با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم

دانلود و خرید کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم

۳٫۰ از ۲ نظر
۳٫۰ از ۲ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم  نوشته  هنس روسلینگ  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم

چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم سرگذشت هنس روسلینگ پزشک مشهور سوئدی را روایت می‌کند.

 درباره کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم

کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم داستان زندگی هنس را از دوران کودکی تا بزرگسالی و زندگی حرفه‌ای او تعریف می‌کند. این کتاب اولین بار به زبان سوئدی در همان سالی به چاپ رسید که هنس درگذشت. در این نسخه، برخی از داستان‌ها حذف شده است زیرا همسرش گمان می‌کرد فقط برای جامعهٔ سوئدی جالب باشد.

 خواندن کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

 علاقه‌مندان به زندگی‌نامه شخصیت‌های تاثیرگذار را به خواندن این کتاب دعوت می‌کنیم

درباره هانس روسلینگ

روسلینگ در اوپسالای سوئد متولد شد. از ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۴ در دانشگاه اوپسالا به تحصیل آمار و پزشکی پرداخت، و در ۱۹۷۲ در کالج پزشکی سنت جان دانشگاه علوم بهداشتی راجیو گاندی در بنگلور، هندوستان بهداشت عمومی خواند. روسلینگ در ۱۹۷۶ مجوز پزشکی‌اش را دریافت کرد و از ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱ به عنوان پزشک بخش در ناکالا در شمال موزامبیک خدمت کرد.

روسلینگ در اوت ۱۹۸۱ طغیانی از بیماری کانزو، نوعی فلج، را کشف کرد و پژوهش‌هایی که پس از آن انجام داد درراستای مدرک پی اچ دی‌اش بود که از دانشگاه اوپسالا در سال ۱۹۸۶ دریافت کرد. او دو دهه را به مطالعه طغیان‌های این بیماری در مناطق روستایی دورافتاده آفریقا گذراند و استاد راهنمای بیش از ده دانشجوی دکترا بود.

روابط میان توسعه اقتصادی، کشاورزی، فقر و سلامت نیز از جمله حیطه‌های پژوهش روسلینگ بودند. روسلینگ مشاور سلامت سازمان بهداشت جهانی، یونیسف و چندین سازمان کمک‌رسان نیز بود. 

در سال ۱۹۹۳ او یکی از افراد مؤثر در شروع فعالیت سازمان پزشکان بدون مرز در سوئد شناخته می‌شد و در انستیتوی کارولینسکا نیز، ریاست بخش بهداشت بین‌المللی را در فاصله سال‌های ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۷ به عهده داشت.

 همچنین در زمان مدیریتش بر کمیته بین‌المللی پژوهش و آموزش کارولینسکا (۱۹۹۸-۲۰۰۴)، تعامل‌های تحقیقاتی در حوزه سلامت با دانشگاه‌هایی از آسیا، آفریقا، خاورمیانه و آمریکای جنوبی برقرار شد. به علاوه، او دوره‌های آموزشی تازه‌ای را در زمینه بهداشت جهانی شروع کرد و در نگارش کتابی در همین خصوص نیز مشارکت داشت.

روسلینگ در هفتم فوریه سال ۲۰۱۷ در ۶۸ سالگی به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعده از دنیا رفت.

میراثی که از هنس به جا مانده است به همت بنیاد گپ‌مایندر و به طرق مختلفی، به کمک چندین دانشگاه در سوئد و کشورهای دیگر، حفظ می‌شود و گسترش می‌یابد.

