
کتاب من شهید نیستم!
معرفی کتاب من شهید نیستم!
کتاب من شهید نیستم! نوشتهی اعظم پشت مشهدی و به همت انتشارات سوره مهر منتشر شده است. این اثر روایت زندگی و خاطرات محمد میری، جانباز شیمیایی اهل هرمزگان است که با زبانی صمیمی و جزئینگر، فراز و نشیبهای زندگی او را از دوران کودکی تا سالهای پس از جنگ به تصویر کشیده است. نویسنده با بهرهگیری از مصاحبههای طولانی و دقیق، تلاش کرده است تا تصویری واقعی و ملموس از زندگی یک رزمنده و جانباز جنوب کشور ارائه دهد؛ تصویری که نهتنها به وقایع جنگ، بلکه به زندگی روزمره، خانواده، فقر، مهاجرت، و فرهنگ بومی منطقه نیز میپردازد. این کتاب با تمرکز بر خاطرات شخصی و تجربههای زیسته، به دور از شعارزدگی و اغراق، تلاش میکند صدای نسلی باشد که در سایهی جنگ و محرومیت رشد کردهاند. نسخهی الکترونیکی این اثر را میتوانید از طاقچه خرید و دانلود کنید.
درباره کتاب من شهید نیستم!
کتاب من شهید نیستم! با روایت اعظم پشت مشهدی، به زندگی محمد میری، جانباز شیمیایی هرمزگان، میپردازد. این کتاب در قالب خاطرات و روایتهای شخصی، تصویری از زندگی در جنوب ایران، بهویژه جزیرهی هرمز و بندرعباس، در دهههای گذشته ارائه میدهد. ساختار کتاب بر پایهی مصاحبههای مفصل با راوی شکل گرفته و نویسنده با دقت و حوصله، جزئیات زندگی، خانواده، کودکی، مدرسه، فقر، مهاجرت، و تجربههای تلخ و شیرین محمد میری را ثبت کرده است. بخشهایی از کتاب به توصیف فضای اجتماعی و فرهنگی هرمزگان، مشکلات معیشتی، کمبود امکانات، و روابط خانوادگی اختصاص دارد. همچنین، کتاب به تجربههای جنگ، آسیبهای جسمی و روحی ناشی از آن، و تلاش برای بازسازی زندگی پس از جنگ میپردازد. نویسنده با پرهیز از قضاوت و اغراق، تلاش کرده است تا صدای راوی را بیواسطه و صادقانه به مخاطب منتقل کند. من شهید نیستم! نهتنها خاطرات یک جانباز، بلکه روایتی از زیستن در شرایط دشوار و امید به آینده است.
خلاصه کتاب من شهید نیستم!
کتاب من شهید نیستم! با محوریت زندگی محمد میری، از کودکی او در خانوادهای پرتنش و فقیر در بندرعباس و جزیرهی هرمز آغاز میشود. محمد، فرزند دوم خانواده، پس از جدایی والدین، بین دو خانه و دو شهر در رفتوآمد است و با مشکلاتی چون کمبود آب، فقر، نبود امکانات بهداشتی و آموزشی، و سختیهای زندگی در جنوب کشور روبهرو میشود. روایت کتاب با جزئیات فراوان به توصیف زندگی روزمره، بازیهای کودکانه، روابط خانوادگی، و تجربههای تلخ و شیرین دوران کودکی و نوجوانی محمد میپردازد. او در کنار برادرش موسی، بارها طعم دوری از مادر و سختگیریهای ناپدری را میچشد و با دلتنگی و رنج بزرگ میشود. با ورود به سالهای مدرسه، محمد با معلمهای سختگیر، تنبیههای بدنی، و مشکلات درسی مواجه است. در کنار این مسائل، بیماری مادر و شرایط دشوار اقتصادی خانواده، فشار مضاعفی بر او وارد میکند. کتاب به تجربههای اجتماعی و فرهنگی منطقه، از جمله مراسمها، بازیهای محلی، و باورهای عامیانه نیز میپردازد. در ادامه، با وقوع جنگ و حضور محمد در جبهه، روایت وارد مرحلهی تازهای میشود؛ جایی که او با آسیبهای شیمیایی و پیامدهای جسمی و روحی آن دستوپنجه نرم میکند. با این حال، کتاب تنها به روایت رنج و مصیبت محدود نمیشود و لحظات امید، همدلی، و تلاش برای ادامهی زندگی را نیز به تصویر میکشد. دغدغهی اصلی کتاب، ثبت و بازگویی تجربههای زیستهی نسلی است که در سایهی جنگ و محرومیت، معنای واقعی مقاومت و زندگی را جستوجو کردهاند.
