با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
جان بها

دانلود و خرید کتاب جان بها

۴٫۵ از ۲۳ نظر
۴٫۵ از ۲۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب جان بها  نوشته  سیدمصطفی موسوی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب جان بها

کتاب جان بها نوشته سید مصطفی موسوی است. کتاب جان بها را انتشارات کتابستان معرفت منتشر کرده است. این کتاب روایتی از غیرت و دفاع از مرز است.

درباره کتاب جان بها

این کتاب روایتب  امنیتی و درباره اتفاقات آبان سال ۸۸ است. آنچه در «جان بها» روایت می‌شود، ماجرایی پرهیجان و عجیب است. این کتاب داستان مأموران امنیت این کشور برای نگهبانی از مرز باورهایشان است از اتفاقاتی که برایشان پیش می‌آید؛ سربازان گمنامی که با زدن به دل خطر، پیچیده‌ترین چالش‌ها را روبه‌روی خود دارند و به مبارزه با مکارترین و بی‌رحم‌ترین دشمنان می‌روند. 

این کتاب بخشی از آن مستندات شفاهی از نیروهای امنیتی است و بخشی جزء خاطرات نانوشته مردان همین شهر و کشور.

خواندن کتاب جان بها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به تمام علاقه‌مندان به داستان‌های پرهیجان و واقعی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب جان بها

دست می‌کنم تا خاک و سنگریزه‌های موهایم را بتکانم. چشم‌هایم را می‌بندم تا صورتم را هم با چفیه پاک کنم. حسین از جایش بلند می‌شود. لباس و شلوارش را می‌تکاند، دستی به موهای به‌هم‌ریخته‌اش می‌کشد و آرام به‌سمت در می‌رود. صدای پوتین‌های حسین، صدای چرخیدن درِ چوبی، در لولای زنگ‌زده و بعد صدای شلیک ممتد اسلحه در گوشم می‌پیچد! گلوله‌ها دیوانه‌وار به‌سرعت تمام دیوار روبه‌رو را پر می‌کند. ناخودآگاه دستم را روی گوش‌هایم می‌گذارم و بدنم را جمع می‌کنم تا حجم کمتری را اشغال کنم و سیبل کوچک‌تری باشم برای تیرهایی که بی‌رحمانه به‌سمتم می‌آید.

حسین زخمی روی زمین افتاده و از درد به خود می‌پیچد. خون از شانه‌اش شره می‌کند روی زمین سیمانی کف اتاق. دست می‌اندازم و از همان شانهٔ زخمی شده می‌کشمش سمت خودم. آهش بلند می‌شود! سینه‌خیز به‌سمت بشکهٔ آهنی نزدیکمان می‌رویم. حسین سرفه می‌کند، فریاد می‌زند و لخته‌های خون از دهانش بیرون می‌پاشد. ناگهان متوقف می‌شویم، زمین با صدای مهیبی می‌لرزد. صدای هواپیما به گوش می‌رسد و بعد صدای خردشدن شیشه‌ها. گوش‌هایم دیگر چیزی نمی‌شنود و پلک‌هایم می‌پرد. هوا از گردوخاک پر شده و گلویم را به سرفه می‌اندازد. برای لحظه‌ای همه‌جا را سکوت می‌گیرد. صدای تیراندازی دیگر از بیرون اتاق نمی‌آید. حسین خودش را می‌کشد به‌سمت دیوار و به آن تکیه می‌دهد. با پشت دست، خون دهانش را پاک می‌کند و نفس‌نفس‌زنان زل می‌زند به چشم‌های نگرانم.

نگاهم را از چشم‌های بی‌رمقش می‌گیرم و دنبال اسلحه‌ام می‌گردم. کمی آن‌طرف‌تر زیر حجمی از آوار پیدایش می‌کنم. اسلحه را به هر زحمتی شده برمی‌دارم و با احتیاط از اتاق خارج می‌شوم. بیرون از اتاق همه‌چیز با خاک یکسان شده! جایی در انتهای سوله که احتمالاً انبار بوده، آتش گرفته و دودش کم‌کم می‌رود تا تمام فضا را اشغال کند. آرام از کنار جنازه‌هایی که معلوم است چند روزی از مرگشان می‌گذرد، رد می‌شوم. بوی جسدشان بینی‌ام را آزار می‌دهد. بوی خون و گوشت پخته و دود از همه طرف می‌آید. هنوز چند قدمی برنداشته‌ام که ناگهان صدای دختربچه‌ای در گوشم می‌پیچد. بی‌تاب سر می‌چرخانم تا پیدایش کنم. ضربان قلبم بالا رفته و چشم‌هایم تار می‌بیند. نفس‌هایم به‌سختی راه خودش را از سینه پیدا می‌کند و قدم‌هایم سنگین می‌شود. چقدر این صدا آشناست! یک آن می‌بینمش که از پشت دیواری بیرون می‌آید! قلبم تندتر از قبل می‌زند و عرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند. چندبار چشم‌هایم را باز و بسته می‌کنم تا با دیدن صحنهٔ پیش رو مطمئن شوم که بیدارم. صدای آشنا برای زینب است؛ دخترم!

بلندبلند گریه می‌کند و می‌دود. به دنبالش قدم‌های سنگین و آرام فاطمه در فضای خالی سوله می‌پیچد، دخترم عروسکش را محکم در بغل گرفته و در خرابه می‌دود و صدایم می‌زند: «بابا! بابایی کجایی؟!» 

