معرفی و دانلود کتاب پنجره جنوبی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب پنجره جنوبی

کتاب پنجره جنوبی

نوع کتاب
۳.۷(از ۸۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
م. بهارلویی
انتشارات: 
انتشارات سخن
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب پنجره جنوبی

کتاب پنجره جنوبی نوشتهٔ م. بهارلویی است و انتشارات سخن آن را منتشر کرده است.

درباره کتاب پنجره جنوبی

رمان یکی از راه‌های انتقال احساسات است. نویسنده برای بیان حقیقت احساسات و عواطفش به زبانی نیاز دارد که او را از سردی مکالمه روزمره دور کند و بتواند با آن خیالش را معنا کند و داستان و رمان همین زبان است. با داستان از زندگی ماشینی و شلوغ روزمره فاصله می‌گیرید و گمشده وجودتان را پیدا می‌کنید. این احساس گمشده عشق، دلتنگی، دوری و تنهایی و چیزهای دیگری است که سال‌ها نویسندگان در داستانشان بازگو کرده‌اند.

داستان معاصر در بند چیزی نیست و زبان انسان معاصر است. انسان معاصری که احساساتش را فراموش کرده‌ است و به زمانی برای استراحت روحش نیاز دارد. نویسنده در این کتاب با احساسات خالصش شما را از زندگی روزمره دور می‌کند و کمک می‌کند خودتان را بهتر بشناسید. این کتاب زبانی روان و ساده دارد و آیینه‌ای از طبیعتی است که شاید بشر امروز فرصت نداشته باشد با آن خلوت کند. نویسنده به زبان فارسی مسلط است و از این توانایی برای درک حس مشترک انسانی استفاده کرده است.

گلبو بعد از مرگ مادرش بسیار تنها می‌شود. بعد از این ماجراست که همسرش علیرضا هم او را ترک می‌کند. گلبو به دلیل اتهامی رهسپار شمال می‌شود و در این حین، متوجه می‌شود که باردار است. او می‌خواهد بچه را سقط کند، تااینکه با دکتر مهشید که در کار خیر و همسرش که گلخانه‌دار است، آشنا می‌شود. آن‌ها بچه‌دار نمی‌شوند. دکتر مهشید قصد دارد فرزند گلبو را به فرزندی انتخاب کند؛ اما با مسائلی که پیش می‌آید دکتر و همسرش طلاق می‌گیرند و گلبو موقتا پیش امیرسام، همسر مهشید می‌ماند. علیرضا که هنوز نتوانسته از فکر گلبو بیرون بیاید به دنبال او می‌گردد... .

خواندن کتاب پنجره جنوبی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران داستان‌های ایرانی پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب پنجره جنوبی

«ویلای دوبلکس پر بود از رقص نور و گاز مه‌مانندی که زیر پای جوانان می‌لغزید! بوی خاصی در فضا پیچیده بود که بی‌ربط نبود به چند جوان گوشه‌ی سالن و سیگاری که بینشان رد و بدل می‌شد. دو مرد هم مثل وصله‌ی ناجور این مهمانی، ایستاده بودند جلوی میز بار! نگاه یکی از آن‌ها غریبانه و ناخرسند بین جمع می‌گشت و دیگری بی‌خیال و بی‌قید، با نخ سیگار کشیده نشده‌ای میان انگشتانش بازی‌ بازی می‌کرد و از میان تای انگشتانش نوبت به نوبت تاب می‌داد و می‌برد تا نزدیک شست و برمی‌گشت سمت انگشت کوچکش!

ــ فکر کنم اونا خودشونن؟

برگشت سمت همراهش که با سر گوشه‌ای را نشان می‌داد، شش هفت دختر و پسر دور هم جمع شده بودند. جواب مردِ به ظاهر بی‌خیال، به همراه عصبی و کلافه‌اش فقط "هوم" بود و نگاهش تیزتر از قبل روی آن‌ جمعیت تیز شد!

دختر قد بلندی از میان آن جمع شش هفت نفره، با لباس‌هایی نافرم و بدن نیمه برهنه و آرایش غلیظ و پر اکلیل، از لحظه‌ی ورودش به این ویلای خارج از شهر، دنبال این دو نفر می‌گشت. وقتی متوجه شد نگاه آن‌ها هم به اوست، از همان فاصله با ناز و ادا لبخندی به عنوان سلام به رویشان زد که جوابی از این دو نداشت. مرد عصبی، چینی به دهان و بینی‌اش داد و پرسید:

ــ چندتا دخترن، کدوم از ایناست؟

ــ قراره همین دختره بهمون نشونش بده!

