با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
خاگینه‌ی شیرین

دانلود و خرید کتاب خاگینه‌ی شیرین

خانواده‌ی باحال ۱

۴٫۶ از ۳۳ نظر
۴٫۶ از ۳۳ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب خاگینه‌ی شیرین  نوشته  ژان‌فیلیپ ارو وینی‌یو  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب خاگینه‌ی شیرین

خاگینه‌ی شیرین جلد اول از مجموعه خانواده باحال نوشته ژان فیلیپ ارو وینی‌یو است.

در هرکدام از کتاب‌های مجموعه خانواده باحال، که برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته شده است، ماجراهای جالب و هیجان‌انگیزی برای اعضای خانواده پیش می‌‌آید؛ از خاطرات دوران کودکی گرفته تا اتفاقات و ماجراهای روزانه یک خانواده باحال.

خواندن مجموعه یک خانواده باحال را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این مجموعه جالب و بامزه داستان‌هایی دنباله‌دار برای کودکان و نوجوانان دارد.

جملاتی از کتاب خاگینه‌ی شیرین (خانواده باحال جلد ۱)

ما برای تعطیلات کریسمس به کوهستان رفتیم.

پدر گفت: «مادرتون آب و هواش باید عوض بشه، اون به اکسیژن بیشتری نیاز داره. هیچ‌چیز بهتر از آب و هوای تمیز کوهستان نیست. سرمای خشک و هوای لذت‌بخش قله. یه تعطیلات عالی برای همه.»

برای ما سرمای خشک و لذت‌بخش قله هیچ معنی خاصی نداشت، به‌خصوص وقتی پدر اضافه کرد:

«این کادوی کریسمس همهٔ خانواده‌ست. بابا نوئل امسال ما رو به کوهستان می‌فرسته. اصلاً نمی‌تونید حدس بزنید که یک سفر هفت نفری چقدر هزینه داره! پس سعی کنید به‌تون خوش بگذره و خوشحال باشید.»

کسی که از همه بیشتر دلخور بود ژان ـ آ بود. این‌بار هم تلویزیون بی تلویزیون.

ژان ـ د با هیجان پرسید: «می‌تونم سورتمه سوار بشم و روی برف‌ها سُر بخورم؟»

او تنها کسی بود که به نظر خوشحال می‌رسید.

ژان ـ آ محکم جواب داد: «احمق، دلت رو به سورتمه خوش کردی! اگه توی هتل تلویزیون نباشه اصلاً به من خوش نمی‌گذره.»

من یک فهرست مخصوص کریسمس دارم. یک فهرست وارونه از هدیه‌هایی که باید از آنها دوری کرد. من هر سال این فهرست را به‌روز می‌کنم.

چیزهایی را که اصلاً دلم نمی‌خواهد برای کریسمس هدیه بگیرم، این تو یادداشت کرده‌ام. مثل کراواتی که هر سال مادر بزرگ به ما هدیه می‌دهد و مادر مجبورمان می‌کند هر موقع آنجا می‌رویم آن را ببندیم.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۲۳)
منصوره مصطفی زاده
۱۳۹۹/۰۳/۰۱

خیلی خوب

Hana
۱۳۹۹/۰۸/۰۶

خیلی باحال بود. من از اون قسمت هایی که بچه ها کتک می خوردن خیلی خوشم اومد چون نویسنده خنده دار توصیفش کرده بود. 😁😁

Zahra
۱۳۹۹/۰۸/۱۸

binazir bod 👌👌👌

🌾
۱۳۹۹/۰۸/۳۰

یه موردی من این کتابو خوندم ولی اسمش خانواده باحال نبود؛ماجرای ژان و ژان و ژان و... بود. خاگینه ی شیرین هم نبود؛املت شکر بود! فکر میکنم ترجمش هم تغییر کرده باشه ولی درکل من اون ترجمه شو خوندم قشنگ بود..

sima
۱۳۹۹/۰۲/۰۱

مجموعه ی بسیار بسیار جذاب و شیرینیه. حتما بخوانید! داستان شش تا برادر آتیش پاره است!

