با کد تخفیف Salam اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
کتاب سالار مگس‌ها اثر ویلیام گلدینگoff

کتاب سالار مگس‌ها

نویسنده:ویلیام گلدینگمترجم:حمید رفیعیانتشارات:انتشارات بهجتسال انتشار:۱۳۹۷تعداد صفحه‌ها:۳۷۲ صفحهدسته‌بندی:امتیاز:
۳.۵از ۱۰۸ رأیخواندن نظرات

سال انتشار۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها۳۷۲ صفحه

دسته‌بندی
رمانبرنده نوبل۳ مورد دیگر

خرید آنلاین نسخه چاپی سالار مگس‌ها

مشاهده همه

معرفی کتاب سالار مگس‌ها

کتاب سالار مگس‌ها نوشته ویلیام گلدینگ برنده جایزه نوبل ادبیات است که توسط حمید رفیعی ترجمه شده است. سالار مگس‌ها روایت تعدادی دانش‌آموز است که هواپیمایشان در یک جزیره خالی سقوط می‌کند و مجبور می‌شوند خودشان زندگیشان را اداره کنند.

درباره کتاب سالار مگس‌ها

هواپیمای حمل دانش‌آموزان در یک جزیره متروکه سقوط می‌کند و تعدادی از آن‌ها زنده می‌مانند رالف یک صدف پیدا می‌کند و در آن فوت می‌کند، صدای بلندی که صدف ایجاد می‌کند کم‌کم بچه‌ها را دور هم جمع می‌کند. بچه‌ها تصمیم می‌گیرند برای خودشان یک رییس انتخاب کنند و در رای‌گیری رالف انتخاب می‌شود او به بقیه می‌گوید برای ادامه بقا باید آتش روشن کرد و آتش را روشن نگه‌داشت. زمان زیادی از سکونت‌شان در جزیره نگذشته است که خبری بین بچه‌ها پخش می‌شود، هیولایی در جزیره دیده شده است. هیولایی که یک بار از آب بیرون آمده و یک بار از هوا. خبر وجود هیولا بین بچه‌ها منجر به اختلافات شدید و جدا شدن گروه گروه بچه ها از هم می‌شود.

کتاب سالار مگس‌ها با زبانی نمادین به وضعیت انسان‌ها در جوامع امروزی پرداخته است. در کتاب سالار مگس‌ها علاوه بر شکل ظاهری داستان با لایه دومی روبه‌رو هستیم که نقد جامعه بشری است. ویلیام گلدینگ پیش از اینکه نویسنده باشد شاعر است و با زبانی نرم و شاعرانه وقایع داستانش را روایت می کند.

خواندن کتاب سالار مگس‌ها را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب به تمام علاقه‌مندان به ادبیات داستانی جهان پیشنهاد می‌شود. رمان سالار مگس ها نمونه کامل یک شاهکار مدرن است.

درباره ویلیام گلدینگ نویسنده سالار مگس‌ها

ویلیام جرالد گولدینگ در ۱۹۱۱، در غرب انگلستان زاده شده است. تحصیلات خود را در دانشگاه آکسفورد در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به پایان برده و در ۱۹۴۰ به نیروی دریائی انگلیس وارد شده است. پنج سال بعنوان افسر نیروی دریائی در عمده‌ترین درگیری‌های جنگ دوم جهانی شرکت داشته و سپس اولین قصه خود، سالار مگس‌ها را در ۱۹۵۵ نوشته است.

بخش‌هایی از کتاب سالار مگس‌ها

دوقلوها، لبخندی درست شبیه یکدیگر به لب داشتند اما ناگهان توجه‌شان به تاریکی و چیزهای دیگری جلب شد و به اطراف نگاه کردند. شعله‌های آتش در حال زبانه کشیدن بود و بار دیگر نگاه آنان را به خود کشاند. اریک خر خاکی‌هائی را که دیوانه‌وار از این طرف به آن طرف می‌دویدند و نمی‌توانستند خود را از میدان نفوذ شعله‌ها برهانند نگاه می‌کرد. ناگاه به یاد نخستین باری افتاد که بچه‌ها ـ درست آن پایین که حالا کاملاً تاریک بود ـ آتش روشن کرده بودند. دوست نداشت آن خاطره را به یاد بیاورد؛ و نگاهش را به قله کوه دوخت.