 بخشی از کتاب چگونه یاد گرفتم دنیا را بفهمم

همیشه در مورد دنیا کنجکاو بودم به همین دلیل هم برای سفر پول پس‌انداز کردم. وقتی شانزده‌ساله بودم دوچرخه‌ام را برداشتم و شروع کرم به تنهایی سفرکردن؛ سفری که به اطراف انگلستان و ویلز منتهی شد. یادم می‌آید وقتی در اولین روستا توقف کردم تا نگاهی به اطراف آن بیندازم، ستونی سنگی با اسم‌هایی که رویش نوشته شده بود توجه‌ام را جلب کرد؛ نام اهالی آن روستا که در جنگ جهانی اول کشته شده بودند و تعدادشان به حدود بیست نفر می‌رسید که به نظرم برای روستایی به آن کوچکی خیلی زیاد بود. همین‌طور که اطراف آن ستون، که به خوبی هم از آن محافظت شده بود، قدم می‌زدم چشمم به لیست اسامی دیگری افتاد که به همان اندازه طولانی بود و نام کشته‌شدگان جنگ جهانی دوم را نشان می‌داد.

این اولین ستون یادبود جنگ در بریتانیا بود که با آن مواجه می‌شدم و فکر می‌کردم آن روستا استثنائاً این حجم از فقدان را متحمل شده است. اما در طول شش هفتهٔ بعدی که شهرهای ویلز، سامرست و دِوون را با دوچرخه گشتم و از کرانهٔ جنوبی کشور دوباره به سمت لندن بازگشتم، یادبودهای جنگ مشابه آن را تقریباً در همهٔ شهرها و روستاها دیدم و طی گفت‌وگوهایی که در طول سفرم با جوان‌های دیگری مثل خودم داشتم، فهمیدم بیشترشان یکی از والدین یا هر دوی آن‌ها را در جنگ از دست داده‌اند.

پدرم قبلاً در مورد خشونت و وسعت جنگ‌هایی که اخیراً در آن سال‌ها اتفاق افتاده بود و تأثیر متفاوتی که در کشورهای اروپایی داشت برایم تعریف کرده بود، اما در نهایت من همهٔ این‌ها را با تمام وجود درک کردم. زندگی در سوئد پذیرش تاریخ واقعی قرن بیستم اروپا را برایم مشکل کرده بود.

در سال ۱۹۶۶ وقتی هجده‌ساله بودم به پاریس و پایین‌تر از آن، منطقهٔ ریویرا۴۵ و سپس آن طرف‌تر در سمت جنوب به شهر رم هیچهایک کردم. سپس از پاشنهٔ ایتالیا با قایق به یونان رفتم. تا به حال جایی شبیه روستاها و مناطق ییلاقی یونان ندیده بودم. بسیاری از مردم خانه‌هایی با ساختار ابتدایی شبیه به پناهگاه داشتند. خانم‌های پیر روسری به سر داشتند و لباس مشکی پوشده بودند و دسته‌های بزرگ چوب را پشت‌شان حمل می‌کردند. همین‌طور که به سمت سوئد بازمی‌گشتم و از ماسدونیا، مونته‌نگرو، کرواسی، اسلوونی، اتریش و آلمان عبور می‌کردم رفته‌رفته شرایط زندگی مردم بهتر می‌شد.

برای بازگشت به خانه از شهر برلین عبور کردم. در آن زمان پنج سال بود که دیوار برلین را ساخته بودند. از ایست بازرسی چارلی عبور کردم و تمام روز را در برلین شرقی گشتم. تجربهٔ تأثیرگذاری بود و باعث شد تا آخر عمر از چپ‌گراهای افراطی متنفر شوم و همان بازدید کوتاه از جمهوری دموکراتیک آلمان۴۹ مرا از نظام کمونیستی بیزار کرد.

سال ۱۹۶۸ با اگنتا به سمت جنوب سفر کردیم. در وهلهٔ اول به جنوبی‌ترین ایستگاه متروی استکهلم رفتیم چون با هم توافق کرده بودیم از آنجا به بعد، باقی سفر را هیچهایک کنیم. و درست در همان‌جا بیرون یک ساختمان بزرگ اداری اولین جر و بحث‌مان شروع شد.

