و می‌گفتند: «نباید بُر بزنی!» آن‌وقت هرکس ضربه‌ای روی دسته‌ی کارت خودش می‌زد و آن را در جیبش می‌گذاشت.

کلودیا که از تمام این مراسم حالش به هم می‌خورد، از اینکه جیمی را از بازی عزیزش محروم کند، احساس گناه نمی‌کرد. اما جیمی که خیلی عصبانی بود و اصلاً حال و حوصله‌ی گوش دادن به حرف‌های کلودیا را نداشت، با لب‌های آویزان و ابروهایی که تا روی چشم‌هایش پایین آمده بود، در صندلی‌اش فرو رفت. در آن حالت، قیافه‌اش شبیه مینیاتور انسان نئاندرتالی شده بود که ریشش را از ته زده باشد. کلودیا حرفی نزد و صبر کرد عصبانیت جیم فروکش کند. بالاخره خود جیمی سر حرف را باز کرد: «اَه! واقعاً که! کلود، چرا به استیو بند نمی‌کنی؟»

«فکر می‌کردم خودت می‌فهمی که استیو را نمی‌خواهم.»

جیمی با التماس گفت: «استیو را بخواه! تو را به خدا استیو را بخواه!»

کلودیا که خودش را برای سخنرانی آماده کرده بود، گفت: «جیمی، من تو را برای مهم‌ترین حادثه‌ی زندگی‌مان لازم دارم!»

جیمی غرغرکنان گفت: «من اصلاً ناراحت نمی‌شوم که تو یکی دیگر را انتخاب کنی!»

کلودیا از شیشه به بیرون نگاه کرد و جواب نداد. جیمی گفت: «حالا که مرا کشاندی اینجا، حرفت را بزن.» 

کلودیا باز هم چیزی نگفت و همچنان به بیرون زل زد. صبر جیمی تمام شد و گفت: «گفتم حالا که اینجا هستم، بهتر است حرفت را بزنی.»

کلودیا باز هم سکوت کرد. جیمی از کوره در رفت و گفت: «کلود، تو چت شده؟ اولش بازیم را با هم می‌زنی، بعد هم موضوع را بهم نمی‌گویی. این رفتارت نپسند است.»

کلودیا اشتباهات او را اصلاح کرد: «با هم می‌زنی نه؛ بگو به هم می‌زنی. نپسند هم نه؛ درستش ناپسند است.»

«بولونی۱۸! خودت منظورم را می‌فهمی. حالا بگو ببینم.»

کلودیا تکرار کرد: «من تو را انتخاب کردم که در بزرگ‌ترین ماجرای زندگی مشترک‌مان با من همراه بشوی.»

جیمی دندان‌هایش را روی هم فشار داد و گفت: «این را گفته بودی. حالا بقیه‌اش را بگو.»

نظرات کاربران

ن. عادل
۱۴۰۰/۰۷/۰۹

خیلی قشنگه. داستان درمورد کلودیا و جیمز کین کید هست. این دوبچه از خونه خودشون فرار میکنن و داستان درقالب نامه به یکی نوشته شده.

☀️J.S.Kinglee🍂
۱۴۰۰/۰۶/۱۸

جالب بود فکر کنم شش ماه میشه که چندین بار توی بخش پیشنهاد کتاب درخواست این کتاب رو دادم. امیدوارم انتشارات پیدایش تصمیم بگیرن یه سری بخش های منحصر به فردشون مثل رمان های راحت خوان رو هم موجود کنن چون

- بیشتر
Maryam
۱۴۰۰/۰۶/۲۷

بهتون توصیه میکنم این کتاب زیبا رو بخونید

yasamin
۱۴۰۱/۰۱/۰۸

کتاب فوق العاده ای است پر از حس خوب ماجراجویی اگر این کتاب را دوست داشتید حتما این کتاب را ممنوع کنید هم بخوانید چون قطعا روتون بیشتر تاثیر می گذارد.

Kimia.Azimi
۱۴۰۰/۰۶/۰۲

از نظرم داستان جذابی داره و باعث شد احساس کنم چند روز زندگی کردن تو یک موزه میتونه خیلی جالب و هیجان انگیز باشه😁😅🤩

jk
۱۴۰۱/۰۸/۰۱

از شیرین ترین و قشنگ ترین کتابا

Mst
۱۴۰۱/۰۷/۱۵

چه داستانی ،خوب بود

𝒵𝒶𝒽𝓇𝒶
۱۴۰۱/۰۴/۳۱

انقدر داستان خاصی نداشت نویسنده می توانست با 170 یا 180 صفحه کتاب رو تمام کند زیاد هم احساس ماجراجویی من رو قلقلک نداد ولی کتاب بدی نبود

Mar__yam
۱۴۰۱/۰۲/۳۱

داستان جالبی داشت و مطمئنم برای نوجوانان بسیار جذابه. روند داستان، ساده و دوست‌داشتنیه و به پایان خوبی میرسه. یک کتاب عالی برای لذت بردن از اوقات فراغت‌تون :)

martina
۱۴۰۱/۰۱/۱۰

یک کتاب پر هز ماجراجویی بود و بامزه بود. ولی فایل کتاب برای من طوری بود که پایین صفحه یکی دو خط معلوم نمیشد.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۱)
رازها هم آدم را از داخل عوض می‌کنند
martina
جلد ویولون و ترومپت بچه‌ها را فرستادند به قسمت اشیاء گمشده. تا امروز کسی برای گرفتن این اشیاء مراجعه نکرده.
ن. عادل
این حرف همیشگی من است که خیلی وقت‌ها آدم به این نتیجه می‌رسد که «جستجو» مفیدتر و پربارتر از خودِ «هدف» است.
yasamin
بعضی‌ها در تعطیلات همه‌ی وقت‌شان را صرف عکس گرفتن می‌کنند که وقتی برگشتند مدرکی داشته باشند که به دوستان‌شان نشان بدهند به‌شان خوش گذشته. این‌جور آدم‌ها صبر نمی‌کنند خودِ تعطیلی به عمق وجودشان برود و به جای عکس، آن را با خودشان به خانه بیاورند.»
مریم
چشم پنجره‌ی روح آدم‌هاست
martina
البته عقیده دارم آدم باید چیزهای تازه یاد بگیرد، بعضی روزها باید خیلی، خیلی یاد بگیرد؛ اما بعضی روزها هم باید بگذاری چیزهایی که تا به حال یاد گرفتی، در وجودت باد کند و همه‌جا را بگیرد و تو آن را در درونت احساس کنی. اگر گاه و گداری «یاد گرفتن» را تعطیل نکنی و نگذاری این اتفاق بیفتد، آن‌وقت این اطلاعات و نکته‌هایی که روی هم انبار کردی، در درونت تلق و تولوق راه می‌اندازند.
yasamin
من فقط می‌توانم سر پول معامله کنم، که آن هم دیگر تمام شد و رفت.» «اگر این تنها نوع معامله‌ای است که می‌توانی بکنی، پس واقعاً فقیری.»
مریم
تملق ابزاری است که به اندازه‌ی «اهرم» اهمیت دارد؛ کافی است آن را در تکیه‌گاه مناسبی بگذاری، دنیا را از جایش تکان می‌دهد.
مریم
آموختن همه‌چیز درباره‌ی همه‌چیز، غیرممکن است.
yasamin
تملق ابزاری است که به اندازه‌ی «اهرم» اهمیت دارد؛ کافی است آن را در تکیه‌گاه مناسبی بگذاری، دنیا را از جایش تکان می‌دهد.
Yomna