سایر کتاب‌های ویلیام گلدینگ

مشاهده همه

نظرات کاربران

fattemeh91
۱۳۹۹/۰۵/۰۷

سلام من دیروز نسخه چاپی همین ترجمه رو خریدم هنوز شروع نکردم پس در مورد کتاب فعلا نظر نمیدم اما با توجه ب نظرات دوستان فصل پنج و نه کتاب رو با نسخه طاقچه مقایسه کردم فصل 9 ک حدود

- بیشتر
Shadi
۱۳۹۹/۰۱/۰۷

خود کتاب عالیه ولی یا مشکل مترجمه یا کسی که کتابو نصفه نیمه گذاشته! مثلابخش 9 نصفه است! کلا معلومه کتاب جذابیه از نشر دیگه یا مترجم دیگه امتحان کنید

Zarrin.V
۱۳۹۸/۱۲/۲۵

کتاب خوبی بود. متاسفانه تو چیدمان صفحات مشکل داشت. مثلا فصل نه تمام نشده وارد فصل ده شد و ادامه فصل نه یهو وسط فصل ده گنجانده شده بود. لطفا یه بار دیگه این کتاب رو ویرایش کنید

نَعنا🌿
۱۳۹۹/۱۲/۱۰

این کتاب رو با جزئیات نخوندم ولی جذابیتش من رو با خود به دنیای درون کتاب برد. اگر روحیه حساسی دارین ممکنه با خوندن این کتاب غم عمیقی رو تجربه کنین، غمی برای انسانیت، برای معصومیت های از دست رفته، برای

- بیشتر
esrafil aslani
۱۴۰۰/۰۴/۰۲

در بیان مقصود خود، گلدینگ از نماد‌های گوناگونی بهره می‌گیرد. نه‌تنها اشخاص قصه را می‌توان تصویرهایی از لایه‌های گوناگون جامعه دانست، حتی اشیاء خاصی در جریان داستان، کیفیتی نمادین به خود می‌گیرند. "صدف" که عنوان اولین فصل قصه را به

- بیشتر
حامد قاسمی
۱۳۹۹/۰۱/۰۵

سلام فایل مشکل داره فصل هیولای دریایی یه دفعه وسطاش میپره نفهمیدم چطور شد بچه ها قانع شدن برن دنبال هیولا سیمون چی گفته بود که شرمنده بود لطفا اگه اصلاح کردید خبر بدید مجبورم کتاب رو همینجا ولش کنم

LORD
۱۳۹۸/۱۲/۰۷

عالی هستش حتما پیشنهاد میکنم به درد تمامی سنین هم می خوره توی انگلیس این کتاب رو در دبیرستان تدریس می کنند

🍃بانو🌼
۱۳۹۹/۰۶/۱۷

راستش اوایل کتاب بسیااار کسالت بار بود و به نظرم مناسب یه نوجوان بود کم کم کتاب بهتر شد و داستان جذابیت پیدا کرد متاسفانه ترجمه خوب نبود و قسمت هایی از کتاب گنگ و ناقص بود

AhmadrezaAsh2
۱۳۹۹/۰۵/۲۵

واقعا خیلی خوبن اینجور داستانا نمونه حیوانیش مزرعه حیوانات بود و نمونه انسانیش هم سالار مگس ها کسانی که هر کدوم رو دوست داشتن حتما اون یکی رو هم بخونن در خوندنش شک نکنید.

