با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی اثر مری ترامپoff

کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی

نویسنده:مری ترامپمترجم:مهدی خجستهانتشارات:انتشارات نگاهسال انتشار:۱۳۹۹تعداد صفحه‌ها:۲۸۰ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۲.۳از ۶ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها۲۸۰ صفحه

دسته‌بندی
خاطرات۱ مورد دیگر

معرفی کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی

کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی اثر مری ترامپ، برادرزاده‌ی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا است. او در این کتاب به معرفی عمویش، ترامپ مرد خطرناک جهان پرداخته است.

کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی را با ترجمه‌ی مهدی خجسته بخوانید و با رازهای ناشنیده‌ی این مرد و زندگی خانوادگی او آشنا شوید.

درباره‌ی کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی

مری ترمپ در کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی دست به افشای اطلاعاتی از زندگی خانوادگی عمویش، دونالد ترامپ، رئیس جمهوری آمریکا زده است که شما را شگفت‌زده خواهد کرد. او برای نوشتن این کتاب به حافظه‌اش رجوع کرده است. مری ترامپ جو خانوادگی نامناسبی را که در خانواده‌ی آن‌ها وجود داشته و باعث به وجود آمدن رابطه‌ای بیمارگونه بین والدین و فرزندان شده است، تشریح می‌کند و توضیح می‌دهد که چطور در نهایت همه‌ی اینها سبب شده تا دونالد ترامپ، تبدیل به مرد خطرناکی شود. 

کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی رازهایی را از زندگی خانوادگی ترامپ افشا می‌کند که تابه‌حال و پیش از آن، جایی نشنیده‌اید. 

کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم 

کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی برای تمام کسانی که دوست دارند درباره‌ی زندگی و رفتارهای دونالد ترامپ بیشتر بدانند، اثری عالی است.

بخشی از کتاب خیلی زیاد، اما همیشه ناکافی

ما فکر می‌کردیم نژادپرستی آشکار سخنرانی‌های دونالد، همه چیز را به‌هم خواهد ریخت، اما وقتی که جری فالول جونیور و دیگر اوانجلیکال‌های سفیدپوست از او حمایت کردند، حرفمان را پس گرفتیم. مرین که از چندین دههٔ قبل کاتولیکی متعصب بود خشمگین شد و گفت:

«چه مرگشان شده؟ تنها باری که دونالد به کلیسا رفته وقتی بود که دوربین‌ها آنجا بودند. شگفت آور است. او به هیچ اصولی پایبند نیست. هیچ!»

دونالد در طول کارزار انتخاباتی هیچ حرف درست و حسابی نزد، به‌جز بی‌احترامی به هیلاری کلینتون وزیر امور خارجهٔ آمریکا، شایسته‌ترین کاندیدای ریاست‌جمهوری در تاریخ کشور، که او را «زنی کثیف» نامید و سرگئی هووالسکی، خبرنگار نیویورک تایمز را تمسخر کرد. من یاد تمامی مراسم خانوادگی می‌افتم که در طول آنها دونالد دربارهٔ تمام زنانی که از نظر او چاق و زشت بودند یا مردهایی که معمولاً موفق‌تر یا قدرتمندتر بودند، بازنده می‌نامید، درحالی‌که پدربزرگم و مرین، الیزابت و رابرت همه می‌خندیدند و او را تأیید می‌کردند. این مدل مسخره‌کردن مردم پشت میز شام خانوادهٔ ترامپ امری رایج بود. چیزی که مرا شگفت‌زده می‌کرد این بود که او همیشه از این موضوع قسر در می‌رفت. وقتی برای ریاست‌جمهوری داوطلب شد، رفتارهایی که فکر می‌کردم باعث ردصلاحیت او شوند، باعث قدرتمندتر شدن او شد. هنوز هم نگران نبودم، مطمئن بودم که او هرگز انتخاب نخواهد شد، اما اینکه او بخواهد خودش را در این زمینه امتحان کند ترسناک بود.

در اواخر تابستان ۲۰۱۶، فکر کردم دست به افشای مطالبی بزنم که می‌دانستم دونالد را حتماً رد صلاحیت می‌کنند. او از ماجرای کنوانسیون ملی جمهوریخواهان و درخواستش برای «متمم دوم قانون اساسی» برای توقف هیلاری کلینتون تا حدودی سالم بیرون آمده بود. حتی حملهٔ او به خضر و غزاله خان، والدین همایون، کاپیتان ارتش آمریکا که در عراق کشته شده بود، هم مهم به نظر نمی‌رسید. پس از انتشار نوار بازدید هالیوود، باز هم اکثر جمهوریخواهان طرفدار دونالد بودند.

دونالد در مسابقات رقیب سرسختی بود و همیشه تلاش می‌کرد برندهٔ رقابت‌ها باشد، حتی اگر در ازای آن کارهای ناشایست، غیرمسئولانه، و تحقیرآمیزی انجام دهد. فکر می‌کردم امکان ندارد این اتفاق دوباره تکرار شود، اما تکرار شد.

نظرات کاربران

hamex
۱۳۹۹/۰۶/۲۲

ترجمه سرسری و جملات نامفهوم! کاش مترجم محترم کمی با تأمل بیشتر کتاب را ترجمه می‌کرد. تنها قربانیِ این مسابقات ترجمه، خریداران کتاب نیستند، بلکه خود صنعت ترجمه، از این بابت بسیار زیان خواهد دید.

