معرفی و دانلود کتاب یک خانواده پرتقالی + خلاصه رایگان
تصویر جلد کتاب یک خانواده پرتقالیsubscriptionAvailable

کتاب یک خانواده پرتقالی

خانواده باحال ۶

نوع کتاب
۴.۸ امتیاز(از ۲۲ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب یک خانواده پرتقالی

یک خانوادهٔ پرتقالی جلد ششم از مجموعه خانوادهٔ باحال نوشته ژان فیلیپ ارو وینی‌یو است.

در هر کدام از کتاب‌های مجموعه خانواده باحال، که برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته شده است، ماجراهای جالب و هیجان‌انگیزی برای اعضای خانواده پیش می‌‌آید؛ از خاطرات دوران کودکی گرفته تا اتفاقات و ماجراهای روزانه یک خانواده باحال.

خواندن مجموعه یک خانواده باحال را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این مجموعه جالب و بامزه داستان‌هایی دنباله دار برای کودکان و نوجوانان دارد.

جملاتی از کتاب یک خانواده پرتقالی (خانواده باحال جلد ۶)

شنبه‌ها معمولاً پدر خیلی سرحال و خوش اخلاق است. چون همه به‌جز ژان ـ ف، به مدرسه می‌رویم. او می‌تواند راحت در خانه موسیقی کلاسیک گوش کند یا بدون اینکه ما توی دست و پایش وول بخوریم، کارهای تعمیراتی خانه را انجام دهد. شنبه‌ها تنها روز هفته است که وقتی مدرسه تمام می‌شود پدر دنبال ما می‌آید. ساعت چهار و نیم همین که زنگ می‌خورد و در مدرسه باز می‌شود او را از دور می‌بینم که میان جمعیت ایستاده و دود پیپش را با خوشحالی به سمت آسمان فوت می‌کند.

پدر علاوه بر اینکه پزشک خیلی ماهری‌ست، خیلی هم قد بلند است. در واقع پدر و مادرهای دیگر در کنار او مثل کوتوله‌ها به نظر می‌رسند. او کیف‌های مدرسهٔ ما را می‌گیرد و تا خانه آرام قدم می‌زنیم و همهٔ ماجراهای هفته را برایش تعریف می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم جلوی فروشگاه لوازم برقی می‌ایستیم و آخر مسابقهٔ فوتبال را از تلویزیون‌های فروشگاه تماشا کنیم. اما بعد مجبور می‌شویم تا خانه مثل برق بدویم تا برای عصرانه دیر نرسیم، چون مادر نگران‌مان می‌شود.

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب یک خانواده پرتقالی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب الکترونیکی

نام کتابیک خانواده پرتقالی
عنوان دیگرخانواده باحال ۶
موضوعداستان کودک و نوجوانان
نویسندهژان‌فیلیپ ارو وینی‌یو
مترجمپرستو شجری
انتشاراتنشر پیدایش
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۳۹۷/۰۷/۱۴
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۲۰.۹ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۲۹۶۶۳۴۶
تعداد صفحه‌ها۱۸۰ صفحه
قیمت کتاب۱۱۹۴۰۰ تومان
برچسبمجموعه خانواده‌ی باحال، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۸، کمپین دنیای قشنگ تو - ۹۹

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

𝒌𝒆𝒓𝒎 𝒌𝒆𝒕𝒂𝒃📚🕊️
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۰/۲۹

عالی بود❤️💋 اصلا دلم نمیخواست این مجموعه تموم بشه😭

۲
💠zeynab💠
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۴/۱۵

من عاشق این مجموعه هستم 💗💗💗

۱
🌈maryaysa🌈
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۷/۲۳

عالیه. دلم می خواست هیچ وقت تموم نشه. پیشنهاد می کنم حتما بخونید👍👍واقعا پنج تا ستاره براش کمه، اینم بقیه ستاره هاش🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟حتی اگر هزار تا ستاره هم بهش بدم، بازم کمه🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟

۱
Elahe
۱۳۹۹/۰۴/۰۹

معرکه معرکه معرکه معرکه بود . من عاشق تمام جلد هاش شدم 😗😗😗😚😙😙💝💝💝💖💖💖💕💕💕💚💚💚💙💙❤❤❤❤💜💜💜💛💛💛😍😍😍😘😘😘😘😍😍😍😘😘😘😍😍😍❤💓💓💓💓💕💕

۴
chiken
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۱۹

سلام نظرمو حتما بخونین یه خبر خوب دارم خیلی این مجموعه باحال بود من کلی خندیدم و کلی ناراحت شدم داره تموم میشه و ... ولی یه باز تصادفی زدم اینترنت دیدم جلد ۷ هم هست واقعا از خوشحالی پریدم هوا...بیشتر

۰
💕Adrien💕
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۰۶/۱۰

قشنگ بود😚💕💝

۰
T҉e҉r҉m҉h҉
۱۴۰۵/۰۱/۰۵

بینظیر ❤️بود. دوستش داشتم🩵💓 ژان ها خیلی بامزه ان😘😘😀 راستی من زدم سرچ کردم اخه فکر کردم فقط ۷تاس دیدم جلد۸هم داره از خوشحالی پرواز کردم😬🤭 ممنون از نویسنده😉