anita
۱۳۹۸/۱۲/۱۳

من سال ها پیش یه ترجمه قدیمی از این کتاب رو خوندم و هنوزم به عنوان یکی از بهترین کتاب ها ازش یاد می کنم. این کتاب منبع الهام داستان هایی مثل سریال لاست بوده.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه (۱۰)
بهش می‌گم تو زورت از من بیشتره، آسم هم نداری. بهش می‌گم تو با هر دو تا چشمات همه چی‌رو می‌بینی. من ازت نمی‌خوام عینکم رو بهم پس بدی، ازت خواهش نمی‌کنم. نمی‌گم چون پر زور هسی، مردونگی کن و عینکم رو بده ـ نه. من می‌گم حرفم حقه. عینکم‌رو بهم پس بده. بهت می‌گم تو مجبوری عینکم‌رو پس بدی!»
fatemed21
وقتی با تابش نور از بالا یا پایین، شکل چهره‌ها تغییر می‌کند، پس چهره راستین کدام است؟ اصلاً حقیقت هر چیزی چیست؟
Mahnaz Hoseini
سیمون با بدن کوچک و آفتاب سوخته خود همانجا ایستاد. حتی اگر چشمهایش را می‌بست، نمی‌توانست تصویر کله خوک را از فکر خود دور کند. چشمان نیم بسته و بی‌حالت خوک که ردپائی از بدبینی خاص دنیای بزرگترها در آن دیده می‌شد، گوئی می‌خواست سیمون را مطمئن کند که چقدر همه چیز زشت و بد است.
ramtin
طلوع و غروب مکرر خورشید نخستین ضرباهنگی بود که آنان بدان خو گرفته بودند. بچه‌ها از لطافت هوای بامدادی، درخشش خورشید، زیبائی دریای پر موج و گرداب‌خیز و بوی خوشی که در هوا پراکنده بود لذت می‌بردند؛ نشاط بازی‌کردن با یکدیگر آنچنان زندگی را سرشار می‌کرد که دیگر کسی آرزوئی نداشت، و اگر داشت آن را به فراموشی می‌سپرد.
ghazl
«همه‌تون گوش بدین. یه کم به من فرصت بدین که فکر بکنم چیکار باید بکنیم، اگر اینجا جزیره نباشه، برامون راه نجاتی هس. کار اولمون اینه که بفهمیم اینجا جزیره هس یا نیس. همه شماها همینجا می‌مونین و هیچ‌جا نمی‌رین. سه نفر از ماها ـ بیشتر نه، چون ممکنه گم بشیم ـ آره، فقط سه تا از ماها واسه اینکه بفهمیم اینجا جزیره هس یا نه، می‌ریم. من و جک و....»
ghazl
درست روبروی سیمون، روی نیزه‌ای چوبی سالار مگس‌ها نشسته بود و به او پوزخند می‌زد. سیمون نگاهش را برگرداند اما این بار، دندان‌های سفید و چشمان بی‌حرکت خوک روبرویش بود، و خون ... او نمی‌توانست به این چهره اساطیری و آشنا نگاه نکند.
Mohammad Tavakoli
اگه آدم از یکی بترسه، ازش بدش می‌آد اما نمی‌تونه درباره‌ش فکر نکنه. اونوقت آدم خودشو گول می‌زنه که خوب، چیزی نیس؛ اما دفعه بعد که دوباره می‌بیندش، مث آسم می‌مونه. نفس آدم بند می‌آد.
zhrayzdi
اگه آدم از یکی بترسه، ازش بدش می‌آد اما نمی‌تونه درباره‌ش فکر نکنه. اونوقت آدم خودشو گول می‌زنه که خوب، چیزی نیس؛ اما دفعه بعد که دوباره می‌بیندش، مث آسم می‌مونه. نفس آدم بند می‌آد.
zhrayzdi
بزرگترین عقاید، همواره آسان‌ترین آنها بوده است.
mania1990
دریا مغز او را فلج کرده بود. بیکرانگی دریا توجه او را به خود جلب می‌کرد. دریا، میان او و دنیای گذشته‌اش مانع بود و جدائی می‌انداخت. آن سوی جزیره در پناه پرده‌های بخار آب و مه، و آبگیر که نگاهبان آنان بود، فکر نجات به سر راه می‌یافت اما اینجا گستردگی وحشیانه و جنون‌آمیز اقیانوس، جدائی آدمی را از دنیای گذشته پیش چشم مجسم می‌کرد. اینجا آدم خورد می‌شد، بیچاره می‌شد، محکوم می‌شد. اینجا آدم ...
zhrayzdi