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۲)
شهید مریم فرهانیان
۱۴۰۰/۰۴/۱۸

وای خیلی زیبا بود، یک روایت بسیار قوی از جانبازی سربازان گمنام امام زمان ارواحنا فداه. خیلی فضاسازی و داستان‌پردازی و تعلیق خوبی داشت طوری که موقع خوندنش نفس‌تون توی سینه حبس میشه و آخر داستان واقعا شوکه میشید در

- بیشتر
zahra es
۱۴۰۰/۰۵/۰۱

کتاب قشنگیه. ٤ فصل داره، فصل اول در سوریه میگذره، بقیه در ایران، شرح حال ماموران اطلاعات هست و اخر کتاب واقعا تراژیک هست. ناراحت کننده ترین چیز از نظر من این بود که شهدای مظلوم اطلاعاتی با عنوان شهدای

- بیشتر
هفتصد و چهل و نه
۱۴۰۰/۰۶/۲۴

نه انقدر عالیه که بگم با خوندنش غرق لذت و هیجان میشید و نه اونقدر بده که بگم ارزش خوندن نداره یه کتاب متوسطِ نه چندان خوب که خلأهای داستانی زیادی داره شخصیت پردازی سطحیه و تغییرات شخصیت‌ها به خوبی توضیح داده

- بیشتر
Shirin
۱۴۰۰/۰۵/۰۹

داستان کتاب برای من کشش زیادی داشت و یه نفس خوندمش. یه‌جوری غرقش شده بودم که تا وقتی تموم نشد نتونستم ولش کنم و دو ساعت و نیم کاملا میخکوب بودم.

MAHDI
۱۴۰۰/۰۵/۱۴

رمان فوق‌العاده‌ زیباییه در جذابیتش همینقدر بگم که یکی از سحرهای ماه رمضان امسال نشستم و تمومش کردم. رمانی که از سوریه و مدافعان حرم آغاز میشه و بعد سر از اعتشاشات تهران درمیاره و... خوبیش اینه که به گفتهٔ نویسنده کلیات داستان،

- بیشتر
fa.rajab
۱۴۰۰/۰۵/۱۶

کتاب چهار فصل داره که همه اش رو دوست داشتم مخصوصا فصل آخر چون با خوندنش‌ حس اون روزهای‌ اخشاشات‌ رو لمس کردم، اونم نه صرفا از زاویه ی دید یک مامور، بلکه از زاویه دید مردم؛ قلم فوق العاده

- بیشتر
یازینب:)
۱۴۰۰/۰۵/۳۱

خییییییلی کتاب قشنگی بود❤️👌🏻👌🏻👌🏻 کتاب چهار فصل داره یک فصل در سوریه و سه فصل در ایران،صفحه آخرش خییییلی زیبا و تعجب آور بود در عین حال شیرین!!❤️❤️

atefeh
۱۴۰۰/۰۶/۱۴

عالی بود عالی

Mohajer
۱۴۰۰/۰۶/۱۹

دغدغه‌ی محترم و ایده‌ی خوبی بود اما خط کلی داستان خوب نبود پرداخت شخصیت‌ها ضعف داشت نویسنده یه حرف‌هایی داشت که دوست داشت مخاطبش بدونه و این کتاب رو مقداری شعاری کرده بود یعنی جملات بی‌مقدمه و در یک زمینه‌‌ای که کافی نبود

- بیشتر
محمدامین
۱۴۰۰/۰۴/۱۶

بعید می دونم داستان کاملا واقعی باشه چون باگ ها و خلا های زیادی داره اما روایت جذابی بود ولی داستان پردازی قوی نداشت

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۷)
همیشه اتفاق می‌افتد که کسی را برای آخرین بار می‌بینی، بی‌آنکه بدانی این آخرین نگاه است.
هفتصد و چهل و نه
من از پیشرفت بدم نمی‌آد! اما ترجیح می‌دم یه درخت سرو باشم تو بیابونِ خودم تا یه گل خوشگل توی گلخونه بقیه!
Mohajer
می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
Mohajer
«وقتی نمی‌تونی کاری براش بکنی با دیدنش خودت رو عذاب نده.»
هفتصد و چهل و نه
در آخر کتاب، حتماً از خودتان می‌پرسید این ماجرا واقعیت داشت؟ این را من هم از خودم پرسیدم و بعد جواب دادم که بخشی از آن «امیدوارم که واقعیت نداشته باشد».
هفتصد و چهل و نه
خوبی‌ای اگر از من دیدین چشماتون قشنگ دیده، احیاناً بدی‌ای هم اگه داشتم حقتون بوده ولی حلال کنید!
هفتصد و چهل و نه
حسین که متوجه تقلاکردنم می‌شود، یک دستش را روی گردنم می‌گذارد و دست دیگرش را روی چشم‌هایم. آرام در گوشم با صدای لرزان می‌گوید: «نشد ابراهیم...»
هفتصد و چهل و نه
اگه کسی حرفی چیزی نداره یه صلوات بفرستید.
هفتصد و چهل و نه
می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
پوریا
همیشه چیزی در وجود من می‌گفته که در این انقلاب تو کارمند نیستی! این انقلاب کارمند نمی‌خواهد، نیروی ساعتی و اداری نمی‌خواهد!
Mohajer

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۳,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۳/۱۰
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۸۳۷-۷۹-۸
تعداد صفحات۱۵۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۳۳,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۳/۱۰
شابک۹۷۸-۶۲۲-۶۸۳۷-۷۹-۸