با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
فریبانه

دانلود و خرید کتاب فریبانه

۳٫۶ از ۳۵ نظر
۳٫۶ از ۳۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب فریبانه  نوشته  افسانه نیک‌پور  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب فریبانه

کتاب فریبانه داستانی از افسانه نیک‌پور، نویسنده معاصر ایرانی است. این داستان درباره دختری به نام لی‌لی است که در یک آرایشگاه در محلی فقیرنشین کار می‌کند و رویای کار کردن در یکی از سالن‌های زیبایی شمال شهر را در سرش می‌پروراند...

درباره کتاب فریبانه

افسانه نیک‌پور در کتاب فریبانه از زندگی دختر جوانی به نام لیلا نوشته است که خوش دارد لی‌لی صدایش کنند. لی‌لی کارگر ساده یک آرایشگاه در یکی از محله‌های فقیرنشین تهران است. او به سختی کار می‌کند. به همه مشتریان لبخند می‌زند و از همه تعریف می‌کند فقط به این امید که انعامی به دست بیاورد که کمک خرجش باشد. او باید به تنهایی بار سنگین اداره خانواده چهار نفره‌اش را به دوش بکشد. تا چشم بر هم می‌گذارد موعد اجاره خانه رسیده است و تا می‌آید نفسی بکشد نوبت شهریه مدرسه خواهر و برادرش می‌رسد.

تمام خواسته لی‌لی پیدا کردن کاری در یکی از آرایشگاه‌های شمال تهران است. البته آرزوی دیگری هم دارد و آن این است که پسر همسایه را سر سفره عقد بنشاند. روزی کسی به آرایشگاه می‌آید و پیشنهاد‌هایی برای لی‌لی دارد. او که کنجکاو و نیازمند است در دوراهی انتخاب کردن قرار می‌گیرد. هر انتخابی که می‌کند او را در مسیری جدید قرار می‌دهد و زندگی‌اش را از چیزی که قبلا بود، متفاوت می‌کند. حالا زندگی او زمین تا آسمان با چیزی که رویایش را در سر داشت، فرق کرده است. 

کتاب فریبانه را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

اگر از خواندن داستان‌ها و رمان‌های ایرانی لذت می‌برید، خواندن کتاب فریبانه لذتی عمیق را به شما هدیه می‌کند. 

درباره افسانه نیک پور 

افسانه نیک‌‌پور، نویسنده معاصر ایرانی در سال ۱۳۴۸ در تهران متولد شد. تحصیلاتش را در رشته گرافیک به اتمام رسانده است و تا کنون چهار کتاب دیگر نیز منتشر کرده است: «شاهان، دختر دردانه»، «فردای پس از تنهایی»، «می‌بخشم ولی فراموش نمی‌کنم» و «گاهی برای دیدن چشم‌ها را باید بست»  نام آثار او است.

بخشی از کتاب فریبانه

بعد از یک سال و نیم قاعدتاً باید عادت می‌کرد به دیدن هر روزه بدن‌های پر از مویی که بعضی‌اشان با تن مردها فرق چندانی نداشتند! گاهی، وقتی چشم رویا خانم را دور می‌دید خیلی آهسته، همراه لبخندی صمیمانه می‌گفت؛ «اگه دو سه هفته یک‌بار بیای کمتر درد داره!» اما زن‌ها منظورش را نمی‌فهمیدند، نمی‌خواستند بفهمند!

چهره‌اش جوری بود انگار تخم‌مرغ گندیده زیر دماغش گرفته باشند، وقتی زر ورق‌های سیاه و قهوه‌ای از موم و مو را درون سطل آشغال می‌چپاند و در همان حال از گوشه چشم چهار دانگ از شش‌دانگ حواسش به پشت پاراوان بود، مبادا رویا خانم سرزده این‌طرف بیاید و نفرت را در چهره‌اش ببیند. شرط کاری‌اش بود. «نباید از هیچی بدت بیاد، باید لذت ببری از اینکه زیبایی می‌دی به هم‌جنسات!»

ترجیح می‌داد این زیبایی‌ها را به سر و صورت هم‌جنسانش بدهد تا... البته باهوش‌تر از آن بود که نفهمد کمی لبخند اضافه یعنی انعام بیشتر! همیشه خنده روی لب‌هایش بود، لبخند برای مشتری‌های مسن‌تر و خنده درست و حسابی برای خانم‌های جوان! می‌دانست اگر فقط با دهان بسته لبخند بزند شیطنت چهره‌اش کمتر می‌شود و شیرینی و ملاحتی زنانه پیدا می‌کند، اسم این لبخندش را گذاشته بود؛ خنده مادرشوهرپسند! خنده‌ای که دندان‌های خرگوشی‌اش را نشان می‌داد به درد جوان‌ترها می‌خورد. رویا خانم می‌گفت؛ «این‌جوری که می‌خندی یهو می‌شی یه دختربچه دوازده ساله که می‌خواد یه غلطی بکنه!» همیشه دقت می‌کرد رویا خانم غلط‌هایش را نبیند، باید کارش را به هر شکل و با چنگ و دندان حفظ می‌کرد. خودش آن آرایشگاه و رویا خانم را میان چندین آرایشگاه دیگر در آن محله برای کار انتخاب کرده و از انتخابش هم راضی بود، آنجا برایش امن و امان بود.

