با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
یک دریا ستاره؛ خاطرات زهرا تعجب همسر شهید مسعود (حبیب) خلعتی

دانلود و خرید کتاب یک دریا ستاره؛ خاطرات زهرا تعجب همسر شهید مسعود (حبیب) خلعتی

۴٫۵ از ۶ نظر
۴٫۵ از ۶ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب یک دریا ستاره؛ خاطرات زهرا تعجب همسر شهید مسعود (حبیب) خلعتی  نوشته  سیدقاسم یاحسینی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب یک دریا ستاره؛ خاطرات زهرا تعجب همسر شهید مسعود (حبیب) خلعتی

«یک دریا ستاره» خاطرات زهرا تعجب، همسر شهید مسعود (حبیب) خلعتی با مصاحبه و تدوین سید قاسم یاحسینی است. نویسنده پس از ده جلسه گفت‌وگو با همسر این شهید کتابی که پیش رو دارید را نوشته است: تابستان بود که از آبادان با مینی بوس به طرف فراشبند به راه افتادیم. یادم است مسیر راه برایم خیلی طولانی بود. هر اندازه می‌رفتیم، نمی‌رسیدیم. وسیله و بار چندانی هم با خودمان نبرده بودیم. یعنی نداشتیم که ببریم. بوی جنگ می‌آمد و علاوه بر ما، خانواده دیگری نیز از آبادان خارج شده بودند. در آبادان بچه‌ها در کوچه‌های می‌گشتند و این شعر را می‌خواندند: نون و پنیر و سبزی عراق چرا می‌ترسی ایران کارت نداره سر به سرت می‌ذاره!

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۴)
s.latifi
۱۳۹۷/۰۹/۱۲

قشنگ بود

Parisa
۱۳۹۹/۰۳/۲۸

شروع کتاب با کودکی خانم تعجب واقعا جذاب بود،بدون سانسور... با همه‌ی شیطنت‌هایی که بچه‌های اون موقع داشتن... کودکی بدون فیلتر بود😄 البته یه جاها اون اوایل کتاب پیش می‌اومد که یه خاطره یا اتفاق چند جای دیگه هم مطرح بشه

