با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
اتاق مهمان

دانلود و خرید کتاب اتاق مهمان

۴٫۳ از ۸ نظر
۴٫۳ از ۸ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب اتاق مهمان  نوشته  دریدا سی‌ میچل  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب اتاق مهمان

کتاب اتاق مهمان داستانی از دریدا سی میچل نویسنده کتاب‌های پرفروش ژانر تریلر است که با ترجمه محمدصالح نورانی‌زاده می‌خوانید. این کتاب داستان مرموز و پر پیچ و خم یک اتاق را بیان می‌کند که تمام ساکنین آن به طرزی مرموز دست به خودکشی می‌زنند.

درباره کتاب اتاق مهمان

اتاق مهمان داستانی جذاب و پر رمز و راز است. این اتاق متعلق به خانواده‌ای است که آگهی اجاره اتاقی از خانه‌شان را داده‌اند و لیزا به آن خانه نقل مکان کرده است. اما در این اتاق عجیب رازی نهفته است. 

وقتی لیزا به خانه جدیدش اسباب کشی می‌کند، یادداشت‌های خودکشی را که در این اتاق جا مانده است پیدا می‌کند. علاوه بر این، به نظر می‌رسد رفتار جک، صاحبخانه او، طوری است که می‌خواهد لیزا را ناراحت و عصبانی کند. تا جایی که او از این خانه برود. لیزا به شدت مضطرب است، داروی افسردگی مصرف می‌کند و رفتارهای عجیب و غریبی از خودش نشان می‌دهد اما در هر حال رفتارهای جک را هم نمی‌توان نادیده گرفت.

وقتی لیزا درباره مستاجر قبلی خانه از صاحبخانه‌هایش سوال می‌پرسد، مارتا و جک، انکار می‌کنند و لیزا تصمیم می‌گیرد خودش راز این اتاق را کشف کند...

کتاب اتاق مهمان را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

دوست‌داران داستان‌های ژانر وحشت و جنایی را به خواندن کتاب اتاق مهمان دعوت می‌کنیم.

درباره دریدا سی میچل

دریدا سی میچل نویسنده، مجری پخش، فعال در زمینه تبلیغات و روزنامه نگاراهل لندن است. او کتاب‌هایی در ژانر جنایی و وحشت می‌نویسد و برای کارهایش برنده جایزه پرفروش‌ترین کتاب در این ژانر هم شده است. همچنین از کتاب ششم به بعد شروع به همکاری با تونی میسون کرد. 

در حال حاضر کارهای دریدا سی میچل و تونی میسون قرار است از تلویزیون پخش شوند.  

بخشی از کتاب اتاق مهمان 

چیزی یادم می‌آید. «اتاق هم کلید داره؟»

مارتا که انگشتانش را جلوی لباس زیبایش درهم گره کرده است، پاسخم را می‌دهد. متوجه لاک قرمز ناخن‌هایش می‌شوم. «هیچ‌کدوم از اتاق‌های خونه کلید ندارن. من و جک به این نتیجه رسیدیم که فقط با اعتماد داشتن به مستأجرمونه که می‌تونیم با یک غریبه زیر یک سقف زندگی کنیم.»

واقعاً باید اصرار کنم که کلیدی بگیرم. مگر روال معمول در چنین شرایطی همین نیست؟ با این وضع چطور می‌توانم حریم شخصی‌ام را حفظ کنم؟

اما سریع با او موافقت می‌کنم. «آره، حتماً.» از این وضع خوشحال نیستم، اما نمی‌خواهم دردسر درست کنم. نباید این اتاق را از دست بدهم.

سپس جک با اشاره‌ای به در، کمی خیالم را راحت می‌کند. «از سمت داخل روی در چفت گذاشتیم، بنابراین نگران حریم شخصی‌ت نباش.»