موقع کار کردن مجبور بود از همه توانایی‌هایش استفاده کند، چون چشم به هم می‌زد سر ماه می‌شد و وقت پرداخت اجاره‌خانه و هنوز نفس نکشیده فصل تمام می‌شد و موعد پرداخت شهریه و هزینه‌های مدرسه خواهر و برادر کوچک‌تر! اگر می‌توانست کاری در یک آرایشگاه بالای شهر پیدا کند...

به زن چهل، چهل و پنج ساله‌ای که چپ و راست موهای تازه قیچی‌خورده‌اش را در آینه برانداز می‌کرد، لبخندی مادرشوهرپسند نشان داد و پیش از اینکه شروع به جمع کردن کپه موهای روی زمین بکند، گفت:

ــ چقدر موی کوتاه بهتون می‌آد، خیلی ناز شدین!

البته هیچ ناز نشده بود. مدل مصری اصلاً به موهای نیمه سوخته و وزوزی‌اش نمی‌آمد. بهتر بود موها تا روی شانه‌اش باشند که همیشه آن را پشت سرش جمع کند، لابد با یک کلیپس قد کله...

رضایت و خرسندی از صدای زن می‌بارید، وقتی لبخند لی‌لی را جواب داد و گفت:

ــ راست می‌گی؟!

معلوم بود دلش می‌خواهد تعریف بیشتری بشنود. انعام بده بود، داد می‌زد!

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۱)
جاوید
۱۳۹۹/۱۰/۲۸

نثر روان ، پرکشش و جذاب

ماه تابان
۱۳۹۹/۱۰/۲۹

ازدیدمن کتاب خوبی بود باموضوعی متفاوت ومتن روان دوستش داشتم

میترا
۱۳۹۹/۱۰/۲۹

داستان خیلی جذاب و پر کششی داره از خواندنش لذت بردم و حتماً توصیه میکنم

هما
۱۳۹۹/۱۱/۰۲

با نثری روان ودل نوشته ای بسیار زیبا و پرکشش که اجازه نداد لحظه ای کتاب را از خودم دور کنم. به امید خلق لحظات دلچسب در کتابی دیگر.

09366607771
۱۳۹۹/۱۱/۱۴

فریبانه،کتاب جذاب وغیرقابل پیش بینی. زندگی،انتخاب،بخشش،نابودی وتباهی عمرعزیزبخاطرانتقام ودرنهایت پایان. خانم نیکپوربسیارزیرکانه به نکات ریزتوجه کردن وخواننده رومشتاق برای ادامه ی داستان قرارمیده طوری که حس میکنی خودت توجایگاه کاراکترقرارداری وهمش فکرمیکنی الان بایدچکارکنی؟ کتابش روتوصیه میکنم چون درس خوبی برای زندگی داره❤

کاربر ۲۷۹۱۹۱۲
۱۳۹۹/۱۱/۲۹

چرت و بیهوده خوانی بود فقط نثرش خوب بود کارهای روتین که میخواستی به اوج برسی ولی نمیرسیدی

mahsa_saeedeh
۱۳۹۹/۱۲/۲۷

داستان خوبی داشت با اینکه سوژه جدیدی نبود اما داستانش متفاوت و دوست داشتنی بود . فقط مونولوگ های طولانی داشت که برای من جلو بردن داستان سخت می شد . اخرش واقعا شگفت زده شدم و توقعش رو نداشتم

- بیشتر
f.s
۱۳۹۹/۱۲/۱۴

سلام کتابش خیلی خوب بود.نثرش روان وکشش زیادی داشت.امیدوارم خانم نیک پورموفق باشن

shima
۱۳۹۹/۱۱/۱۶

رمان خیلی خوبی بود. نثر روان و جذابی داشت؛ به طوری که نمیتونستم بین خوندنش وقفه بندازم. مشتاقانه ادامه میدادم تا ببینم لی لی چیکار میکنه؟ چه تصمیمی میگیره؟ پشت این همه نور و رنگی که به یکباره به زندگیش