Arefeh
۱۳۹۹/۰۸/۱۰

قشنگ و زیبا

♡کرم کتاب♡
۱۳۹۹/۰۹/۱۷

فوق‌العاده❤️ کتاب خیلی عالی هست🌹

zahra
۱۳۹۹/۰۵/۰۵

عاااااااااااااااااااااااالی بود

🌈maryaysa🌈
۱۳۹۹/۰۵/۱۷

جذاب و هیجانی👍👍👍👍👌👌👌👌

ⓢⓐⓑⓐ
۱۳۹۹/۱۰/۰۸

فقط می تونم بگم عالیه ❤❣️

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹)
ژان ـ د گفت: «خب هلن دیگه!» پدر تکرار کرد: «هلن، هلن کیه؟» به قیافه‌های درمانده و گیج ما نگاه کرد و یکهو از خنده منفجر شد: «هیچ هلنی وجود نداره بچه‌ها. شما صاحب یه برادر کوچولو شدید! یه پسر دوست‌داشتنی ۴.۲ کیلویی.»
M ، A
«قبول کردن اشتباه، نیمی از بخششه»
۰۪۫H۰۪۫Λ۰۪۫ղ۰۪۫ĩ۰۪۫є۰۪۫ħ
پاک می‌کنیم، پوزخند زد. مادر عاشق سبزیجات و غذاهای آب‌پز و پر از ویتامین است. نخودفرنگی پاک کردن خیلی بامزه است، با انگشت پوست آن را می‌شکافی، داخلش پوستهٔ نازکی هست که نخودفرنگی‌ها آن تو مثل گلوله‌های هفت‌تیر، مرتب کنار هم چیده شده‌اند. ژان ـ د از فرصت استفاده کرد و دوتا از آنها را توی دماغش گذاشت، حالا باید او را سر و ته می‌کردیم و تکان می‌دادیم تا نخودها از دماغش دربیایند. پس طبیعی
Zahra
آشپزخونه برید بیرون. برید توی سالن، زود.» همیشه وقتی همه می‌خواستند با هم کمک کنند این‌طوری می‌شد. مادر لجش در می‌آمد و می‌گفت اصلاً در عمرش بچه‌هایی مثل ما ندیده انگار ما از قصد ناراحتش می‌کردیم. مادر گفت: «مهم نیست، حالا که این‌طوریه، من هم خبر خوب رو به‌تون نمی‌گم.» ژان ـ س پرسید: «می‌خوایم ماشین‌مون رو عوض کنیم؟» مادر گفت: «از اینم بهتر.»
Zahra
«حتماً دختر می‌شه. آمار این رو نشون می‌ده، دخترها همیشه طوری برنامه‌ریزی می‌کنن که ته تغاری و لوس باشن.»
ن. عادل
من معمولاً این‌جور وقت‌ها را خیلی دوست دارم؛ بوی خوبی می‌آید، خانه گرم است، شیشه‌های آشپزخانه بخار گرفته‌اند و می‌توانیم همان‌طور که به مادر کمک می‌کنیم با او حرف بزنیم.
Elham jannesari
ژان ـ آ شروع کرد: «بابا من می‌خواستم بگم.» ژان ـ د گفت: «این بچه مال ما نیست. گوش‌هاش برآمده نیست.» پدر با نگرانی تکرار کرد: «لعنتی! من بچهٔ کس دیگه‌ای رو اشتباهی آورده‌ام خونه. حالا باید چی‌کار کنیم؟» ژان ـ س: «اگر نگهش داریم چی؟ اما قلاده نداره.» ژان ـ د گفت: «قانونی نیست. باید یک سال و یک روز بگذره تا اون مال ما بشه.» ژان ـ آ پیشنهاد داد: «اگر بندازیمش توی دریا چطور، مثل مسافرهای غیر قانونی؟» ژان ـ د گفت: «نه نگهش می‌داریم.» ژان ـ اُو نوک‌زبانی گفت: «می‌تونه تو اتاخ من بخوابه؟» ژان ـ س متوجه چیزی شد: «مشکل اینجاست که شش تا شیرینی بیشتر نداریم. من مال خودم رو با کسی تقسیم نمی‌کنم.»
Zahra Nouri
مادر برخلاف پدر خیلی بلند نبود. مردم وقتی ما پنج تا پسر را با او می‌دیدند تعجب می‌کردند. انگار که آدم فضایی دیده باشند، با حالتی دلسوزانه می‌گفتند: «این بچه‌ها همه پسرهای شما هستند؟» مادر جواب می‌داد: «نه، من مسئول اردوی پیشاهنگی‌شون هستم.»
ن. عادل
مادر گفت: «پسرها، یک خبر مهم براتون دارم.» یکی از شب‌های سال ۱۹۶۷ بود، چند روز قبل از کریسمس. همه توی آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بودیم. پدر هم هنوز به خانه برنگشته بود. من معمولاً این‌جور وقت‌ها را خیلی دوست دارم؛ بوی خوبی می‌آید، خانه گرم است، شیشه‌های آشپزخانه بخار گرفته‌اند و می‌توانیم همان‌طور که به مادر کمک می‌کنیم با او حرف بزنیم. اما این‌بار، کوچک‌ترها آشپزخانه را پر کرده بودند و توی سر و کلهٔ هم می‌زدند. حس کردم مامان عصبی‌ست اما نمی‌دانستم چرا. ژان ـ آ گفت: «یک خبر خوب؟ عالیه، می‌خوای برامون سیب‌زمینی سرخ‌کرده درست کنی؟!» ژان ـ س وقتی دید داریم نخودفرنگی پاک می‌کنیم، پوزخند زد. مادر عاشق سبزیجات و غذاهای آب‌پز و پر از ویتامین است.
Arefeh

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۷۲ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۴,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۷/۱۴
شابکundefined
تعداد صفحات۱۷۲صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۴,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۰۷/۱۴