چرا باید کتاب من شهید نیستم! را بخوانیم؟
من شهید نیستم! با روایتی صادقانه و جزئینگر، تصویری متفاوت از زندگی یک جانباز شیمیایی و خانوادهای جنوبی ارائه میدهد. این کتاب نهتنها به وقایع جنگ و آسیبهای آن میپردازد، بلکه زندگی روزمره، فرهنگ بومی، و چالشهای اجتماعی و اقتصادی جنوب ایران را نیز به تصویر میکشد. خواندن این اثر فرصتی است برای آشنایی با تجربههای زیستهی مردمانی که کمتر صدای آنها شنیده شده است. همچنین، کتاب با پرهیز از شعارزدگی و اغراق، روایتگر امید، همدلی، و تلاش برای ادامهی زندگی در شرایط دشوار است. برای کسانی که به دنبال شناخت عمیقتر از تاریخ اجتماعی و فرهنگی ایران معاصر هستند، این کتاب میتواند دریچهای تازه بگشاید.
خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد میکنیم؟
خواندن این کتاب به علاقهمندان خاطرات جنگ، پژوهشگران تاریخ اجتماعی ایران، دوستداران روایتهای بومی و محلی، و کسانی که دغدغهی شناخت زندگی مردم جنوب کشور و تأثیرات جنگ بر خانوادهها را دارند، پیشنهاد میشود.
بخشی از کتاب من شهید نیستم!
«روی صورتم با چیزی پوشیده شده بود. پلکهایم سنگین بود و نمیتوانستم چشمهایم را باز کنم. سنگینیِ چیزی را روی چشم راستم حس کردم. بهزور چشم چپ را باز کردم. همهجا تاریک و چیز غلیظ و چسبندهای روی مژههایم بود. از سردرد پلکهایم را بستم و دوباره باز کردم. تاریکی آنجا مثل اتاقهای قلعه بود، اتاقهایی که بارها از هیجان دیدن غلام زنجیری تا ورودیِ آن رفته، اما ترسیده و با وحشت از آنجا فرار کرده بودم. از یادآوریِ اتاقهای قلعه تنم مورمور شد. از وحشت چشمم را بستم. احساس سنگینی و کرختی کردم. هوای سردی از بالای سرم عبور میکرد. قلبم به تپش افتاده بود و با هر نفس درد میکشیدم. دوباره چشمم را باز و به اطراف نگاه کردم؛ نه جایی را میدیدم نه چیزی میشنیدم. قدرتم را جمع کردم تا دستهایم را تکان بدهم اما دست راستم حرکت نکرد. نفس عمیقی کشیدم، بوی خون در دهان و سرم پیچید. بهسختی آب دهان را قورت دادم. با آب دهان، خون بلعیدم و همان لحظه چیزی از ذهنم گذشت. آن سردرد لعنتی دوباره به سراغم آمده بود، بدتر از آخرین باری که از ترس غلام زنجیری چند روز زمینگیر شده بودم. دست راستم زیر جسم سنگین و نرمی گیر کرده بود. از کرختی و درد آه بلندی کشیدم. صدا در گوش و سرم ماند. چشمهایم به تاریکی عادت کرد. نفس عمیقی کشیدم؛ آرام و شمرده، صدای نفسهایم را با تمام وجود میشنیدم. سرما از بادگیر و پیراهنم عبور کرده و به استخوانهایم رسیده بود. لرزْ زیر پوستم راه افتاده بود. سرم را بهزور سمت راست چرخاندم. بوی خون در ریههایم دوید. نفسم را بیرون دادم و چشمهایم را بازتر کردم شاید چیزی ببینم. سرم را به عقب کشیدم، پشت سر و زیر بدنم، جنازهٔ شهدا بود. درد عمیقی از پیشانی تا پَسِ سرم کشیده شد. درد امانم را برید و فریاد زدم: «یا حسین... یا حسین...» صدا در گلو و سرم پیچید. بغض کردم. از سرما دندانهایم به هم میخورد. احساس تنهایی به جانم افتاده بود. دست چپ را روی سینه و شکم کشیدم. چیزی شبیه چفیه به هم گره زده شده بود. کف دستم خیس شد. دستم را بالا آوردم و جلوی صورت گرفتم. بوی خون در سرم دوید. زورم را در پاهایم جمع کردم تا نیمخیز شوم اما درد دوباره در تنم پخش شد. با تمام وجود فریاد زدم: «من شهید نیستم!...»
حجم
۸۶۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۰۲ صفحه
حجم
۸۶۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۴
تعداد صفحهها
۵۰۲ صفحه