- بیشتر
kiana2011
۱۳۹۹/۱۱/۲۰

خیلی پرکشش و روان بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۱۰)
به کسایی که هر وقت اراده کنن می‌تونن گریه کنن اعتماد ندارم. به کسایی که جلوی دوربین ژست بگیرن اعتماد ندارم. کسایی که راحت قسم می‌خورن، راحت قول می‌دن، راحت دربارهٔ خودشون حرف می‌زنن و به کسایی که توی جمع‌های غریبه بلافاصله شصت تا دوست پیدا می‌کنن نمی‌تونم اعتماد کنم.
Shamini
تو کسی هستی که هستی. مهم‌تر از اون، تو کسی هستی که تصمیم می‌گیری باشی. اما این، کارِت رو یه‌کم سخت می‌کنه. پذیرش مسئولیت تصمیم‌هایی که می‌گیری ترس داره، خیلی‌ها این‌طور نیستن چون بیشتر آدما نیاز دارن مشکلات و بدبیاری‌هاشون رو گردن کسی بندازن. گاهی وقت‌ها تنها خوبی مشورت کردن همینه... این حرفمو جدی نگیر! اما واقعیت اینه که همهٔ ما با هر نوع مشاوره‌ای درنهایت اون کاری رو می‌کنیم که دلمون می‌خواد. تویی که خودت تصمیم می‌گیری و انتخاب می‌کنی پس چاره‌ای نداری جز اینکه پای ضرر و زیانش هم وایسی و البته منافع تصمیم‌هات.
Fateme Soltani
اگه قرار باشه زندگی برات آسون‌تر بشه کسی جز خودت نمی‌تونه کمکت کنه.
Shamini
توانایی‌های خودت، هوش، استعداد، پشتکار و خواسته‌هات تو رو به اهدافت می‌رسونن نه لقمهٔ حاضر و آماده‌ای که کسی به دهنت بذاره
Shamini
به نظر شما آدم بدبخت چه شکلیه؟ ــ شکل تو نیست. غمگین هستی و شاید، شاید سرخورده... اما ناامید نیستی و این یعنی با بدبختی خیلی فاصله داری.
Fateme Soltani
معتقدم اگه انتخاب‌های ما برمبنای شناختی باشه که از خودمون داریم، اگه نتونیم جاده‌ای پیش رومون بسازیم، ولی می‌تونیم چیزی که هست رو آبادتر کنیم. شک ندارم امروز اگه کسی بهت پیشنهاد پارسال شیرین رو بده تو هرگز انتخابش نمی‌کنی چون امروز دیگه فهمیدی اگه قرار باشه زندگی برات آسون‌تر بشه کسی جز خودت نمی‌تونه کمکت کنه. قطعاً حالا می‌تونی با خودت فکر کنی توانایی‌های خودت، هوش، استعداد، پشتکار و خواسته‌هات تو رو به اهدافت می‌رسونن نه لقمهٔ حاضر و آماده‌ای که کسی به دهنت بذاره، ولی مطمئناً یک سال پیش فهمیدن این‌ها تقریباً غیرممکن بوده برات. لی‌لی به‌یک‌باره احساس خستگی کرد. آن لحظه ذهنش ناتوان بود از قبول آنچه می‌شنید. حس می‌کرد به زمان بیشتری نیاز دارد تا تصمیم بگیرد دست از سرزنش و محکوم کردن خودش بردارد، تا بتواند بار سنگین و کمرشکن گذشته را گوشه‌ای بگذارد و به آباد کردن جادهٔ پیش پایش فکر کند یا فکر کند این جاده هرگز آباد نخواهد شد، نه وقتی تنهاست، تنهای تنها.
Fateme Soltani
بعد از آن سال او معنی فقر را یاد گرفت، معنی تفاوت‌ها، فاصله‌ها... می‌خواست بگوید حس کسی را داشته که دندانی به عصب رسیده داشته، مسکن قوی‌ای خورده و ساعتی دندان خراب را از یاد برده ولی، اثر مسکن که کم و کمتر شده درد دوباره هجوم آورده، بیشتر... خیلی بیشتر!
Fateme Soltani
به کسایی که هر وقت اراده کنن می‌تونن گریه کنن اعتماد ندارم. به کسایی که جلوی دوربین ژست بگیرن اعتماد ندارم. کسایی که راحت قسم می‌خورن، راحت قول می‌دن، راحت دربارهٔ خودشون حرف می‌زنن و به کسایی که توی جمع‌های غریبه بلافاصله شصت تا دوست پیدا می‌کنن نمی‌تونم اعتماد کنم.
دردونه
جایی خوندم ریشهٔ تمام بیماری‌ها در سه چیزه؛ تعلق‌خاطر داشتن، تنگ‌نظری و حسادت.
Shamini
بیا که در تن پژمرده جان درآید باز، درآ که در دل خسته توان درآید باز!
Shamini

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۶۰۸ صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۵,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۰/۰۲
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۷۲-۹۹۷-۴
تعداد صفحات۶۰۸صفحه
قیمت نسخه چاپی۸۵,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۸/۱۰/۰۲
شابک۹۷۸-۹۶۴-۳۷۲-۹۹۷-۴