و همچنان که با سیگارش بازی می‌کرد با سر دختر قد بلند را نشان داد. دختر که هنوز نیم توجهش این سمت بود، دست انداخت دور شانه‌ی دختری که از خودش کوتاه‌تر بود و با همین حرکت ساده، به آن‌ها نشان داد کیس مورد نظرشان، همان دختر قد متوسط است!

مردی که ظاهرش آرام‌تر از همراهش بود، همان‌طور که سیگار را می‌چرخاند بین انگشتان میانی و حلقه، کاملا برگشت رو به جمع و کمرش را تکیه داد به میز بار و هر دو آرنجش هم نشست روی سطح سفید و صیقلی آن.

دختر قد بلند دستش را از روی شانه آن یکی دختر برداشت و جای دست او را، دست مرد جوان دیگری گرفت.

مرد عصبی و کلافه چینی داد به دهان و بینی و کفری گفت:

ــ اون سگ‌مصبِ بی‌پدر که باهاشه کیـــه؟

سوالش جوری بود که انگار خودش می‌دانست کیست، اما به چشمانش اعتماد نداشت. مرد کنار دستش، همان‌طور که فندکی را از جیب شلوارش درمی‌آورد، اسم "فرنود" را گفت. مرد عصبی نفس عمیقی کشید و معترض گفت:

ــ همون که پول برای باکره‌ها می‌ده؟

همراهش، سیگار را گذاشت لای لب‌ها و به گفتن "هوم" خفه‌ای بسنده کرد، هومی که با آن همه سر و صدا به سختی به گوش مرد کنار دستش رسید.

فرنود دست از شانه دختر برداشت و همزمان که صدای قهقهه خنده‌ی جمع چند نفره‌اشان هوا رفته بود، انگشتانش مشت شد دور مچ دختر قد متوسط و هر دو با لبخندی روی لب، رفتند سمت پله‌های گردانی که به نیم‌طبقه‌ی بالا راه داشت. مرد عصبی چینی به دهان و بینی‌اش داد و زیر لب لندید:

ــ این‌جا لجنزاره!... حتما خبر داری که اون بالا جای یه مشت نر بکن در رو و یه مشت هرزه‌ی بِکَن دوزاریه؟!

آن یکی با لحنی که انگار کم‌کم داشت خونسردی ذاتی‌اش را فراموش می‌کرد، با لب و دهانی که چفت شده بود روی سیگار، زیر لبی برای خودش وز زد:

ــ بچه باغبونِ بی‌اصل و نسب!

و فندک نقره‌ای را نشاند زیر سیگار و دود تلخش را فرستاد ته ریه!»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب پنجره جنوبی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتاب:پنجره جنوبی
موضوع:رمان، داستان ایرانی
نویسنده:م. بهارلویی
انتشارات:انتشارات سخن
سال انتشار نسخه فیزیکی:۱۴۰۰/۱۰/۰۱
فرمت کتاب:EPUB
حجم فایل کتاب:۶.۵۵ مگابایت
شابک:۹۷۸۶۲۲۲۶۰۰۵۷۰
تعداد صفحه‌ها:۸۲۰ صفحه
قیمت کتاب:۴۰۰۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

mona beigi
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۰/۲۹

گاهی آدم‌ها با قضاوت‌ها و خودخواهی‌هایشان چنان زخمی بر روح و روان دیگران می‌زنند که اگر مرهمی هم بر آن بگذاری، جای سوزش و دردش تا مدت‌ها همراه آن شخص باقی می‌ماند. . "پنجره‌ی جنوبی" به قلم "م.بهارلویی" که از نشر"سخن" به...بیشتر

۰
✨Dreamer Witch✨
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۱۲

کتاب خیلی خوبی بود. اوایل کتاب همه چیز خیلی گنگ بود و همین هم باعث می‌شد که شخصیت‌ها رو به نادرستی قضاوت کنم، اما هر چی جلوتر رفتم، متوجه شدم که چقدر در اشتباه بودم و قضاوت آدم‌ها از روی...بیشتر

۰
کاربر ۳۰۰۰۷۱۶
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۱۲/۲۵

داستان خیلی اطناب داشت و الکی طولانی بود. غیر از اون به نظرم به شخصیت خانم ها هم توش توجه ای نشده بود. اینکه یک مردی بی اعصاب باشه همش در حال دعوا و آتیش بپا کردن از نظر من...بیشتر