Mahdi
۱۳۹۹/۰۶/۱۵

کسانی که ترامپ را سر کار آوردند، حال از او فاصله گرفته و مثل زباله دور انداختند.

fiffzi
۱۳۹۹/۱۱/۱۰

ترجمه‌ی فاجعه. فارسی نامفهوم. بدون حتا یک‌بار روخوانی قبل از چاپ. کلکسیون اشتباهات.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۲)
«اگر روح در تاریکی رها شود، گناه صورت خواهد گرفت. گناهکار کسی نیست که گناه را مرتکب می‌شود، بلکه کسی است که باعث تاریکی می‌گردد.» ویکتور هوگو، بینوایان
helya.B
الکل در جمع‌های خانوادگی ما سرو نمی‌شد. در خانهٔ پدربزرگم فقط با نوشابه و آب سیب پذیرایی می‌شد.
helya.B
نخستین چیزی که در اتاق غذاخوری توجه مرا به خود جلب کرد، زیبایی آنجا بود، چوب تیرهٔ جلاخورده، چیدمان نفیس و دست نوشته‌های روی کارت‌ها و منوها (سالاد کاهوی سردسیری، پورهٔ سیب‌زمینی، بخش عمده‌ای از وعدهٔ غذایی خانواده ترامپ، فیلهٔ گوشت گاوی واگیو). دومین چیزی که بعد از نشستن توجه‌ام را جلب کرد، چیدمان صندلی‌ها بود. در خانوادهٔ من، همیشه می‌توانید ارزش خود را با توجه به جایی که می‌نشینید ارزیابی کنید، اما من اهمیت ندادم، همه کسانی که با آنها احساس راحتی می‌کردم، برادر و همسر برادرم، دخترخواندهٔ مرین و همسرش، نزدیک من نشسته بودند.
helya.B
دونالد در درگاه ایستاده بود و به محض ورود افراد با آنها سلام و احوال‌پرسی می‌کرد. من یکی از آخرین کسانی بودم که وارد شدم. هنوز سلام نکرده بودم، ولی وقتی مرا دید، با نگاهی غافلگیرانه به من اشاره کرد، سپس گفت: «مخصوصاً از تو خواسته‌ام که اینجا باشی.» این همان چیزی بود که او اغلب برای به‌دست آوردن دل کسی می‌گفت و در گفتن حرف خود در بهترین زمان که بیشترین تأثیر را داشته باشد استعداد خاصی داشت، زیرا می‌دانستم که این حرف او در اصل حقیقت ندارد. او آغوشش را باز کرد و برای اولین بار در عمرم مرا در آغوش گرفت.
helya.B
دونالد هر از چندگاهی به‌طور ابهام برانگیزی می‌گفت: «از زمانی که جرج واشنگتن در این عمارت زندگی می‌کرده، این عمارت هرگز نمای بهتری نداشته است.» راهنما آنقدر مؤدب بود که به این نکته اشاره نکرد که این عمارت تا زمان مرگ جرج واشنگتن اصلاً وجود نداشته.
helya.B
راهنمای کاخ سفید در بیرون دفتر بیضی به ما ملحق شد و به ساختمان اداری در طبقهٔ بالا رفتیم تا از آنجا بازدید کرده و سپس شام بخوریم. در طبقهٔ بالا به اتاق لینکلن رفتیم. نگاهی گذرا به داخل اتاق انداختم و از دیدن سیبی نیمه‌خورده روی میز کنار تخت شگفت‌زده شدم.
helya.B
به اطراف نگاهی انداختم. ملانیا، ایوانکا و دانی رسیده بودند و در کنار دونالد ایستاده بودند که همچنان روی صندلی نشسته بود. مایک پنس با لبخندی نیمه‌جان بر روی صورتش همچنان در کناری ایستاده بود، مثل نگهبانی که همه می‌خواستند از او دوری کنند.
helya.B
پسر عمویم اریک و همسرش لارا که تابه‌حال آنها را ندیده بودم، درست کنار در ایستاده بودند و به همین خاطر گفتم، «سلام اریک، من مری دختر عمویت هستم.» او گفت: «البته که تو را می‌شناسم.» گفتم: «خب، مدت زیادی بود که همدیگر را ندیده بودیم. فکر می‌کنم آخرین باری که شما را دیدم هنوز در دبیرستان درس می‌خواندی.» او شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: «احتمالاً درست است.» او بدون اینکه مرا به لارا معرفی کند، همراه با او دور شدند.
helya.B
در اواخر پاییز ۱۹۸۵، یک سال بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه تافتس، در مقابل او نشستم و از او خواستم اجازه دهد که به مدرسه برگردم. او به من نگاه کرد و گفت: «احمقانه است. برای چه می‌خواهی به مدرسه بروی؟ فقط به مدرسهٔ تجارت برو و مسئول پذیرش شو.» «می‌خواهم مدرکم را بگیرم».
helya.B
از میان درهای مشبک می‌دیدم که هنوز جلسه‌ای درحال برگزاری است. مایک پنس معاون رئیس‌جمهور در کناری ایستاده بود، اما پال رایان، سخنگوی کاخ سفید، سناتور چاک شومر و عده‌ای دیگر از اعضای کنگره و کارکنان، دور دونالد، که پشت میز روزولت ایستاده بود، جمع شده بودند. این صحنه مرا یاد یکی از تاکتیک‌های پدربزرگم انداخت، همیشه اطرافیانش را مجبور می‌کرد در دفتر بروکلین یا در منزلش در کویینز نزد او بروند و او می‌نشست درحالی‌که بقیه ایستاده بودند.
helya.B