جملات زیبای کتاب جان بها | طاقچه
تصویر جلد کتاب جان بهاsubscriptionAvailable

کتاب جان بها

نوع کتاب
۴.۲(از ۳۰۴ امتیاز)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
میم مهاجر
۱۱۸
می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
• Khavari •
۱۰۶
ترجیح می‌دم یه درخت سرو باشم تو بیابونِ خودم تا یه گل خوشگل توی گلخونه بقیه! می‌گیری که چی می‌گم؟!
Elaheh
۷۷
رفقا به قرآن حیفه روی سنگ قبرمون، قبل از اسممون کلمهٔ شهید رو ننویسن!
میم مهاجر
۴۴
من از پیشرفت بدم نمی‌آد! اما ترجیح می‌دم یه درخت سرو باشم تو بیابونِ خودم تا یه گل خوشگل توی گلخونه بقیه!
محمدرضا میرباقری
۴۰
می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
هفتصد و چهل و نه
۳۶
خوبی‌ای اگر از من دیدین چشماتون قشنگ دیده، احیاناً بدی‌ای هم اگه داشتم حقتون بوده ولی حلال کنید!
هفتصد و چهل و نه
۲۸
در آخر کتاب، حتماً از خودتان می‌پرسید این ماجرا واقعیت داشت؟ این را من هم از خودم پرسیدم و بعد جواب دادم که بخشی از آن «امیدوارم که واقعیت نداشته باشد».
ام‌البنین
۲۷
خوبی‌ای اگر از من دیدین چشماتون قشنگ دیده، احیاناً بدی‌ای هم اگه داشتم حقتون بوده ولی حلال کنید!
هفتصد و چهل و نه
۲۵
«وقتی نمی‌تونی کاری براش بکنی با دیدنش خودت رو عذاب نده.»
کاربر ۳۰۶۷۳۴۹
۲۲
آدم عاشق که باشد هیچ‌وقت به دوری عادت نمی‌کند.
میم مهاجر
۱۴
همیشه چیزی در وجود من می‌گفته که در این انقلاب تو کارمند نیستی! این انقلاب کارمند نمی‌خواهد، نیروی ساعتی و اداری نمی‌خواهد!
la Luna
۱۳
گاهی که زنگ می‌زدیم به خانواده‌ها و خبر اسارت پدر، پسر یا همسری را می‌دادیم، پابه‌پای آن‌ها پشت تلفن اشک می‌ریختیم و امید می‌دادیم به برگشتشان و برای بعضی‌ها قول می‌دادیم که برمی‌گردانیمشان! چقدر از رفیق‌هایمان پای همین قول‌ها جان دادند، بالاخره مرد سرش برود قولش نمی‌رود! بارها برای برگرداندن اسیری و حتی به‌عقب‌کشاندن جنازه‌ای از مهلکهٔ نفس‌گیر، مردانی را از دست داده‌ایم که از تیغ تیز دشمن نمی‌ترسیدند!
SeyeD
۱۲
به این فکر می‌کنم که «چرا از پشت تلفن نمی‌توانم در آغوش بگیرمش؟»
آیه
۱۲
پایان شب سیه سپید است، اصلاً کی دیدی همیشه شب بمونه؟! همیشه خورشید طلوع کرده، همیشه روز شده بابا! نگران چی هستید؟!»
mahtzd
۱۲
هرچقدر هم چریک باشی و نترس، گاهی غیرارادی، اعضای بدنت از ذهنت دستور نمی‌گیرد و خودسر عمل می‌کند! تو انسان شجاعی هستی اما پاهایت می‌لرزد، تو از مرگ نمی‌ترسی اما وقتی به این فکر می‌کنی که با ملک‌الموت فاصلهٔ چندانی نداری ته دلت خالی می‌شود!
yasin.nm
۱۲
می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
زینب کاوه
۱۱
ما وطن داریم اما محدود به وطن نمی‌شیم
HaniMoh
۱۱
می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
آیه
۱۰
تو حق اعتراض داری ولی حق اغتشاش نداری! چرا؟! چون وقتی اعتراض داری تو شاکی هستی ولی وقتی اغتشاش می‌کنی دیگه معترض نیستی، اون‌وقت می‌شی متهم. با متهم هم که می‌دونی چطور برخورد می‌کنن؟
la Luna
۱۰
حسین ادامه حرفم را می‌گیرد و می‌گوید: «ولی حیفه به خدا! رو سنگ قبرمون قبل از اسممون کلمه شهید ننویسن!»