۰
×=×(mahbobeh)×=×$
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۶/۱۸

کتاب قشنگی بود وارزش خوندن داشت

۰
کاربر ۱۱۳۸۹۶۱
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۲۰

کتاب قشنگیه و پر از ادرنالین،عاشق نهال میشید

۱
کاربر ۱۶۳۱۵۹۸
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۰/۰۹

قلم نویسنده خیلی خوب بود نویسنده اشراف کاملی به توصیف محیط زندگی شخصیت ها و حالات آن ها داشت فقط یک قسمت هایی احساس میشد داستان از سیر طبیعی و منطقی خارج شده و حالت رویایی و تخیلی پیدا میکنه...بیشتر

۰
کاربر ۱۶۱۵۵۷۰
مطمئن نیستم.
۱۴۰۱/۱۲/۱۰

در متوسط رو به خوب بود،ولی خیلی کشدار بود

۰
maryam.m
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۹/۰۵

عالی بود اولش یخورده گنگ بود که این مهارت نویسنده رو نشون میده من به شخصه عاشق نهال و شیرین کاریهاش شدم نویسنده بعنوان یه مادر خیلی قشنگ حالتها و رفتارهای یه بچه دوساله رو توصیف کرده

۰
پاییز
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۳/۲۷

عالی تقدیم به دوستم آقای اسماعیلی عزیز.

۰
13700
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۶/۰۲

خوب بود از توصیفهای نهال دلم بچه خواست😅

۰
عرفانه زنگنه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۳/۰۸/۲۹

دوست داشتنی

۰
سروناز
۱۴۰۲/۰۷/۳۰

من خیلی لذت بردم نسخه چاپی رو قبلا خونده بودم عالی بود

۰
math
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۷/۰۲

داستان خانوادگی خوبی هست.

۰
Sahar
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۳/۰۴

۲۰۰صفحه ی اول برام گنگ بود و متوجه ارتباط شخصیت ها باهم نمیشدم ولی بعدش خوب شد قشنگ بود و نشون میداد یه طرفه به قاضی رفتن و به شنیده ها اعتمادکردن ممکنه چه بلایی سر آدما بیاره

۰
Butterfly
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۵/۰۱/۲۱

خیلی دوسش داشتم شخصیت‌ها خیلی واقعی بودن و فضا کاملا قابل لمس بود توصیه می‌کنم بخونید حداقل ارزش یک بار مطالعه رو داره

۰

بریده‌هایی از کتاب

n re
۱۲
درد بی‌خبری نکشیدی بفهمی چی می‌گم!
n re
۱۰
می‌گن زن‌ها شکننده و ضعیفن، اما مردهایی که عاشق می‌شن شکننده‌ترن...
n re
۹
دنیا با نفرت قشنگ نیست. نمی‌خوای بی‌خیال نفرتت بشی و به زندگی عادیت برسی؟
n re
۹
وقتی زیاد صبور باشی کسی محلت نمی‌ذاره! کسی نمی‌بیندت! از کنارت رد می‌شن و خاکی که روت نشسته پاک نمی‌کنن، بهت نمی‌رسن!... کسی نمی‌بینه که بالاخره برگ دادی یا نه! کسی نمی‌فهمه بزرگ شدی یا نه!... غم بیفته به جونتم کسی نمی‌فهمه!...
n re
۸
دست تو توی سفره‌ای بوده که من پهن کرده بودم و نون و نمک منو خوردی... نمکدونو نشکن که بد می‌بینی!
n re
۶
زندگی همیشه اون چیزی نیست که ما می‌خوایم.
n re
۶
حق هیچ گلی، مُردن نبود!
n re
۶
آدم موفق هیچ‌وقت تمام برگ‌هایی که باعث بردش می‌شه رو نمی‌کنه...
n re
۵
زل زد به خانه سرد و بی‌روح بی‌بی! چه‌قدر دلش برای بی‌بی تنگ شده بود!
n re
۴
گیاه‌های کم‌توقع رو می‌شه گذاشت پشت پنجره‌های شمالی... کم‌توقع و آروم!... گلدونای پشت پنجرهٔ شمالی از اون گل و گلدونایی هستن که می‌تونی ولشون کنی بری سفر و اصلا یادت بره هستن... مهندس و نهال از جلوی دیدش گم شدند، بغض کرد و زیر لبی برای خود گفت: ــ چه‌قدر گیاه‌های پشت پنجرهٔ شمالی مظلومن...