سپس کنار همسرش می‌ایستد. دیدن آنها کنار همدیگر، ناخودآگاه این فکر به ذهنم خطور می‌کند که اصلاً به هم نمی‌آیند. حتی با تمام بوتاکس و آرایش دنیا هم نمی‌شود این حقیقت را پنهان کرد که مارتا از شوهرش بزرگ‌تر است. و خال‌کوبی‌ها و موی بلند و گوجه‌ای بسته‌شده جک هرگز نمی‌تواند با وقار و متانت مارتا هم‌تراز بشود. بلافاصله از اینکه چنین افکار سخیفی به ذهنم خطور کرده، احساس گناه می‌کنم.

سپس یادم می‌آید که جک و مارتا آن‌قدرها هم برایم مهم نیستند. تنها چیز مهم، اتاق است. اتاق من.

«بعضی از اتاق‌ها شخصی هستن.» مارتا یکی‌یکی آنها را ردیف می‌کند و در آخر هم شخصی بودن باغچه را دوباره یادآوردی می‌کند.

پس از شنیدن این حرف چیزی یادم می‌آید. «اون روز وقتی رفتم بیرون همسایه‌تون رو دیدم. یک زن مسن. یک چیزهایی راجع‌به باغچه خودش می‌گفت...»

تنش و اضطراب هر دو را ساکت می‌کند. چرا چنین حرفی زدم؟ نمی‌خواهم فکر کنند از آن آدم‌هایی هستم که همیشه در کار بقیه سرک می‌کشند. و واقعاً هم کارشان مربوط به خودشان است. هر درگیری خاصی که میان آنها و همسایه‌شان هست، هیچ ربطی به حضور من در این خانه ندارد.

جک زودتر از همسرش هوشیار می‌شود و با صدای بلند تمسخر می‌کند. «نگران اون پیری نباش. نمی‌فهمه داره چی می‌گه.» شقیقه‌اش را لمس می‌کند تا به من بفهماند همسایه‌شان عقل درست‌وحسابی‌ای ندارد. «خیلی سال پیش خل شده.»

خل شده... سرمایی به جانم می‌افتد.

مارتا شوهرش را با ملاطفت سرزنش می‌کند. «بهش نگو پیری، جک. همه‌مون روزی به اون سن می‌رسیم و من شخصاً دوست دارم با احترامی که لایق یک شخص مسن‌تر هست درباره‌م صحبت بشه.» چشمان سبزش به‌طرف من برمی‌گردند. «اما درهرصورت، اگه جای تو بودم سعی می‌کردم باهاش دمخور نشم.»

به‌نظر می‌رسد این لحظه بهترین وقت برای تشکر و خداحافظی کردن با آنها باشد.

اما نمی‌روند. همان‌طور در درگاه می‌ایستند و مثل دو مجسمه به من خیره می‌مانند. مثل کاراکترهای سریال دنیای غرب که منتظر مانده‌اند تا مدارهای داخلی‌شان وصل بشود. حسی آزاردهنده و سردرگم‌کننده ذهنم را درگیر می‌کند.

سپس مارتا مثل چراغی که ناگهان روشن شود، دوباره لبخند می‌زند. «هر چیزی که لازم داشتی یا متوجه نشدی...»

جک وسط حرف او می‌پرد: «به من بگو.» و نیشخند می‌زند.

مارتا با بازیگوشی مشتی به بازوی او می‌زند و به سمت همدیگر می‌چرخند و می‌خندند. سپس دست در دست همدیگر می‌روند و من را در خانه جدیدم تنها می‌گذارند. صدای آهنگ آرام و ناله‌مانند پاگرد و بعد پله‌ها را زیر پاهایشان می‌شنوم. صدای نجواهایشان آرام است، مثل خش‌خش دو کاغذ که روی هم کشیده بشوند. فکر می‌کنم آنها هم از حضور غریبه‌ای در خانه‌شان کمی معذب هستند. می‌دانم که شخصاً نمی‌توانم چنین کاری کنم. چطور می‌توانند با دانستن اینکه یک غریبه میان چهاردیواری خانه‌شان است، راحت بنشینند؟

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۸)
هنگامه محمدی
۱۳۹۹/۱۲/۲۴

در یک کلام عالی بود. بی نهایت جواب، پر تعلیق و پر کشش. یه داستان معمایی عالی و راضی کننده که نمیتونید تا تموم شدنش دست از خوندن بکشید. یکم شبیه "خانه ای که در آن مرده بودم" بود. بازم