۰
masoooumeh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۰۴/۰۱

خیلی کتاب بامزه ای بود یه پدر و مادری که شش فرزند دارن و همه شون لباسهای شبیه بهم میپوشن. و اسم اولشون با ژان شروع میشه مثل ژان_آ ژان_ب و ...‌‌ و این پدر و مادر خیلی مقرراتی هستن و...بیشتر

۰
Zahra Nouri
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۶/۱۰

بله من با ۲۳ سال سن عاشقش شدم و تمومش کردم😅🤦🏻‍♀️

۰
کتابخوان
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۰۳

بی‌نظیر 💨

۰
فاطمه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۴/۰۴/۰۲

عاشقشونم🥲❤️

۰
کاربر 6362249
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۱۲/۲۵

کاش ی ادامه هم داشته باشه ک حداقل توش برادرای ژان ازدواج کنند خیلی پایان جالبتری میشه این کتاب فوق العادس مخصوصا جلدهای اولش💓

۲
jasmine
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۵/۲۰

کتاب خانواده ی باحال پرتقالی گرچه صفحاتش کم بود ولی بنظرم از خاطراتی که درش استفاده شده میتونیم لذت زیادی ببریم ، در کل این مجموعه عالیههههههههههه و من عاشقشممم♥️💞

۰
هستیا
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۰/۰۲/۱۳

با اینکه نوجوون نیستم اما عاشق مجموعش شدم بی نظیر بود

۰
دختر کتاب خوان 📖 🌸
توصیه می‌کنم.
۱۳۹۹/۱۲/۱۳

انقدر قشنگ و خوب بود که نمی تونم توصیفش کنم 😍😍😍😍 واقعاً عالییییی بود 👌🏻

۰

بریده‌هایی از کتاب

💕Adrien💕
۷
پدر علاوه بر اینکه پزشک خیلی ماهری‌ست، خیلی هم قد بلند است. در واقع پدر و مادرهای دیگر در کنار او مثل کوتوله‌ها به نظر می‌رسند. او کیف‌های مدرسهٔ ما را می‌گیرد و تا خانه آرام قدم می‌زنیم و همهٔ ماجراهای هفته را برایش تعریف می‌کنیم. بعضی وقت‌ها هم جلوی فروشگاه لوازم برقی می‌ایستیم و آخر مسابقهٔ فوتبال را از تلویزیون‌های فروشگاه تماشا کنیم. اما بعد مجبور می‌شویم تا خانه مثل برق بدویم تا برای عصرانه دیر نرسیم، چون مادر نگران‌مان می‌شود. اما آن روز شنبه همین که قیافهٔ پدر را از دور دیدیم متوجه شدیم که اتفاقی افتاده. برای اینکه به پای او برسیم تمام راه را تا خانه می‌دویدیم. وقتی همه توی اتاق نشیمن جمع شدیم، پدر در را چنان به هم زد که ژان ـ ف کوچولو که ته راهرو بود از خواب پرید و جیغ زد.
💕Adrien💕
۴
پدر گفت: «آقایون، همه توی سالن جمع شید. زود!» یک روز شنبه از ماه نوامبر بود و آن‌طوری که پدر ما را صدا کرد معلوم بود باز یکی از ما دست گل به آب داده است. شنبه‌ها معمولاً پدر خیلی سرحال و خوش اخلاق است. چون همه به‌جز ژان ـ ف، به مدرسه می‌رویم. او می‌تواند راحت در خانه موسیقی کلاسیک گوش کند یا بدون اینکه ما توی دست و پایش وول بخوریم، کارهای تعمیراتی خانه را انجام دهد. شنبه‌ها تنها روز هفته است که وقتی مدرسه تمام می‌شود پدر دنبال ما می‌آید. ساعت چهار و نیم همین که زنگ می‌خورد و در مدرسه باز می‌شود او را از دور می‌بینم که میان جمعیت ایستاده و دود پیپش را با خوشحالی به سمت آسمان فوت می‌کند.
💕Adrien💕
۴
ژان ـ س قبل از اینکه بداند اصلاً کی چه‌کار کرده، من‌من‌کنان گفت: «من نبودم!» پدر گفت: «ببخشید!» ژان ـ س باز آرام گفت: «من اصلاً اونجا نبودم.» ژان ـ اُو که روی زبانش مو دارد، نوک زبانی گفت: «منم همین‌طور، اونسا نبودم.» پدر محکم گفت: «دیگه صدایی نشنوم. فقط وقتی من ازتون سؤال پرسیدم می‌تونید حرف بزنید.» من و ژان ـ آ زیر چشمی به هم نگاه کردیم و چیزی به سرعت برق میان‌مان رد و بدل شد. شاید ما می‌دانستیم چرا او این‌قدر عصبانی‌ست.