آیه
۹
آدم عاشق که باشد هیچ‌وقت به دوری عادت نمی‌کند.
Samaneh J
۸
مردم شهر اتوکشیده‌اند. برای بوی خوش عطر و ادکلن خرج می‌کنند. مزاج آدم‌های شهر بوی باروت را نمی‌فهمد. برای بینی‌هایشان شمیم خون و خاک غریبه است! اینجا زخم زینت مرد است. شیارهای تیر و ترکش روی سر و صورت رزمندگان کم از مدال‌های رنگیِ براق ژنرال‌های آن‌ور آبی ندارد! توی مترو چند ایستگاه نمی‌توانی بایستی، حوصله‌ات به ترافیک اتوبان‌ها قد نمی‌دهد! اما در میدان جهاد ساعت‌ها پشت تویوتا و زیر آفتاب از شهری به شهر دیگر می‌روی تا بجنگی! می‌دانی؟ عشق چشم و گوش آدم را کور می‌کند.
آیه
۷
صدای خواندن قرآن از عقب به گوش می‌رسد. حسین سرش را به شیشه تکیه داده و قرآن جیبی کوچکش را به چشمانش چسبانده تا بتواند زیر نور ماه کلمات را بخواند.
zahra.n
۶
خدا کند همیشه آبتان سرد باشد و نانتان گرم!»
آیه
۶
به آغاز و پایان آدم‌ها فکر می‌کنم. به آن‌ها که چه راحت از آنچه می‌توانستند باشند می‌گذرند! تمام خاطرات مشترکمان تلخ و شیرین، ناخواسته جلوی چشمانم رژه می‌روند. می‌گویند بزرگ‌ترین حسرت روز قیامت آن است که به انسان نشان می‌دهند می‌توانسته در زندگی به کجا برسد و نرسیده! می‌توانسته چه انسانی بشود و خودش نخواسته و نشده!
الف. میم
۶
چیزی در ذهنم می‌گوید: «چرا شهدا بی‌معرفت‌اند؟» چیزی در دلم می‌گوید: «بی‌معرفت تویی که ماندی!»
هفتصد و چهل و نه
۵
حسین که متوجه تقلاکردنم می‌شود، یک دستش را روی گردنم می‌گذارد و دست دیگرش را روی چشم‌هایم. آرام در گوشم با صدای لرزان می‌گوید: «نشد ابراهیم...»
mahtzd
۵
همیشه اتفاق می‌افتد که کسی را برای آخرین بار می‌بینی، بی‌آنکه بدانی این آخرین نگاه است. حرف‌هایش را می‌شنوی و اصلاً به ذهنت خطور نمی‌کند که این آخرین حرف‌های بین شما دو نفر است. چقدر اینکه نمی‌دانم آخرین‌ها کی و کجا برایم رقم می‌خورد عذابم می‌دهد!
سیدسجّاد
۵
«بگو چی باعث شد یکی از بهترین نیروهای ما جونش رو از دست بده؟!» انگشتانم را می‌گیرم و می‌شمارم: «برای پول؟ نه! برای مهاجرت؟! نه! برای چی؟!» با خودم حرف می‌زنم. از خودم اقرار می‌گیرم. بلند بلند می‌گویم: «حسینی که من می‌شناختم معرفت داشت! غیرت داشت!» پنجره‌ای باز نبود، اما هوای اتاق سرد شده بود. به سمیرا نگاه می‌کنم که نوک بینی‌اش سرخ شده و چشم‌هایش پر از اشک، خیره نگاهم می‌کند. دستانش را که مثل بید می‌لرزد به‌سمت قفسه سینه‌اش نشانه می‌رود و می‌گوید: «به خاطر اینکه روی خواهرش غیرت داشت!»
محمدرضا میرباقری
۵
توی مترو چند ایستگاه نمی‌توانی بایستی، حوصله‌ات به ترافیک اتوبان‌ها قد نمی‌دهد! اما در میدان جهاد ساعت‌ها پشت تویوتا و زیر آفتاب از شهری به شهر دیگر می‌روی تا بجنگی! می‌دانی؟ عشق چشم و گوش آدم را کور می‌کند.