نظری برای کتاب ثبت نشده است
بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
با شنیدن داستان‌های پدرم فهمیدم که از دید او مردم امریکای لاتین و افریقا، که دانه‌های قهوه را می‌چیدند و می‌خشکاندند و بسته‌بندی می‌کردند، همکاران دیگرش در این زنجیره محسوب می‌شوند. یقین دارم که میل و اشتیاق شدید من برای شناخت دنیا با داستان‌های بابا در مورد سکه‌ها و نشان‌دادن همهٔ آن کشورها روی اطلس جهان شروع شد. این اشتیاقم به عشقی مادام‌العمر تبدیل شد و بعداً چیزی شد که آن را مهم‌ترین شغل حرفه‌ای خودم می‌دانستم.
روزبه افشار
اگر تصمیم بگیرم از چیزی سر دربیاورم، هیچ‌وقت بی‌خیال آن نمی‌شوم. این همان خصوصیت اخلاقی‌ام است که دیگران به خاطر آن مرا به سختی تحمل می‌کنند.
روزبه افشار
پنجم فوریهٔ ۲۰۱۶ با دکترم تلفنی صحبت کردم. حرفی که او زد باعث شد نوشتن این کتاب را در اولویت کارهایم قرار دهم. برای شنیدن خبرهای بد آمادگی داشتم و با آن روبه‌رو شده بودم؛ سرطان لوزالمعده داشتم. گفت‌وگویی که با دکترم در بعدازظهر آن جمعه داشتم فقط به من ثابت کرد چیزی که در طول معاینه‌های پزشکی چند روز گذشته‌ام رفته‌رفته بر من آشکار شده بود حقیقت دارد. پیش‌بینی‌ها در مورد وضعیت بیماری‌ام خوب نبود. حدود یک سال بیشتر زنده نمی‌ماندم. بیشتر آن شب را گریه کردم. وجود اگنتا در کنارم شانسی بزرگ برایم بود؛ اگنتا همسرم که در گذشته با هم دوست بودیم و بعد از اینکه در سال ۱۹۷۲ ازدواج کردیم به شریک زندگی‌ام تبدیل شد. با تسکینی که او و فرزندانم و دوستان‌مان به من دادند توانستم خود را با واقعیت جدید زندگی‌ام سازگار کنم.
روزبه افشار
قرار نبود ماه بعد بمیرم. با وجود بیماری لاعلاجم یا بدون آن، در هر صورت زندگی جریان داشت و من هم قرار بود دست‌کم تابستان و بهار را زنده باشم و از آن لذت ببرم. سرطان ساختار زندگی روزانه‌ام را پیش‌بینی‌ناپذیر کرده بود و باید به خاطر آن برنامهٔ کاری‌ام را تغییر می‌دادم. چند روز بعد از اینکه از وجود بیماری مطلع شدم، همهٔ برنامه‌های سخنرانی و همچنین شرکت در فیلم‌ها و پروژه‌های تلویزیونی را لغو کردم. وضعیت اسفناکی بود اما چارهٔ دیگری نداشتم. به جز این‌ها، برنامه‌های بخصوصی برای خودم داشتم که کمک می‌کرد با این مسائل دشوار و احساسی کنار بیایم.
روزبه افشار
یکی از کارهای بخصوصی را که می‌خواستم انجام دهم در اولویت قرار دادم؛ تمام‌کردن کتابی که همراه با پسرم اولا و همسرش آنا می‌خواستم بنویسم. در مورد عنوانش با هم به توافق رسیده بودیم: واقع‌نگری. در طول هجده سال گذشته هر سهٔ ما همراه هم در زمینهٔ آموزش عمومی مردم فعالیت داشتیم و با هم خطر کردیم تا بنیادی غیرانتفاعی به نام گپ‌مایندر را تأسیس کنیم. در پاییز سال ۲۰۱۵ اولا و آنا ایده و مفهوم اصلی کتاب و همچنین عنوانش را تدوین کردند. تصمیم داشتیم آن سال را در کنار کارهای دیگرمان در گپ‌مایندر به نوشتن آن کتاب اختصاص دهیم. بعد از اینکه فهمیدم سرطان دارم بیش از پیش برای نوشتن آن شتاب کردم. خیلی زود متوجه شدم مطلب کافی برای نوشتن دو کتاب مجزا در اختیار دارم. واقع‌گرایی راجع به دلایلی است که باعث می‌شود فهم توسعه در مقیاس جهانی برای مردم دشوار باشد و این کتاب هم در مورد این است که خودم چگونه به این جهان‌بینی رسیده‌ام.