S Aghamohammadkhan
۳
پدر حرفش را درست کرد: «امم... که شما از اوقات فراغت‌تون خوب استفاده کنید.» ژان ـ د پرسید: «اوقات فراغت یعنی چی؟» مادر توضیح داد: «فراغت یعنی...» پدر که کم‌کم داشت خونسردی افسانه‌ای‌اش را از دست می‌داد وسط حرفش پرید: «عزیزم مسئله الان این نیست. نظرت چیه ژان ـ ب رو برای یک دوره یادگیری زبان به انگلیس بفرستیم؟»
کتابخوان
۳
پدر که به سختی تلاش می‌کرد خونسردی‌اش را حفظ کند، گفت: «آقایون این یه باسنه. یکی فکر کرده خیلی جالبه که از باسنش عکس بگیرد. تازه دوربین من رو بدون اجازه برداشته. این‌طوری گوشتالوترین قسمت بدنش رو ثبت کرد.» عکس کمی تار بود اما این فقط ژان ـ س بود که می‌توانست آن را با بشقاب‌پرنده اشتباه بگیرد. البته نمی‌شد فکر کرد که خودش شلوارش را پایین کشیده و از باسنش عکس گرفته باشد. پدر غرید: «آقایون من ازتون دوبار نمی‌پرسم. این باسن کیه؟» سکوت مرگباری حاکم شد.
S Aghamohammadkhan
۲
اما آن روز یکشنبه در تولون از بدشانسی پدر نگاهی به دفترچه‌های ما کرد و گفت: «من دفترچه‌هاتون رو چک کردم. خیلی کم پیش می‌یاد ولی این بار نوبت واکسن هر شش تاتونه. سیاه سرفه برای ژان ـ آ، فلج اطفال برای ژان ـ ب، اریون برای ژان ـ س...» ژان ـ س اعتراض کرد: «چرا من؟ گوش‌های اونا هم بر اومده‌اس.» ژان ـ آ پوزخندی زد: «گلابی ربطی به گوش نداره.» پدر برنامه را توضیح داد: «تو یه کلمه، جلسهٔ واکسن ژان‌ها امروز برگزار می‌شه. تا پنج دقیقهٔ دیگه همه توی سالن، با شورت، جوراب و زیر پیرهنی.» همان‌طور که غرغرکنان توی راهرو لباس‌مان را در می‌آوردیم، صدای پدر را که «لا، لا، لا» آواز می‌خواند و لوازمش را آماده می‌کرد می‌شنیدیم. ژان ـ آ زیر لب به ژان ـ س گفت: «امروز روز توئه. من سُرنگ واکسن تو رو دیدم، اندازهٔ یه موشک ماه‌پیماست.»
S Aghamohammadkhan
۲
«درسته، واقعاً مطمئنی که تب ندارم؟» مادر تأیید کرد: «مطمئنم.» «قبل از اینکه از کنترل خارج بشه باید قرص بخورم.» «آسپیرین؟ با یه کم نوشیدنی؟» پدر گفت: «یه کم نوشیدنی.» مادر وقتی لیوان را به دستش می‌داد، گفت: «بیا، برات حتماً خوبه.» مادر بعضی وقت‌ها داروهای خوبی تجویز می‌کرد. پدر گفت: «ممنون عزیزم، اگه بهتر شدم یه کم دیگه می‌خورم.» «فکر خوبیه. من هم امشب مرغ سوخاری و سیب‌زمینی آماده کردم. ولی با این حالی که داری بهتره شام نخوری.» پدر که توی مبل لم داده بود، خودش را جمع جور کرد. «واقعاً! برعکس من فکر می‌کنم اگه یه چیزی بخورم برام بهتر باشه.» مادر جلوی خنده‌اش را گرفت و گفت: «هرطور می‌دونی.» از اینکه حال پدر خوب بود خوشحال بودیم. هیچ دلمان نمی‌خواست جلسهٔ همگانی واکسن او را مریض کند.
S Aghamohammadkhan
۱
پیشاهنگی ملوانی! خب خب... دارم فکر می‌کنم عزیزم که ژان ـ ب ما هم داره وارد سن بلوغ می‌شه.» «عزیزم این‌طور فکر می‌کنی؟» پدر
بلاتریکس لسترنج
۱
تنبیه شدن دسته‌جمعی بهتر از تنبیه شدن تک نفره‌ست.
T҉e҉r҉m҉h҉
۱
پدر لب قایق نشسته و دست مادر را گرفته بود. ‫«خب ژان‌های من، نظرتون در مورد سورپرایز من چیه؟» ‫آن‌طوری که ما به هم چسبیده بودیم بیشتر شبیه بازماندگان یک کشتی غرق شده بودیم. ‫غرغرکنان گفتیم: «کدوم سورپرایز؟» ‫«کی می‌تونه به من بگه که امروز چه روزیه؟» ‫ژان ـ د خمیازه‌ای کشید و با دهان باز گفت: «بهتره بگی چه شبیه؟»