- بیشتر
𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻
۱۴۰۰/۰۱/۲۱

داستانی روانشناسانه و جنایی که تقریبا تا آخر داستان جذابیت و حس کنجکاوی رو حفظ میکنه درکل داستان چیز خاصی نداشت و مثل بقیه کتاب های این ژانر بود🥀💔

میس سین
۱۴۰۰/۰۱/۱۱

داستان معمایی متوسطی بود ...اگه کتابخون حرفه ای ژانر جنایی معمایی باشید از اواسط داستان همه چیز براتون معلوم میشه و کتاب هیچ عافلگیری و هیجانی دیگه براتون نداره. با این همه نویسنده سعی کرده بود تعلیق رو تا اونجا

- بیشتر
shayestehbanoo
۱۴۰۰/۰۱/۱۵

لیزا دنبال حل معمایی از زندگیش سر از خونه ی ویکتوریایی پر رمز و رازی در میاره ...داستان پیچ خم های خوبی داره بخصوص تا سه چهارم پایانی ... هرچند پایانش کمی تا قسمتی قابل حدس بود اما چیزی از

- بیشتر
پروانه
۱۴۰۰/۰۱/۲۰

فوق العاده بود. ازون کتابهای معمایی که دوست داری یک نفس تا آخرش بخونی

hedyeh
۱۴۰۰/۰۱/۲۱

خیلی جذاب بود و یک روزه تموم شد.فقط دوست داشتم در مورد گذشته مارتا و اینکه چی شد که این شد بیشتر بدونم. و همینطور گذشته آلیس.

n re
۱۴۰۰/۰۱/۰۵

در دسته (کتاب‌هایی که نمیتوانید زمین بگذارید) قرار میگیره 😃 هیجانش زیاد بود یه کوچولو هم قابل حدس بود اما قابل حدس بودنش چیزی از جذابیت کتاب کم نکرد

مداد رنگی🖌
۱۳۹۹/۱۲/۲۲

بذارید بینهایتتتتت که بینهایت منتظرشمممم

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۳۸)
«پوچی همان نیستی است.» مکبث، ویلیام شکسپیر
𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻
هرازگاهی آرزو می‌کنم کاش مرگ خیلی ساده می‌اومد و من رو با خودش به یک بهشت آروم و ساکت می‌برد. جایی که کابوس دیدن توش ممنوع باشه.
n re
معذرت‌خواهی کردن سخت‌ترین کار دنیاست،
n re
اگر فقط یک چیز باشد که از آن بیشتر از دروغ گفتن به والدینم بدم بیاید، این است که موقع دروغ گفتن به آنها دستم رو بشود.
n re
بعضی‌وقت‌ها مهر مادر بهترین دوا برای هر دردی است.
n re
بین همهٔ ما، مامان همیشه تنها عضو خانواده بوده که احساساتش را به‌خوبی مخفی کرده است، انگار فکر می‌کند همهٔ مامان‌ها همین‌طوری هستند. مامان‌ها خانواده را کنار هم نگه می‌دارند و خودشان نباید درهم بشکنند. مثل ستون خانواده هستند.
n re
چرا نمی‌توانم مثل بقیه باشم؟
𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻
بعضی‌چیزها را بهتر است کنکاش نکرد.
n re
شهر پر از مردمی است که چاره‌ای ندارند به‌جز گشتن دنبال اتاقی در خانهٔ غریبه‌ها.
n re
همه‌اش دروغ بود. این‌بار و حتی بعد هم قصد کشتن خودش را نداشت. ترجیح می‌داد میان مرده‌های متحرک بماند اما کار درست را نکند.
𝓷𝓮𝓰𝓪𝓻

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۳۲۸ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۲/۰۲
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۱-۳۸۵-۹
تعداد صفحات۳۲۸صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۹/۱۲/۰۲
شابک۹۷۸-۶۰۰-۴۶۱-۳۸۵-۹