روزبه افشار
این کتاب زندگی‌نامهٔ من است. بر خلاف واقع‌نگری در این کتاب کمتر از آمار و ارقام استفاده شده است و در عوض از ملاقات با انسان‌هایی صحبت کرده‌ام که باعث شدند چشم‌هایم را باز کنم، قدمی به عقب بردارم و در مورد همه‌چیز از نو بیندیشم.
روزبه افشار
خانوادهٔ مادربزرگ و مادرم از فقر بیرون کشیده شدند و کودکان هم‌نسل من از حمایت بهزیستی همگانی بهره بردند. در واقع وضعیت اقتصادی سریع‌تر از معیارهای اجتماعی و فرهنگی تغییر می‌کند. نگرش‌ها در مورد رابطهٔ زناشویی به طور حیرت‌انگیزی تا مدت زیادی تغییر نکرد و پذیرش آن به منزلهٔ یکی از جنبه‌های عادی زندگی کاملاً منع شده بود. به خصوص منظورم دسترسی به وسایل پیشگیری از بارداری و چیزی است که ما امروز به زبان رسمی‌تر آن را «سلامت و حقوق جنسی و بارداری» می‌گوییم. زنان هم‌نسل مادر و مادربزرگ من قرار نبود در روابط زناشویی‌شان لذت ببرند و حق اینکه بر زمان آبستن‌شدن‌شان کنترل داشته باشند از آن‌ها سلب شده بود و این نتایج هنجارهای فرهنگی آن زمان بود که بعدها به تصمیمات سیاسی منجر شد.
روزبه افشار
همیشه در مورد دنیا کنجکاو بودم به همین دلیل هم برای سفر پول پس‌انداز کردم.
روزبه افشار
در بیست‌ونه‌سالگی با دو فرزند به سرطان مبتلا شده بودم. آیا می‌توانستم بزرگ‌شدن بچه‌ها را ببینم؟ نجات پیدا می‌کردم؟ من و اگنتا یکدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. ذهنم پر بود از آشوبی بی‌نهایت سیاه و عشقی بی‌نهایت نیرومند. وقتی چیزی همهٔ زندگی‌ات را تغییر داده است، دوباره به برنامه‌ریزی احتیاج داری.
روزبه افشار
سرایت سرطان به کبد می‌توانست در عرض یک سال مرا بکشد. همهٔ زندگی‌ام متوقف شده بود. دیگر به موزامبیک فکر نمی‌کردم. تنها چیزی که برایم اهمیت داشت زنده‌ماندن بود. چند روز فقط گریه می‌کردم و اگنتا هم از بچه‌ها نگهداری می‌کرد و من را دلداری می‌داد. بیماری باعث شده بود دلم بخواهد اطرافیانم را اذیت کنم. آن‌ها خوش و خرم زندگی می‌کردند درحالی‌که من با غم و مصیبت دست‌وپنجه نرم می‌کردم. تنها کاری که زحمتش را به خودم می‌دادم این بود که روی ننوی داخل حیاط دراز بکشم
روزبه افشار

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۲۴ صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۲,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۳/۰۱
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۵۴-۱۱۰-۱
تعداد صفحات۲۲۴صفحه
قیمت نسخه چاپی۶۲,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۰۳/۰۱
شابک۹۷۸-۶۲۲-۲۵۴-۱۱۰-۱