- بیشتر
z.gh
۱۳۹۹/۰۵/۲۶

کتاب جذابی بود وقت کردین حتمن بخونید شیرین و تلخ 👌👌

فاطمه
۱۳۹۸/۰۲/۰۸

عالی

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۲۶)
کلاس اول دبستان را در همان فراشبند با موفقیت به پایان رساندم. از روز آخر خاطره شیرینی دارم: در کلاس ما دختری بود که وضع مالی پدرش خوب بود. آن دختر دفتری داشت که برگ‌های آن سفید بود. بالای هر برگ، خط سرخ بود و سطرها آبی بودند. ما همگی دفترهایمان کاهی بود. تنها او «دفتر سیمی» داشت. سال که تمام شد، آن دختر از آن دفتر، یکی یک برگ به ما داد و چقدر با این کارش ما را خوشحال کرد.
s.latifi
در کودکی چیزها و اشیاء برای انسان بزرگ‌تر از حد معمولشان است
زینب هاشم‌زاده
مدتی بود شب‌ها نماز شب می‌خواندم. تجربه‌ی عرفانی و لطیفی بود. وقتی از خواب ناز بلند می‌شوی و به یاد خدا وضو می‌گیری و خواب شیرین را به زور از چشمانت می‌رمانی، چه لذتی دارد. تنها باید انجام بدهی تا بدانی!
z.gh
یکی از روزها جیپی از کنارمان عبور کرد. چهار، پنج سرباز در آن بودند. برای ما دست تکان دادند. من هم دست تکان دادم. همین‌طور که آنها را نگاه می‌کردم ناگهان دیدم جیپ با سرنشینان در ستونی از آتش و دود به هوا بلند شد. جیغ کشیدم و محکم زدم به صورتم: ـ وای خدا ... حبیب هم شوکه شده بود. سرنشینان جیپ تکه و پاره شده بودند و خودرو آنها به آهن قراضه‌ای تبدیل شد. آنقدر ترسیدم که حتی جرأت نکردم به محل حادثه نزدیک بشوم. هنوز هم پس از سال‌ها، وقتی آن صحنه را به یادم می‌آورم مو بر تنم راست می‌شود. چهره معصوم سربازانی که می‌خندیدند و دست تکان می‌دادند، از یادم نمی‌رود.
z.gh
می‌دانم تو مقاومی! می‌دانم توانش را داری. قدرتش را داری. زن پرتحملی هستی! اگر نیامدم بچه‌ها را به تو می‌سپارم. خیلی دلم می‌خواست نوید را در لباس دامادی می‌دیدم. اما ظاهرا تقدیر چیزی دیگری خواسته. حلالم کن! بلند بلند گریه کردم. آمد و کمی آرامم کرد. بالاخره لحظه وداع فرا رسید. قلبم سنگینی می‌کرد. همه را بوسید و از در خانه بیرون رفت.
کاربر ۹۳۲۹۰۳
از آن روز به بعد خانم معلم موقع املا گفتن می‌آمد و بالای سرم می‌ایستاد تا تقلب نکنم. این بود که بیست‌های من در یک «سقوط آزاد»، به «صفر» و «یک» و «دو» تبدیل شدند
کاربر ۹۳۲۹۰۳
در چند کیلومتری فراشبند، امامزاده‌ای بود که به آن «امامزاده آغام شهید» می‌گفتند. مردم محل ارادت و اعتقاد خاصی به آن داشتند و کرامات و معجزات فراوانی از او نقل می‌کردند.
قریشی
تابستان‌ها گرما کلافه کننده بود. مادرم تکه مقوای بزرگی گیر آورده بود و توی سقف گیر داده بود و تکه پارچه‌ای به آن بسته بود. هر ساعت یکی از ما موظف بود آن پارچه را تکان دهد. با «پنکه مقوایی» حرارت پنجاه درجه‌ای آبادان را تحمل می‌کردیم. جناب فقر گاه چنان گردنمان را می‌گرفت و می‌فشرد که حالت خفگی به ما دست می‌داد.
کاربر ۹۳۲۹۰۳
روزها و شب‌ها می‌شد که خودش و ما گرسنه می‌ماندیم و چیزی برای خوردن نداشتیم. شبی سرد و بلند، هیچ چیز برای خوردن در خانه ما پیدا نمی‌شد. حتی یک تکه نان خشک و کپک‌زده هم یافت نمی‌شد. همه برادرها و خواهرها و مادرم آن شب سر گرسنه بر بالین گذاشتند. گرسنگی بدجوری آزارم می‌داد. دلم مالش می‌رفت و آرزو می‌کردم فقط یک تکه نان خالی در دهانم بگذارم، با التماس به مادرم گفت: ـ گشنمه. ـ ننه بخواب، گشنگی یادت می‌ره. زدم زیر گریه. گرسنگی امانم را بریده بود.
کاربر ۹۳۲۹۰۳
جسد مرده «صغری» را برداشتیم و رفتیم آغام شهید. «صغری» را به مقبره آغام شهید بستیم. از شب تا دمدمای صبح، مرتب با گریه و التماس از خدا خواستم که طفلم را به من بازگرداند. خیلی ناله و دعا کردم. دمدمای صبح بود که دیدم دو شیر سفید با حرکات خاصی وارد حرم شدند. تعظیمی کردند و سپس دور حرم دوری زدند و در حالی که رویشان به حرم بود، عقب عقب خارج شدند. هنوز کاملاً از حرم بیرون نرفته بودند که صدای گریه «صغری» بلند شد.
قریشی

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۵۲ صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۱/۰۸/۱۳
دسته بندی
تعداد صفحات۱۵۲صفحه
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۱/۰۸/۱۳